عاشورا

دسامبر 28, 2009 at 03:19 (Uncategorized)

بیشتر از ده سال توی آن مملکت منتظر یک چنین روزهایی بودم و حالا باید بنشینم کنج خانه، 15 هزار کیلومتر دورتر و فیلمهای تهران را ببینم. خیابانهای آشنایی که فکر می کردم مردمش بیرگ تر از آنند که برای حقشان بلند شوند. حالا منم و شرمندگی، منم و بغض … می دانم که حسرت این روزها تا دم مرگ ولم نمی کند. حالم خوب نیست. حس هیچ کاری را ندارم.


پیوند پایدار 40 دیدگاه

سی ساعت گذشته

دسامبر 19, 2009 at 13:50 (Uncategorized)

از دیروز بعد از ظهر ساعت شش که اسکات از در خانه آمد تو و اجبارا از خواب بیدار شدم و با او و کاوه رفتیم بیرون برای شام، تا همین الان که تازه از “Xmas carol”  برگشتم خانه، چیزی حدود سی ساعت است که نخوابیدم. به قول خودمان خواهرمان عروس شده است کمابیش و همگی منتظر دامادند که به سلامتی بیاید بیرون از حجله.

دیشب از پیتزا خوران که آمدیم نشستیم پای قلیان تا نیمه شب که اول کاوه رفت و نیم ساعت بعد هم اسکات. تازه آن موقع بود که فیس بوکم را باز کردم و دیدم “لورنا” یا آنطور که دوستانش صدایش می کنند “لوره” پیغام گذاشته که فردا اگر خواستی بیا برویم “کریسمس کارول”.من هم فکر کردم که این “کارول” هرچه است دم غروب است و دلیلی ندارد من شبم را به خاطرش خراب کنم. برای همین هم نشستم به فیلم دیدن و فتوشاپ بازی تا ساعت نه صبح. ساعت نه هم یک “اس ام اس” زدم به لوره که زمان و مکان بده و گرفتم خوابیدم. داشت بعد کلی جان کندن تازه چشمهایم گرم می شد که “اس ام اس” زد که کارول ساعت 8:30 شروع می شود، ولی اگر دلت می خواهد من می توانم ساعت دو تو را “پیک آپ” کنم با هم برویم خرید. ما هم  که خداخواسته، دو لپی افتادیم به هوار کور از خدا چی می خواد در بیابانت یک قران بده آش! ولی داغ نیم ساعت خواب ماند دلم.

خلاصه با هم رفتیم خرید و بعد هم رفتیم محل “شو” که دوستان لوره از ساعت نه صبح رفته بودند جا گرفته بودند و ما هم در همان نگاه اول مبهوت نازجیگر بودگی دوست دوستمان شدیم که تقریبا هیچی پایش نبود و کلی ناز بود! بعد چون هنوز ساعت چهار بود و تا ساعت هشت کلی وقت داشتیم – یعنی چهار ساعت تمام – تصمیم گرفتیم با لوره برویم موزه هنر “نیو ساوث ولز”. خلاصه تا ساعت پنج تو موزه “اس چرخ” زدیم و ساعت پنج برگشتیم سر مکان که دقیقا جلوی سن بود و یک کم دید زدیم و یک کم فک زدیم و یک لبی تر کردیم و کمی ورق بازی کردیم – یک بازی “اهماتیک” آمریکای لاتینی بود که دو دست بردم بدون اینکه بفهمم چرا – و خلاصه وقت کشتیم تا ساعت هشت که دیگر جای سوزن انداختن نبود و برنامه شروع شد.

و اما این کارول مراسمی است که اینها شب کریسمس دارند و جمع می شوند به خواندن سرودهای کریسمس و رقص و شادی و اینها، و همه این لش بازیها تحت نام عیسی مسیح، و اصلا به خاطر همین بود که همان هفته پیش لوره به من نگفت بیا. فکر کرده بود که من ملحدم، احتمالا خوشم نمی آید از بودن در این محیط. دیگر نمی دانست من برای رقص و کلی دختر نیمه لخت خوشگل و ویسکی تو هوای آزاد و موزیک، زیارت واتیکان هم می روم، اینکه همین سیدنی خودمان است. کلا خدا پدر و مادر عیسی را بیامرزد، دکان خوبی بود برای حال کردن ما. هر چند وسط شو مجبور شدم بکنم و برگردم، ولی کلا حال داد.

