تا اطلاع ثانوی اینجا فیلتر است

آوریل 5, 2010 at 08:18 (Uncategorized)

و تا همان اطلاع ثانوی ما اینجا می نویسیم

http://ahurafarzam2.wordpress.com/

پایاپیوند 2 دیدگاه

اعتراف یک الاغ در آستانه سال نو

مارس 14, 2010 at 08:18 (Uncategorized)

عصبانی ام! مثل سگی که کسی دمش را گاز گرفته باشد. احساس حماقت می کنم، مثل الاغی که برای هزارمین بار پایش فرو رفته باشد توی یک چاله. می توانم صبر کنم تا عصبانیتم بخوابد و بعد بنویسم، ولی نمی خواهم این خشم بخوابد. می خواهم همین الان بنویسم تا ثبت بماند اینجا.

برای روز زن قرار بود تئاتر بازی کنند. نمایشنامه ای نوشته شد یا نشد، به هر حال کاری را آماده کردند و چون آدم نداشتند ما را انداختند تو. مثل لنگه کفش کهنه ای که توی بیابان غنیمت می شود. نمی خواستم کارشان لنگ بماند. با دختری همبازی شدم که برای دومین بار بود می دیدمش. حرفی نیست، گله ای هم نیست از کسی. وقت گذاشتیم. احساس حماقت می کردم وقت بازی. رقص گونه ای باید می شد آن هم با منی که توی عمرم نرقصیده بودم. هرچه گفتند گفتم چشم، و تمام تلاشم را کردم که کار را خراب نکنم.

کار به 8 مارچ نرسید. نمی گویم چرا، فقط اینکه کسی نمی تواند ذره ای تقصیر بیاندازد گردن من که همه جوره سعی کردم در خدمت تیم باشم. قرار شد شب پنجشنبه بیایند برای تمرین خانه ما. تا ساعت 5 صبح تمرین کردیم. برای کار مایه گذاشته بودم و می خواستم هرطوری هست برسد. خوب نرسید. گفتند کلاس های فردایت را نرو. نمی توانستم نروم. خسته بودم و عصبی. کار تعطیل شد. تا آخر کار هم همه چیز خوب و خوش بود. تنها آدم عصبی جمع هم من بودم. کلی هم خوش گذشت و وقتی اصرارشان برای نرفتن من سر کلاس و ادامه کار از ظهر همان روز به نتیجه نرسید،شاد و خوشحال – شاید ظاهر سازی بوده است، نمی دانم –  خداحافظ گفتند و رفتند به سلامت. نمی خواهم مظلوم نمایی کنم ولی توقع نداشتم که بعد از آنهمه زحمت گروهی، دخترک برود پشت سرم بگوید که من حین رقص تمایل جنسی داشته ام به ایشان. لابد چیزی دیده است یا کاری کرده ام، وگرنه نمی شود که گذاشت به حساب حس زنانه و رفت گفت هر آنچه را که نباید. بالاخره این حس زنانه وسط تمرین باید عکس العملی نشان می داد علیه سوء استفاده یا میل جنسی غیر حرفه ای من.

از دخترک عصبانی نیستم. چند باری جمعا دیده ایم همدیگر را و شاید هرگز دوباره نبینمش. خشم من از دوستی است که از حدود یک ماه بعد از ورودمان به سیدنی مارا می شناسد. با هم رفیقیم. با هم خندیده ایم و عصبانی شده ایم. بحث کرده ایم. پیک بالا زده ایم به سر سلامتی هم. نیمه شب رفته ایم لب دریا و نشسته ایم به فک زدن توی سرما. به خیالم می شناسد مرا. ولی حالا می بینم که هیچ تلاشی نکرده است برای اینکه حداقل به طرف بقبولاند که «شاید» سوء تفاهم باشد. حتی وقتی فردای همان روز توی مراسم روز زن دیده است مرا، چنان سرد برخورد می کند که شوکه می شوم. لابد اگر اصرار خودم نبود و نگرانی برای «اتفاق بدی» که فکر می کردم برای او یا آن دختر افتاده است، هرگز نمی فهمیدم چه چیزهایی پشت سرم جریان دارد.

