آواتار، شهریار و راک اند رول
این روزها همه کار و زندگی ام را گذاشته ام زمین و دارم «evony» بازی می کنم. از همان بازیهایی که اولش یک تکه زمین می دهند به بازیکن و او باید یک امپراطوری بسازد آنجا، اگر بتواند دوام بیاورد تاراج همسایه هایش را. شنیده ام مدل ایرانی اش هم هست به نام «تراوین» گویا. اولش با اکراه شروع کردم به بازی که خودم را می شناسم که اگر گیر بدهم به چیزی خواهر و مادرش را عروس می کنم و خودم را از کار و زندگی می اندازم. اما بعد از روز اول چنان به دهکده کوچک مجازی خودم – اسمش را گذاشته ام پرسپولیس – که کم کم داشت رشد می کرد وابسته شدم که حتی از خوابم هم زدم برای کنترل اوضاع و ایجاد توازن در نیروها و سربازها و منابع و سلاحها و رضایتمندی شهروندان. پایین آمدن میزان رضایتمندی شهروندان و یا رعایا واقعا نگرانم می کند، همانطور که پایین آمدن سطح تولید مواد غذایی، انگار که واقعا شهری هست و مردمی و منم ارباب یا پادشاهشانم. این بازی دارد اشتیاق «شهریاری» را که از کودکی داشتم ارضا می کند در این کودک سی ساله!
این را که می خواهم بگویم شاید خیلی ها بدشان بیاید. از روزی که آمدم اینجا بارها با دوستانمان، خصوصا «اسکات» بر سر پایان امپراطوری ایالات متحده بحث کرده ایم. اسکات یقین دارد که تمدن آمریکایی به زودی از هم خواهد پاشید. اسکات فکر می کند من شوخی می کنم وقتی می گویم سقوط این امپراطوری برای من پایان همه چیزهای قشنگی است که دارم. پایان امریکای قشنگ و فرهنگی که به دنیا هدیه داد، برای من آغاز «هیچ» است.
قرن بیستم بدون شک قرن آمریکاست. بارها و بارها به شوخی و جدی به بچه ها گفته ام که قبل از آمریکا واقعا مردم چطور زندگی می کرده اند! زندگی ما در هر گوشه دنیا خواه ناخواه آمریکایی است حتی اگر ندانیم. من بارها این فهرست را توی ذهنم مرور کرده ام. اینها فهرست چیزهایی است که یا آمریکایی ها به بشریت هدیه داده اند و یا امکان آن را فراهم کرده اند که در اختیار همه مردم قرار بگیرد. من فهرست خودم را دارم. هرکسی برای پیدا کردن فهرست خودش فقط کافی است به دور و بر خودش یک نگاه بیاندازد: یخچال، تلویزیون، اعم از دستگاه تلویزیون که امریکایی ها توسعه اش دادند و صنعت تلویزیون، اتومبیل، هواپیما، سینما، تقریبا تمام وسایل خانگی که باعث شده اند زنان خانه دار خواهرشان عروس نشود هر روز توی خانه، کامپیوتر و همه چیزهایی که به نوعی به آن مربوطند و مهمترینشان اینترنت و … این فهرست خیلی طولانی تر از این هاست. همه می دانیم.
«آواتار» را که دیدم به معنای واقعی کلمه لذت بردم. لذت آواتار شدن و پریدن وسط تصاویر سه بعدی ساخت آمریکا به راحتی قابل کنترل نیست. راک که گوش می دهم بخشی از روحم انگار آزاد می شود از بند بدنم. رویای دنیای بهتر بنیانگذاران آمریکا – که حالا به گه کشیده اندش – در عصر توحش بشر، برایم زیباست. نمی دانم می توانم بگویم چه می گویم یا نه. لب کلام اینکه فرهنگ آمریکایی برای اولین بار در تاریخ بشر به او این امکان را داد تا همانی باشد که می خواهد. حالا یا واقعی، یا در دنیای مجازی.
من در دنیای واقعی یک تبعیدی گریخته از وطنم. همین گریز را هم مدیون فرهنگ آمریکایی هستم البته. اما در دنیای مجازی می توانم برای سه ساعت لذت آزادی آواتارگونه ای را حس کنم که اگر سینما نبود هرگز تجربه اش نمی کردم. من در دنیای مجازی، به لطف اینترنت آمریکایی، شهریار یک شهرم که با شهریاران دیگری در سایر نقاط دنیا متحد می شوم و می جنگم.من راک گوش می دهم و لذت می برم از صدای اعتراضی که در گلو خفه نمی شود حتی امروز که میراث بنیانگذاران امریکا به گه کشیده شده است و آمریکایی ها می گویند دیگر آزادی سابق را ندارند.