الان هم نیمه جان آمده ام ولو شده ام روی تخت و نمی دانم چرا یکهو ویرم گرفت وبلاگ آپ کنم. راستی، وحید محمدی دارد می آید سیدنی. از همکلاسی های دبیرستان بود و حالا دکتر محمدی است و ساکن “بریزبن”. تعطیلات، سر راه ملبورن، قرار است سه – چهار روزی مهمان ما باشد که احتمالا اگر دوست داشت می ماند پیش ما چونکه دیلاک دارد می رود ولایت و خانه مکان است اساسی. ماجرای بچه های دبیرستان دانشمند را هم شاید نوشتم سر فرصت. وحید را 13 سال است که ندیده ام. سیزده سال! داریم پیر می شویم!

پیوند پایدار 17 دیدگاه

تو ماه آسمونی در شب تارم

دسامبر 6, 2009 at 10:09 (Uncategorized)

اندی و کورس یک فرق عمده دارند به بقیه خواننده ها و آن هم این است که این دوتا بزمجه، خواننده های نسل ما هستند. اگر اشتباه نکنم حول و حوش سال 70 بود که یکدفعه اندی و کورس ترکاند. ما بچه راهنمایی بودیم آن سالها که “دختر صحرا نیلوفر” آمد و بعدتر هم “یه روزی تنگ غروب آسمون”  وبقیه آهنگهایی که به مرور برای ما اسیران خاک وطن یک دنیا خاطره ساخت. راستش الان مدتهاست که اندی گوش نداده ام و شاید هیچکدام از آهنگهای جدیدش را نشنیده باشم. ولی همان خاطره ها بود که تشویقم کرد به خریدن بلیط 68 دلاری کنسرت اندی و کورس.

پریروز جمعه بود. روز قبلش آخرین مهلت تحویل کار کلاس تایپو بود که من تمام نکرده بودم. از پیتر مهلت گرفتم که تا دوشنبه اول وقت کار را بفرستم برایش و چون کار باید توی “این دیزاین سی اس 3″ انجام می شد و من توی خانه “سی اس4″ دارم، معنی اش این بود که باید کار را توی کتابخانه کالج انجام بدهم و چون کتابخانه شنبه و یکشنبه تعطیل است، باز هم معنی اش این بود که جمعه تنها روزی است که وقت دارم برای تمام کردن کار. جمعه به هر جان کندنی بود تا قبل ساعت پنج کار را تمام کردم و انداختمش توی “دراپ باکس” پیتر. شب هم با مهران و اسکات رفتیم 2012 را دیدیم که کلی هیجان و التهاب خونمان رفت بالا. شب هم برگشتم خانه و نشستم دو ساعت و نیم، یک فیلم مزخرف امریکایی دیدم که اگر مردک ابله، آخرش نمی زد قاتل پسرش را بکشد، لبتاپ را می کوبیدم توی دیوار. خلاصه نزدیکهای پنج صبح، مردک بالاخره زد آن حرام لقمه عوضی را کشت و من گرفتم کپیدم.

بلیطها را یاسر خریده بود. چهار بعد از ظهر با مرگ از خواب بیدار شدم. قرار بود هفت و نیم یاسر توی چتسوود بیاید دنبالم و برویم سیتی. طبق معمول حساب زمان از دستم در رفت و تازه ساعت هفت و نیم از خانه زدم بیرون. خلاصه به هر جان کندنی بود یاسر را راضی کردم هم بکشد تا من برسم. رسول هم آمده بود.