بعضی وقتها فکر می کنم اینها همه از کمبود حس مردانگی است که می دانم در من هست. نمی خواهم فلسفه ببافم، ولی بزرگ شدن در یک محیط زنانه و نفرت از پدرم و تجربه های بچگی، عملا از من یک زن ساخته است. بیش از اندازه نرم، بیش از اندازه از خود گذشته و به طرز احمقانه ای غیر مغرور، آنقدر که خیلی وقتها خودم مقدمات تحقیر خودم را فراهم می کنم. برای همین است که حس الاغی را دارم که برای هزارمین بار پایش فرو رفته است توی یک چاله.

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

همه برای دومنیک، دومنیک برای همه

مارس 6, 2010 at 13:01 (Uncategorized)

امروز تولد یاسر بود. بچه ها ریختند اینجا و بساط منقل را راه انداختیم و کباب ایرانی و بو و برنگ! شانس آورده ایم که یکی از همسایه های روبرویی ایرانی است و یکی – دو هفته ای یک بار بساط کباب ایرانی شان به راه، وگرنه همسایه ها سکته می کردند از ترس آتش با آن دود و دمی که ما راه انداختیم. کباب را که بلعیدیم نشستیم تو همان حیاط به صرف قلیان و گیتار و هندوانه. هرچه باشد آخرین روزهای گرما و آفتاب سیدنی است و زمستان مزخرف بی سر و ته کم کم دارد گورش را پیدا می کند این طرف. خلاصه با اینکه دیشب سرجمع سه ساعت هم نخوابیده بودم بسی حال کردیم و هرهر و کرکر.

یاسر که گفت مهمانی را خانه شما بگیریم گفتم بگذار با دیلاک صحبت کنم تا بعد. راستش پشت گوش هم انداختم آنقدر که دیلاک بابا، گوگوری مگوری است. دیشب هم که خانه جمیله بودم تا صبح برای تئاتر روز زن و اصلا ندیدمش که بگویم امروز چه خبر است. هنوز بساط ناهار پهن نشده، دیلاک سرو کله اش پیدا شد و با دیدن ایل تاتاری که جمع شده بودند توی آشپزخانه و حیاط، یک سکته ناقص زد درجا. نگو قرار است مستاجر بیاید برای اتاق خالی. خدایی اش هم امروز با آن وضع خرتوخر، سگ هم می آمد برای اتاق، جفت می کرد و دمش را می گذاشت روی کولش و پشت سرش را هم نگاه نمی کرد.

خلاصه یک دست به منقل و یک دست به ذغال، یک دست سرسری هم کشیدیم سروگوش خانه که این بچه سنگکوب نکند بیافتد روی دستمان. بعد هم سه تا سیخ جوجه کردیم توی پاچه اش که نمک گیر شود اساسی برای دفعه بعد که می خواهیم مهمانی بدهیم اینجا. یک معذرتخواهی هم چپاندیم ته قضیه برای اینکه کلا بچه با مرامی است. هر کس دیگر بود تا حالا یک «تیپا» حواله ماتحت من و مهران کرده بود و انداخته بودمان بیرون. اول که آمدیم قرار شد هر وقت مهمان داشتیم خبرش کنیم. یادم نیست اوایل می کردیم یا نه، ولی از آنجایی که خانه ما به مسافرسرای اصغر بنگی گفته است زکی و ما هفته ای حداقل سه روز مهمان داریم، کم کم مالیدیم در «اطلاع دادن» . این بنده خدا – منظور خدای خودشان است که کله فیل دارد – هیچ وقت اعتراض نکرد. این اواخر هم که آرمان، به قول خود دیلاک جزیی از مبلمان خانه ما شده بود. خلاصه که در دیزی اش اساسی باز است و ما هم اساسی بی حیا. من بودم تا حالا صد بار «قاطی» کرده بودم. خلاصه که تولد یاسر بابا خوش گذشت جای همه خالی.

دیروز بعد از ظهر رفتم خانه جمیله برای تئاتر روز زن. از آنجایی که جمیله همیشه دقیقه نود، و سه روز و نیم مانده به یک اتفاق یکهو به فکرش می رسد کاری بکند، چند وقت پیش پیشنهاد داد برای روز زن تئاتر اجرا کنیم. خلاصه که بند و بساط تئاتر جور نشد تا یکی از دوستان تازه از وطن آمده به اسم هامون خورد به پست جمیله. این جمیله ما هم که نانوای قهار – می دانم می خواند اینجا را! – همیشه تا داغ است می چسباند و خلاصه این برادرمان هامون را گذاشته بود سر نوشتن نمایشنامه، آن هم کمتر از دو هفته مانده به روز زن. هامون هم کار قشنگی در آورد از آب و ماند بازیگران که ما هم که کشته مرام و معرفت، گفتیم «بزن قدش!» .