یک چیز مهم را همین الان بگویم. لطفا کسی نیاید اینجا از بمب اتم و گوانتانامو بنویسد. اولا که بحث من از حکومت امریکا بعد جنگ دوم جداست که معتقدم هردولتی، هرکجا که شروع کند به بزرگ شدن به فاک می دهد همه چیز را. فرقی هم ندارد امریکا باشد یا ایران. دوم هم اینکه هیچ دولتی را در دنیا نمی شناسم که زورش رسیده باشد و علیه بشریت جنایت نکرده باشد. از همان ژاپنی ها بگیر که بمب اتم را کرده اند پیراهن عثمان و اصلا به روی مبارک هم نمی آورند یک عذرخواهی خشک و خالی کنند برای آن همه جنایتی که مرتکب شدند در جنوب شرقی آسیا، تا دولت کریمه جمهوری اسلامی با همه ادعاهای ضد صهیونیستی اش. بحث من درباره فرهنگ امریکایی است. تجربه ناب و خالصی که امریکایی ها به بشر هدیه دادند. فرهنگ زندگی کردن و نه فقط زنده بودن.
حالا این دوره دارد به انتها می رسد مثل هر دوره تاریخی دیگری. آمریکایی ها قدر میراث نیاکانشان را ندانستند و دوران طلایی تمدن غرب دوباره دارد افول می کند. می گویند قرن بعد، قرن چینی هاست. من نمی دانم چینی ها چه چیزی می خواهند به بشریت هدیه کنند، ولی هرچه هست، یقینا معجزه «هرچه می خواهی باش» نیست!
عاشورا
بیشتر از ده سال توی آن مملکت منتظر یک چنین روزهایی بودم و حالا باید بنشینم کنج خانه، 15 هزار کیلومتر دورتر و فیلمهای تهران را ببینم. خیابانهای آشنایی که فکر می کردم مردمش بیرگ تر از آنند که برای حقشان بلند شوند. حالا منم و شرمندگی، منم و بغض … می دانم که حسرت این روزها تا دم مرگ ولم نمی کند. حالم خوب نیست. حس هیچ کاری را ندارم.
سی ساعت گذشته
از دیروز بعد از ظهر ساعت شش که اسکات از در خانه آمد تو و اجبارا از خواب بیدار شدم و با او و کاوه رفتیم بیرون برای شام، تا همین الان که تازه از «Xmas carol» برگشتم خانه، چیزی حدود سی ساعت است که نخوابیدم. به قول خودمان خواهرمان عروس شده است کمابیش و همگی منتظر دامادند که به سلامتی بیاید بیرون از حجله.
دیشب از پیتزا خوران که آمدیم نشستیم پای قلیان تا نیمه شب که اول کاوه رفت و نیم ساعت بعد هم اسکات. تازه آن موقع بود که فیس بوکم را باز کردم و دیدم «لورنا» یا آنطور که دوستانش صدایش می کنند «لوره» پیغام گذاشته که فردا اگر خواستی بیا برویم «کریسمس کارول».من هم فکر کردم که این «کارول» هرچه است دم غروب است و دلیلی ندارد من شبم را به خاطرش خراب کنم. برای همین هم نشستم به فیلم دیدن و فتوشاپ بازی تا ساعت نه صبح. ساعت نه هم یک «اس ام اس» زدم به لوره که زمان و مکان بده و گرفتم خوابیدم. داشت بعد کلی جان کندن تازه چشمهایم گرم می شد که «اس ام اس» زد که کارول ساعت 8:30 شروع می شود، ولی اگر دلت می خواهد من می توانم ساعت دو تو را «پیک آپ» کنم با هم برویم خرید. ما هم که خداخواسته، دو لپی افتادیم به هوار کور از خدا چی می خواد در بیابانت یک قران بده آش! ولی داغ نیم ساعت خواب ماند دلم.