این رسول از آن مردان نیک روزگار است. مهندس معدن بوده  توی ایران و بچه شمال هم هست و کلی با مرام. رسول همکلاسیمان بود تو کلاس انگلیش برای اهداف آکادمیک و از این مزخرفات.اولین خاطره ای که از رسول دارم برمی گردد به یک روز نیمه ابری که قبل از شروع کلاس با بروبچه های ایرانی ایستاده بودیم توی بالکن جلوی کلاس به فک زدن. رسول تازه آمده بود استرالیا – دیشب اولین سالگرد ورودش بود – آن موقع. من گفتم مرده شور ببرد این هوا را که زرت و زرت می بارد. رسول گفت:” عمرا بباره”. گفتم می بارد. رسول با آن لهجه شمالی اش درآمد که:” من بچه شمالم مرد حسابی. من می گم نمی باره، نمی باره!”  گفتم:” رسول! اینجا استرالیاس. تو تازه اومدی نمی دونی چه هوای گهی داره اینجا. اینجا با شمال شما فرق داره.” که باز رسول تاکید کرد نمی باره. هنوز پنج دقیقه نشده بود که رفته بودیم سر کلاس که ماتحت آسمون سوراخ شد. این پیش بینی رسول تا مدتها سوژه خنده بچه ها بود. خلاصه که بچه باحال دوست داشتنی است این آقا رسول. بعدها هم که سربند کار مهندسی و این خزعبلات با یاسر آشنا شدند و الان هم که تقریبا یک هفته ای می شود دارد با یاسر زندگی می کند.

از چتسوود، اول رفتیم خانه بچه ها. یک نصفه بطری ودکا را سه تایی زدیم برای ته بندی. بعد هم زدیم به جعده لونا پارک. همان جایی که شهرام هم کنسرت داد. تا یاسر برای رسول بلیط بگیرد و ما با دوست و آشناها سلام و علیک تکه پاره کنیم، کورس اسگول رفته بود روی سن. من اصلا ذاتا نسبت به این بشر کهیر می زنم. زمان کنسرت را اینطور تقسیم کرده بودند که اول حدود یک ساعت کورس خواند، بعد “برک” دادند و رفتیم لبی تر کردیم و بعد حدود یک ساعت و ربع اندی خواند و بعد هم یک یک ربع – بیست دقیقه ای دوتایی خواندند. من یادم هست وقتی آلبوم یاغی کورس آمد چقدر فحشش دادم بدبخت را. خدایی اش هم یکی از مزخرفترین محصولات فرهنگی هزاره دوم بود این کار. من که حاضرم سه ساعت با هدفون حسن شماعی زاده گوش کنم، یک بار این یاغی را گوش نکنم. حالا داشته باشید که دیشب آقا همین آهنگ را هم خواند.

اندی اما شاهکار بود . از خواندن و صدا مهمتر، مجلس گرم کن قابلی است بی پدر! جلوی سن شلوغ بود مثل سگ و گرم البته که طبیعی هم بود با آن فشردگی بدن هایی که چله زمستان هم توی خیابان ببینی شان دمای بدنت می زند بالا یکدفعه! اندی هم هی فرت و فرت بطری های پلاستیگی آب را پرت می کرد وسط جمعیت ، ملت بخورند صلوات بفرستند. کلی اسگول هم از سن رفتند بالا و از سرو کول اندی آویزان شدند به ماچ کردن و تعظیم و خلاصه ایرانی بازی. از همه جالبتر زوجهای جوانی بودند که با بچه جغله هایشان بلند شده بودند آمده بودند کنسرت. این بچه ها هم توبغل ننه بابایشان تو این شلوغی و هوار هوار ملت، زهره ترک شده بودند و همینطور یکبند ونگ می زدند و ننه باباهایشان هم می رقصیدند برای خودشان. جالب بود کلا.