جلسه اول تمرین را توی همان «سنتر» ایرانیهای هورنزبی رفتیم و قرار شد جلسه بعدی باشد برای جمعه بعد از ظهر خانه جمیله. جمعه تازه سوار قطار شده بودم که خبر رسید بچه ها نمی آیند امروز ولی اگر مایلی بیا برای کمک به تجهیزات و مهمات روز زن. ما هم که کلا تقویممان از 8 مارچ شروع می شود گفتیم چشم. خلاصه وسط همان برنامه ریزی ها و اینها قرار شد فردا برویم سراغ تمرین …!

بی خیال این ماجرا کلا! الان از سوراخهای هواکش روی دیوار دارد صدای ناله یک جانور می زند بیرون. نمی دانم بچه موش است یا پاسوم یا خفاش. بی پدرها توی دیوار هم می روند. خانه ما کلا جانورسراست. توی حیاطمان از پاسوم و خرگوش و همستر داریم تا خفاش و دارکوب! البته خفاش که چه عرض کنم، خر بالدار! عنکبوتها و آرمان هم که اصلا جزو مبلمان خانه اند! خلاصه تئاتر را نشد اجرا کنیم.

کالج هم می رود به روال، هر چند انگار سریعتر از ترم پیش می گذرد. ترم – یک چهارم سال – دارد تمام می شود من هنوز هیچ غلظ نسبتا مفیدی نکرده ام. هرچند زیاد هم بد نبوده است. پوستر روز زن را که قرار شده بود من طراحی کنم، بردم پیش «پیتر» جیگر طلا. طبق معمول که ایرادهایش را گرفت و آخر سر هم یک باریکلا مست اساسی مان کرد. خدایی اش تایید استاد حال اساسی دارد کلا. ولی صدقه سر پوست کنی ترم پیش پیتر، الان کلاس تایپو برایم آب خوردن است. البته که هنوز کلی چیز میز هست که نمی دانم، ولی مشقهایمان را تند تند تحویل می دهیم اساسی. فعلا دو مشکل اساسی پیش رو شناختن «تایپ فیس» هاست و طراحی مدل زنده. این آخری که خواهر محترممان را عروس می کند سر کلاس. مخصوصا با این مدل مفنگی آخری که تا می آمدیم طرح کلی اش را بزنیم عین موم وا می رفت و همه زاویه هایش عوض می شد. کلا من نمی دانم چرا همیشه نسبت یک جای کار غلط در می آید از کار. حالا یا پای خم شده درازتر به نظر می آید یا انگشتهای دست راست مثلا. خلاصه روی کاغذ بلایی سر این مدلها می آوریم که …. ! البته به استثنای «کِلِر» جیگر بابا که الهی درسته تناولشان کنیم به حق مرتضی علی! بی پدر چنان طرح می زند و کنته و پاستل می کشد روی کاغذ که تنها کاری که می توانی بکنی این است که دو دستی بکوبی توی سر خودت.

این ترم، چهار تا بانوی مکرمه توی کلاسمان داریم. از همه مکرم تر برای بر و بچه ها سرکار خانم «دومنیک» خانم هستند که علاوه بر زیبایی، بعضی از اعضای شریفه شان هم چشمگیر است. کار «جیوا» – از همکلاسی های پسر – هم شده است این که هر وقت دومنیک از کلاس می رود بیرون، رو به ما دستش را اصطلاحا «کاپ» می کند و می گیرد جلوی سینه اش و نیشش باز می شود. از آنجایی هم که دومنیک جان از آن خوشگل بلاهایی هستن که خدا سهم مغزشان را هم به یک جاهای دیگرشان اضافه کرده است، کلی وقتها کرکر خنده داریم توی کلاس! خلاصه که غربت ما «اونجورام بد نیس که می گن!»