خلاصه با هم رفتیم خرید و بعد هم رفتیم محل «شو» که دوستان لوره از ساعت نه صبح رفته بودند جا گرفته بودند و ما هم در همان نگاه اول مبهوت نازجیگر بودگی دوست دوستمان شدیم که تقریبا هیچی پایش نبود و کلی ناز بود! بعد چون هنوز ساعت چهار بود و تا ساعت هشت کلی وقت داشتیم – یعنی چهار ساعت تمام – تصمیم گرفتیم با لوره برویم موزه هنر «نیو ساوث ولز». خلاصه تا ساعت پنج تو موزه «اس چرخ» زدیم و ساعت پنج برگشتیم سر مکان که دقیقا جلوی سن بود و یک کم دید زدیم و یک کم فک زدیم و یک لبی تر کردیم و کمی ورق بازی کردیم – یک بازی «اهماتیک» آمریکای لاتینی بود که دو دست بردم بدون اینکه بفهمم چرا – و خلاصه وقت کشتیم تا ساعت هشت که دیگر جای سوزن انداختن نبود و برنامه شروع شد.
و اما این کارول مراسمی است که اینها شب کریسمس دارند و جمع می شوند به خواندن سرودهای کریسمس و رقص و شادی و اینها، و همه این لش بازیها تحت نام عیسی مسیح، و اصلا به خاطر همین بود که همان هفته پیش لوره به من نگفت بیا. فکر کرده بود که من ملحدم، احتمالا خوشم نمی آید از بودن در این محیط. دیگر نمی دانست من برای رقص و کلی دختر نیمه لخت خوشگل و ویسکی تو هوای آزاد و موزیک، زیارت واتیکان هم می روم، اینکه همین سیدنی خودمان است. کلا خدا پدر و مادر عیسی را بیامرزد، دکان خوبی بود برای حال کردن ما. هر چند وسط شو مجبور شدم بکنم و برگردم، ولی کلا حال داد.
الان هم نیمه جان آمده ام ولو شده ام روی تخت و نمی دانم چرا یکهو ویرم گرفت وبلاگ آپ کنم. راستی، وحید محمدی دارد می آید سیدنی. از همکلاسی های دبیرستان بود و حالا دکتر محمدی است و ساکن «بریزبن». تعطیلات، سر راه ملبورن، قرار است سه – چهار روزی مهمان ما باشد که احتمالا اگر دوست داشت می ماند پیش ما چونکه دیلاک دارد می رود ولایت و خانه مکان است اساسی. ماجرای بچه های دبیرستان دانشمند را هم شاید نوشتم سر فرصت. وحید را 13 سال است که ندیده ام. سیزده سال! داریم پیر می شویم!
تو ماه آسمونی در شب تارم
پریروز جمعه بود. روز قبلش آخرین مهلت تحویل کار کلاس تایپو بود که من تمام نکرده بودم. از پیتر مهلت گرفتم که تا دوشنبه اول وقت کار را بفرستم برایش و چون کار باید توی «این دیزاین سی اس 3″ انجام می شد و من توی خانه «سی اس4″ دارم، معنی اش این بود که باید کار را توی کتابخانه کالج انجام بدهم و چون کتابخانه شنبه و یکشنبه تعطیل است، باز هم معنی اش این بود که جمعه تنها روزی است که وقت دارم برای تمام کردن کار. جمعه به هر جان کندنی بود تا قبل ساعت پنج کار را تمام کردم و انداختمش توی «دراپ باکس» پیتر. شب هم با مهران و اسکات رفتیم 2012 را دیدیم که کلی هیجان و التهاب خونمان رفت بالا. شب هم برگشتم خانه و نشستم دو ساعت و نیم، یک فیلم مزخرف امریکایی دیدم که اگر مردک ابله، آخرش نمی زد قاتل پسرش را بکشد، لبتاپ را می کوبیدم توی دیوار. خلاصه نزدیکهای پنج صبح، مردک بالاخره زد آن حرام لقمه عوضی را کشت و من گرفتم کپیدم.
بلیطها را یاسر خریده بود. چهار بعد از ظهر با مرگ از خواب بیدار شدم. قرار بود هفت و نیم یاسر توی چتسوود بیاید دنبالم و برویم سیتی. طبق معمول حساب زمان از دستم در رفت و تازه ساعت هفت و نیم از خانه زدم بیرون. خلاصه به هر جان کندنی بود یاسر را راضی کردم هم بکشد تا من برسم. رسول هم آمده بود.