واما ایرانی ها! ما تنها ملت دنیا هستیم که وقتی می خواهیم برویم کنسرت و بزنیم و بکوبیم، با فکل کراوات می رویم. زنهایمان هم تنها زنهای دنیا هستند که وقتی می خواهند بروند کنسرت و بزنند و بکوبند جوری می روند که انگار می خواهند بروند حجله. من نمی فهمم، آخر خواهر من تو که می خواهی بیایی ورجه ورجه کنی، چرا کفش پاشنه سه متری می پوشی که بعد مجبور باشی وسط آن جمعیت کفشها را بگیری دستت و دستهایت را هم بگیری بالا و برقصی؟ به جان مادرم صحنه بانوان کفش به دست رقصان توی رقص نور سالن کنسرت، یکی از مزحکترین صحنه های عالم امکان است. بعد هم که لباسها! قربان امام زمان بروم با این برکتی که به مملکتش داده است. خواهر من! تو که شوهرت را پیدا کرده ای عزیزم! یک لباس راحت بپوش که مجبور نباشی توی آن هیرو ویر هی یک جایش را بکشی بالا، یک جایش را بکشی پایین.  آرایشهای آنچنانی و صورتهای عرق ریزان توی آن گرما هم بماند.

خلاصه که چند ساعت زدیم و رقصیدیم و یاد روزهایی افتادیم که خیلی وقت است رفته اند و آدمهایی که خیلی هاشان را شاید هرگز دوباره نبینیم. کنسرت که تمام شد به پیشنهاد یاسر رفتیم کافه “هری”، کنار آب نفری یک هات داگ الاغ کش زدیم توی رگ و برگشتیم خانه.

و اما مهمترین حادثه دیروز: همان وقتی که دیرم شده بود و داشتم سگدو می زدم به قطار چتسوود برسم، یک “اس ام اس” برایم رسید. وقت نداشتم بازش کنم تا رسیدم به قطار. شماره ناآشنا بود. باز کردم دیدم نوشته است سلام من لورنا هستم. ما توی مارچ یک مدت با هم “هنگ آوت” کردیم و یادت هست و این حرفها و خلاصه خواستم بگویم سلام. حالاما آن وسط هرچی زور می زنیم یادمان نمی آید مارچ کی بوده است اصلا. خلاصه بعد کلی زور آوردن به این مخ تلف،  یکهو گفتیم “آهاااااا!”. همان کلئوپاترای شیلیایی بود.

اول که کلی ذوقمرگ شدیم که آبجی مان بعد تقریبا نه ماه هنوز شماره مارا نگه داشته اند و کلی شرمنده شدیم که خودمان همان روز “برک آپ” شماره شان را پاک کردیم. نمی دانم چرا من کلا وقتی دورم برای دخترها جذابترم تا وقتی کنارشان هستم.  احتمالا یک جور مهره مار “دوربرد” دارم که در فواصل کوتاه کارایی ندارد. به هر حال برای آبجی مان نوشتیم که بابا ما “تایم” بسیار “نایسی” داشتیم با شما و مگر می شود یادمان برود و “واندرینگ” هستیم که شاید بشود دوباره برویم ددر! ایشان هم گفتند فکر بسیار گوگولی مگولی است و جمعه هفته بعد چکاره اید. ما هم گفتیم با نخست وزیر یک قرار ملاقات مهم داریم، ولی به خاطر ایشان کنسلش می کنیم. ایشان هم کلی از شوخی ما خوششان آمد و گفتند قربانتان بشویم اینقدر “کول” هستید – البته دقیقا این را نگفت ولی من فهمیدم همین احساس را داشت – خلاصه قرار شد هفته بعد زنگ بزنم، قرار را قطعی کنیم بزنیم بیرون. همه اینها را که گفتم تا وسط کنسرت کورس ادامه داشت. یعنی من آنجا داشتم وسط یک خروار هلوی “پوست کنده”  ساخت وطن بالا و پایین می پریدم و اس ام اس می زدم . حالا هفته دیگر باید برویم ببینیم شاید مهره مان ایندفعه حداقل “میان برد” کار کند. شاید قسمت شد و توانستیم یکی از خواهران اهل کتاب را به آغوش اسلام بکشانیم. حالا جالب اینجاست که من توی همین یکی – دوتا پست آخر یک چیزهایی نوشته بودم از این خواهرمان که یکهو پیدایش شد. حالا تصمیم گرفتم هر چند وقت یک بار موی یکی را آتش بزنم اینجا شاید آنها هم پیدایشان شد دوباره. مثلا آن آبجی دورگه ایتالیایی شوهر دارمان که ای خاک بر سر احمقم کنند با آن رگ غیرت بد موقع ورم کنم.