پایاپیوند 38 دیدگاه

این پست فقط ارزش فحاشی دارد

فوریه 4, 2010 at 09:40 (Uncategorized)

قبل از خواندن این پست ذکر چند نکته لازم است:

1. اینجا وبلاگ شخصی من است و در وبلاگ شخصی خودم حق دارم به هر کس و ناکسی فحش خواهر و مادر بدهم، همانطور که بقیه هم حق دارند در وبلاگ خودشان به من فحش خواهر و مادر بدهند.

2. خواندن این پست را به عشاق ائمه اطهار و خایه مالان ولایت و چیز لیسان انبیا و اولیا توصیه نمی کنم. اگر بد و بیراه به ائمه اطهار فشار خونت را می برد بالا، گه می خوری این پست را بخوانی و اگر هم خواندی، گه می خوری بعدا زرت و پرت کنی. این دقیقا مصداق اصل آزادی بیان است. من آزادم حرفم را بزنم و قبلش هم به تو اخطار می دهم نخوانی. اگر تصمیم گرفتی بخوانی مسئولیت پیامدهایش با خودت است. دوستان وبلاگی مذهبی از کلمات سخیف بالا مستثنی هستند. من این را برای کامنت گذاران بی نام و نشان نوشتم. شما دوست وبلاگی عزیز، اگر مذهبی هستی لطفا نخوان.

3. من این پست را می نویسم تا دلم خنک شود. اگر اطلاعات داده شده در این پست واقعیت ندارد به کسی مربوط نیست چون این پست ارزش خبری ندارد. من که نمی خواهم چیزی را ثابت کنم که دنبال واقعیات خبری باشم. در شرایطی که حضرات هر مزخرفی را از تریبونهای اسلامی شان می رینند، من هم این حق را در وبلاگ شخصی خودم برای خودم قایلم.

4. تا همین الانش حتما فهمیده اید که این پست حاوی کلمات رکیک بالای سکته قلبی است. اگر انسان محترم پاستوریزه ای هستید، لطفا همین جا دست از خواندن بکشید. مسئولیت عواقب بعدی با خود خواننده محترم است.

و اما …

البته رازهای زیادی در خلقت وجود دارند که عقل ناقص ما از درکشان عاجز است. ولی بعضی از این رازها مثل خیار سالادی هایی هستند که می روند تو ماتحت مغز آدم و همانجا گیر می کنند. مثلا اینکه چرا فاطمه زهرا، حالا گیرم سلام الله علیها، کار و زندگی اش را ول می کند و از عالم غیب می کوبد می آید ورزشگاه آزادی تا دستی بکشد به سر و گوش بچه های پرسپولیسی که ببرند، اما یک «تک پا» نمی رود تا هاییتی و یک فکری بکند به حال هزاران هزار بچه یتیمی که هیچ کس نیست شکمشان را سیر کند در نبود پدر و مادر و دولت و هزار کوفت و زهرمار دیگر بعد از زلزله. یعنی به نظر بی بی، برد سرخپوشان شکم سیر تهرانی از آبی پوشان شکم سیر تهرانی مهمتر است از سر و سامان دادن هزاران بچه ای که این روزها قاچاقچیهای اعضای بدن انسان، مثل لاشخور افتاده اند به جانشان؟! به هر حال از دو حال خارج نیست: یا بی بی فاطمه فلان سلام الله فلان، یک جای مبارکشان خل تشریف دارند، یا علی دایی یک پفیوز بی همه چیز نان به نرخ روز خور خایه مال بی پدر مادر است.

بارها گفته ام که حکومتهایی مثل جمهوری اسلامی، بیش از آنکه روی کول تفنگ و توپ و تانک و اینها سوار باشند، روی کول حرامزاده هایی مثل همین پفیوز سوارند. مردک حرام لقمه، تخم چپ و راستش را هم حواله زهرا و جد و آبادش نمی کند، آنوقت برای اینکه خودش را با عسل بچپاند توی ماتحت دم و دستگاه، زرپ و زرپ خشتک پاره رقیه و زهرا را می کشد وسط تا نکند یک دفعه زیرآبش را بزنند توی آن هرت بی قانون. شاید هم راست می گوید بنده خدا! همانطور که ابالفضل کار و زندگی اش را ول کرده بود و نشسته بود زیر وزنه های رضازاده، که البته بعدا معلوم شد ابالفضلش » تورگی » بوده است. این حکایت همان قورباغه ای است که ابوعطا می خواند. فعلا آب دارد آنجا سربالا می رود و امثال دایی خوش خوشانشان است.