این رسول از آن مردان نیک روزگار است. مهندس معدن بوده توی ایران و بچه شمال هم هست و کلی با مرام. رسول همکلاسیمان بود تو کلاس انگلیش برای اهداف آکادمیک و از این مزخرفات.اولین خاطره ای که از رسول دارم برمی گردد به یک روز نیمه ابری که قبل از شروع کلاس با بروبچه های ایرانی ایستاده بودیم توی بالکن جلوی کلاس به فک زدن. رسول تازه آمده بود استرالیا – دیشب اولین سالگرد ورودش بود – آن موقع. من گفتم مرده شور ببرد این هوا را که زرت و زرت می بارد. رسول گفت:» عمرا بباره». گفتم می بارد. رسول با آن لهجه شمالی اش درآمد که:» من بچه شمالم مرد حسابی. من می گم نمی باره، نمی باره!» گفتم:» رسول! اینجا استرالیاس. تو تازه اومدی نمی دونی چه هوای گهی داره اینجا. اینجا با شمال شما فرق داره.» که باز رسول تاکید کرد نمی باره. هنوز پنج دقیقه نشده بود که رفته بودیم سر کلاس که ماتحت آسمون سوراخ شد. این پیش بینی رسول تا مدتها سوژه خنده بچه ها بود. خلاصه که بچه باحال دوست داشتنی است این آقا رسول. بعدها هم که سربند کار مهندسی و این خزعبلات با یاسر آشنا شدند و الان هم که تقریبا یک هفته ای می شود دارد با یاسر زندگی می کند.
از چتسوود، اول رفتیم خانه بچه ها. یک نصفه بطری ودکا را سه تایی زدیم برای ته بندی. بعد هم زدیم به جعده لونا پارک. همان جایی که شهرام هم کنسرت داد. تا یاسر برای رسول بلیط بگیرد و ما با دوست و آشناها سلام و علیک تکه پاره کنیم، کورس اسگول رفته بود روی سن. من اصلا ذاتا نسبت به این بشر کهیر می زنم. زمان کنسرت را اینطور تقسیم کرده بودند که اول حدود یک ساعت کورس خواند، بعد «برک» دادند و رفتیم لبی تر کردیم و بعد حدود یک ساعت و ربع اندی خواند و بعد هم یک یک ربع – بیست دقیقه ای دوتایی خواندند. من یادم هست وقتی آلبوم یاغی کورس آمد چقدر فحشش دادم بدبخت را. خدایی اش هم یکی از مزخرفترین محصولات فرهنگی هزاره دوم بود این کار. من که حاضرم سه ساعت با هدفون حسن شماعی زاده گوش کنم، یک بار این یاغی را گوش نکنم. حالا داشته باشید که دیشب آقا همین آهنگ را هم خواند.
اندی اما شاهکار بود . از خواندن و صدا مهمتر، مجلس گرم کن قابلی است بی پدر! جلوی سن شلوغ بود مثل سگ و گرم البته که طبیعی هم بود با آن فشردگی بدن هایی که چله زمستان هم توی خیابان ببینی شان دمای بدنت می زند بالا یکدفعه! اندی هم هی فرت و فرت بطری های پلاستیگی آب را پرت می کرد وسط جمعیت ، ملت بخورند صلوات بفرستند. کلی اسگول هم از سن رفتند بالا و از سرو کول اندی آویزان شدند به ماچ کردن و تعظیم و خلاصه ایرانی بازی. از همه جالبتر زوجهای جوانی بودند که با بچه جغله هایشان بلند شده بودند آمده بودند کنسرت. این بچه ها هم توبغل ننه بابایشان تو این شلوغی و هوار هوار ملت، زهره ترک شده بودند و همینطور یکبند ونگ می زدند و ننه باباهایشان هم می رقصیدند برای خودشان. جالب بود کلا.
واما ایرانی ها! ما تنها ملت دنیا هستیم که وقتی می خواهیم برویم کنسرت و بزنیم و بکوبیم، با فکل کراوات می رویم. زنهایمان هم تنها زنهای دنیا هستند که وقتی می خواهند بروند کنسرت و بزنند و بکوبند جوری می روند که انگار می خواهند بروند حجله. من نمی فهمم، آخر خواهر من تو که می خواهی بیایی ورجه ورجه کنی، چرا کفش پاشنه سه متری می پوشی که بعد مجبور باشی وسط آن جمعیت کفشها را بگیری دستت و دستهایت را هم بگیری بالا و برقصی؟ به جان مادرم صحنه بانوان کفش به دست رقصان توی رقص نور سالن کنسرت، یکی از مزحکترین صحنه های عالم امکان است. بعد هم که لباسها! قربان امام زمان بروم با این برکتی که به مملکتش داده است. خواهر من! تو که شوهرت را پیدا کرده ای عزیزم! یک لباس راحت بپوش که مجبور نباشی توی آن هیرو ویر هی یک جایش را بکشی بالا، یک جایش را بکشی پایین. آرایشهای آنچنانی و صورتهای عرق ریزان توی آن گرما هم بماند.