سوراخ کیلید


من اصلا توی این آدرس جدید سوراخ کیلید نگذاشته ام تا به حال. این عکس را آرمان گرفت، هفته پیش که با هم رفته بودیم لب دریا. او گرفت تا ثبت سند کند برای اختلاف فرهنگی جامعه استرالیا، و من می گذارم اینجا برای اینکه بگویم آزادی یعنی چه و مزخرفات آخوندها گه معلق مطلق است. اینجا، این آدمها دارند کنار هم زندگی می کنند و هیچکدام هم به کار هم کاری ندارند. هرچند این بانوان محجبه اگر اینجا کشور خودشان بود امثال این خانم مایوپوش را به اتهام جندگی به سنگ می بستند. ولی اینجا، همه تفاوت فرهنگی را قبول کرده اند و کسی این خانمهای شبه قاره ای را مسخره نمی کند و کسی هم نمی تواند آن یکی را به زور لچک به سر کند.  چیزی که تا زمانی که آخوند زیر اسمان آن مملکت نفس می کشد ما باید خوابش را ببینیم .


پیوند پایدار 33 دیدگاه

زن، بلای خانه مجردی

نوامبر 28, 2009 at 17:09 (Uncategorized)

خانه، حال آدم را به هم می زند از زور تمیزی. زنک ریزه دوست داشتنی سری لانکایی، روزی دو بار کف آشپزخانه را تی می کشد. تمام سوراخ سنبه های گاز را تمیز کرده است. هر بار که غذا درست می کند، وقتی کارش تمام می شود تا سوراخ دماغ ما را هم دستمال می کشد و تمیز می کند. جرات نمی کنیم لیوان نشسته مان را دو دقیقه بگذاریم روی میز. کاری کرده است که هنوز شاممان را کوفت نکرده، داریم ظرفهایمان را می شوییم. فضای خانه به طرز خفقان آوری غیر قابل تحمل است. از همه بدتر اینکه وقتی می روی حمام، مجبوری لباسهایت را همان توی حمام بپوشی و بیایی بیرون! حالا خوب است موقت آمده اند اینجا، وگرنه مجبور بودیم جای جدید پیدا کنیم و بزنیم به چاک.

 

یک زن و شوهر جوانند با مادر دخترک. زنک، یک مادر به تمام معناست. صبح ساعت چهار بیدار می شود برای داماد اسگلش صبحانه درست می کند. صبحانه هم که می گویم منظورم نان و پنیر و چای شیرین نیست. اینها برای صبحانه همان چیزهایی را می خورند که ما برای ناهارمان می خوریم. با همان تفاصیل پلو و خورش و کوفت و زهر مار. پسره الدنگ که می رود سر کار، نوبت دخترک است. مامان جان برای ایشان هم صبحانه درست می کنند تا ساعت 9 تشریف بیاورند کوفتشان کنند. جالب هم اینجاست که دخترک نه در درست کردن غذا کمک می کند به ننه اش، نه در جمع کردن ظرف و ظروف و نه در شستنشان. فقط می خورد و همه چیز را همان طور که بود می گذارد روی میز و برمی گردد توی اتاق. حتی لیوانش را هم برنمی دارد یک آب بزند.

نوبت شام و ناهار هم همین روال تکرار می شود. یعنی از وقتی اینها آمده اند، ما این مامان “کوچمولوی” دوست داشتنی را فقط توی آشپزخانه دیده ایم. از همه جالبتر هم انگلیسی مامان جان است. پدر سگ از من هم بهتر حرف می زند. مثل سگ هم می روند حمام. شب قبل خواب، صبح بعد از خواب، و یکی دو بار هم در طی روز و گاهی هم زن و شوهر با هم، حدودهای ساعت چهار صبح. بیچاره ها اوایل فکر می کردند ساعت چهار صبح همه اهل خانه خوابند. بعدها دستشان آمد که اینجا خانه دراکولاهاست. خلاصه که دست و بالمان حسابی بسته شده است توی این چند هفته. هرچند اگر این خرس خندان (دیلاک) راست بگوید، پنجم دسامبر می روند رد کارشان.