اما قضیه بدتر از اینهاست. تا جایی که به خود این حضرات مربوط است، گور پدرشان! از لب و لوچه پایین و بالای هر کس و ناکسی که می خواهند آویزان شوند. اما وقتی آویزان همین دایناسورهای مقدس می شوند برای چپاول اموال ملت پابرهنه گرسنه کراکی، با یکی از بالاترین درصد های ایدز و اعتیاد و ناامنی و اعدام در دنیا، آنوقت آدم دلش می خواهد یک چیزی بکند توی یک جای امثال این مردک دایی و روده هایش را بکشد بیرون. مثلا آن اسدالله بوزینه بادامچیان یا آن فسیل یزدی، اگر خودشان باشند و پشت سر همین ائمه «هار» هیکل منحوسشان را پنهان نکنند، ملت پهن هم بارشان نمی کنند که ببرند سر قبر پدر قرمدنگشان. اما وقتی پای ائمه بیاید وسط، یکی مثل آن واعظ گدا گرسنه آخوند دوزاری می تواند مثل افعی چنبر بزند روی سرمایه های میلیاردی آستان قدس رضوی، صدقه سر ملت بدبختی که فکر می کنند آن ولیعهد عرب می تواند تخم خدا را سوزن بزند برای حاجاتشان. این وسط آدمهایی مثل من که خونشان مثل خون سگ مباح است لابد برای گردن کلفتهای مفت خوری مثل فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، یا باید دربه در غربت بشوند، یا بروند زندان و یا سوار آسانسور آخرت بشوند و بروند بالا، چرا؟ چون اسهال خونی هم بار امثال فاطمه زهرا و جد و آبادش نمی کنند.

اصل حرف اینکه امثال همین دایی بی همه چیز ، یا آدمهای نان به نرخ روز خواری مثل او که برای منافع خودشان خایه های حکومت ایران را می لیسند هستند که آب به آسیاب مشروعیت آدمکشان اسلام تبار حکومتی و غیر حکومتی می ریزند. اگر آدمهایی مثل دایی نباشند، یقینا راحت تر می شود با آن حرامزاده هایی برخورد کرد که قتلهای زنجیره ای کرمان را ترتیب دادند و مثل آب خوردن و به ناجوانمردانه ترین – و البته اسلامی ترین – شکل ممکن آدم کشتند و کسی پشمکشان را هم نگرفت. اگر امثال دایی برای خودشیرینی پیش اربابان فدراسیونی و فوق فدراسیونیشان دم به دقیقه «لیس» نزنند، امثال آن صلواتی حرام لقمه هم نمی توانند زرپ و زرپ برای جوانان این مملکت حکم اعدام صادر کنند. این مزدوران مقدس سازی ارواح سرگردان عرب، حال مرا به هم می زنند، آن قدر که می خواهم عق بزنم روی صورت کثیفشان.

بدتر از همه اینها هم اینکه فردای روزی که پرده ها ورافتاد، هیچکس نمی رود یقه این مادر قحبه لال را بگیرد و چنان بزند توی دهان کج و کوله اش که دست بیل عربی شوهر فاطمه زهرا برود توی هرچه نه بدتر ننه اش. چرا؟ خوب به هر حال ایشان از اعتقاداتشان گفته اند. مثل آن «مرحوم» هایده که صد تا فلان صد تا یک غاز می داد، بعد می آمد از علی می خواند زنیکه فاحشه! انگار نه انگار که اگر دست علی می افتاد، اول ترتیبش را می داد مثل سگ، بعد می داد سنگسارش کنند. اما خوب ایشان هم عشق علی داشتند. اصولا این عشق ائمه اطهار وقتی بگیرد، انگار زناکارها و فواحش و دزدها و قداره بندها هم در امان نیستند ازش. اصلا جالب است که لشکر جرار روحانیت شیعه را همین جماعت تشکیل داده اند همیشه. تا همین جا باشد تا بعد!

دلم خنک شد!


پایاپیوند 76 دیدگاه

Next page »