خلاصه که چند ساعت زدیم و رقصیدیم و یاد روزهایی افتادیم که خیلی وقت است رفته اند و آدمهایی که خیلی هاشان را شاید هرگز دوباره نبینیم. کنسرت که تمام شد به پیشنهاد یاسر رفتیم کافه «هری»، کنار آب نفری یک هات داگ الاغ کش زدیم توی رگ و برگشتیم خانه.
و اما مهمترین حادثه دیروز: همان وقتی که دیرم شده بود و داشتم سگدو می زدم به قطار چتسوود برسم، یک «اس ام اس» برایم رسید. وقت نداشتم بازش کنم تا رسیدم به قطار. شماره ناآشنا بود. باز کردم دیدم نوشته است سلام من لورنا هستم. ما توی مارچ یک مدت با هم «هنگ آوت» کردیم و یادت هست و این حرفها و خلاصه خواستم بگویم سلام. حالاما آن وسط هرچی زور می زنیم یادمان نمی آید مارچ کی بوده است اصلا. خلاصه بعد کلی زور آوردن به این مخ تلف، یکهو گفتیم «آهاااااا!». همان کلئوپاترای شیلیایی بود.
اول که کلی ذوقمرگ شدیم که آبجی مان بعد تقریبا نه ماه هنوز شماره مارا نگه داشته اند و کلی شرمنده شدیم که خودمان همان روز «برک آپ» شماره شان را پاک کردیم. نمی دانم چرا من کلا وقتی دورم برای دخترها جذابترم تا وقتی کنارشان هستم. احتمالا یک جور مهره مار «دوربرد» دارم که در فواصل کوتاه کارایی ندارد. به هر حال برای آبجی مان نوشتیم که بابا ما «تایم» بسیار «نایسی» داشتیم با شما و مگر می شود یادمان برود و «واندرینگ» هستیم که شاید بشود دوباره برویم ددر! ایشان هم گفتند فکر بسیار گوگولی مگولی است و جمعه هفته بعد چکاره اید. ما هم گفتیم با نخست وزیر یک قرار ملاقات مهم داریم، ولی به خاطر ایشان کنسلش می کنیم. ایشان هم کلی از شوخی ما خوششان آمد و گفتند قربانتان بشویم اینقدر «کول» هستید – البته دقیقا این را نگفت ولی من فهمیدم همین احساس را داشت – خلاصه قرار شد هفته بعد زنگ بزنم، قرار را قطعی کنیم بزنیم بیرون. همه اینها را که گفتم تا وسط کنسرت کورس ادامه داشت. یعنی من آنجا داشتم وسط یک خروار هلوی «پوست کنده» ساخت وطن بالا و پایین می پریدم و اس ام اس می زدم . حالا هفته دیگر باید برویم ببینیم شاید مهره مان ایندفعه حداقل «میان برد» کار کند. شاید قسمت شد و توانستیم یکی از خواهران اهل کتاب را به آغوش اسلام بکشانیم. حالا جالب اینجاست که من توی همین یکی – دوتا پست آخر یک چیزهایی نوشته بودم از این خواهرمان که یکهو پیدایش شد. حالا تصمیم گرفتم هر چند وقت یک بار موی یکی را آتش بزنم اینجا شاید آنها هم پیدایشان شد دوباره. مثلا آن آبجی دورگه ایتالیایی شوهر دارمان که ای خاک بر سر احمقم کنند با آن رگ غیرت بد موقع ورم کنم.
من اصلا توی این آدرس جدید سوراخ کیلید نگذاشته ام تا به حال. این عکس را آرمان گرفت، هفته پیش که با هم رفته بودیم لب دریا. او گرفت تا ثبت سند کند برای اختلاف فرهنگی جامعه استرالیا، و من می گذارم اینجا برای اینکه بگویم آزادی یعنی چه و مزخرفات آخوندها گه معلق مطلق است. اینجا، این آدمها دارند کنار هم زندگی می کنند و هیچکدام هم به کار هم کاری ندارند. هرچند این بانوان محجبه اگر اینجا کشور خودشان بود امثال این خانم مایوپوش را به اتهام جندگی به سنگ می بستند. ولی اینجا، همه تفاوت فرهنگی را قبول کرده اند و کسی این خانمهای شبه قاره ای را مسخره نمی کند و کسی هم نمی تواند آن یکی را به زور لچک به سر کند. چیزی که تا زمانی که آخوند زیر اسمان آن مملکت نفس می کشد ما باید خوابش را ببینیم .