دیشب مهمانی آخر ترم کلاس خانم پیرایه بود. اینجا ادبیات فارسی درس می دهد به ایرانیها. من و مهران توی کلاس نبودیم ولی بنا به عرف معمول لطفی که دارند به ما، دعوتمان کردند. محل مهمانی هم کتابخانه سازمان همیاری ایرانیان بود توی هریس پارک. رفتیم و خوردیم و خواندیم و نوشیدیم و خندیدیم و خلاصه کلی حال داد. هر وقت می روم توی یک جمع ایرانی که خودمان را خفه می کنیم با ” نجسی” ، یاد مهمانی شیما* می افتم.

یادش به خیر! شیما از بچه های دانشکده بود. تازه با یک بابایی به اسم علی ازدواج کرده بود. علی هم پسر ماهی بود. خلاصه که اولین تولد شیما در خانه جدیدشان بهانه ای شد برای یک جشن “خفنگ”. ما را هم دعوت کردند که بی هیچ تردیدی رفتیم. هنوز همه مهمانها نیامده، بساط آب شنگولی ولو شد و برادر شیما خانوم هم که اسمش یادم نیست – اگر هم بود فرقی نمی کرد چون مجبور بودم اسم مستعار بگذارم -  مهمان نوازی را درحق ما تمام کرد و هم خودش را خفه کرد توی الکل، هم ما را. خلاصه تا قبل از اینکه مهمانی شروع شود و بخواهیم کیف بساط بزن و بکوب را ببریم، حاجیتان به رحمت ایزدی پیوسته بود. یعنی اگر شما چیزی از آن مهمانی یادتان هست، من هم یادم هست. البته یک چیزهایی یادم ماند. مثلا اینکه یکی از دخترهایمان از وسط مهمانی شلوارش را عوض کرد. نمی دانم چرا وسط آنهمه صحنه مات و مست،این یکی فقط یادم مانده است و طرف هم هیچوقت نگفت چرا شلوارش را عوض کرده بود.

به هر حال مهمانی ساعت سه بعد از نیمه شب تمام شد. من هم چون طبق معمول ننه مان خشتک موبایلمان را کشیده بود سرمان که یا می آیی خانه یا خودم و خانه و روح پدرت را  با هم آتش می زنم، راه افتادیم بیاییم خانه و این در حالی بود که سه قدم پشت سر هم نمی توانستم روی یک خط مستقیم بردارم. خلاصه وقتی شیما و علی دیدند اصرار به ماندن ما فایده ندارد ما را انداختند توی ماشین یکی از رفقایشان که اصلا نمی دانستم کی هست بنده خدا، که ما را برساند تا یک جایی. ایشان هم لطف کردند و ما را تا میدان هفت حوض رساندند. از ماشین که پیاده شدم و یک کم زور زدنم تا چشمهایم در حد لازم برای دیدن دور و برم باز شود، اولین چیزی که به چشمم خورد تابلوی نره خر کلانتری 137 نارمک بود.

همین که یک آدم پاتیل، با فکل کراوات، ساعت چهار صبح تو خیابانهای پایتخت جمهوری اسلامی – آن هم یک خیابان اصلی که شبها تو سر سگ بزنی گشت و مامور از سر و کولش می ریزد – راه بیفتد سمت خانه و سالم و سلامت به مقصد برسد از نشانه های وجود خداست. خلاصه که جای شما خالی، تا ساعت چهار بعد از ظهر فرداش مست بودم. خیلی حال داد. ولی آن شب درس عبرتی شد برای حضرتمان که دیگر هرگز زیاده روی نکنیم. هرچند از وقتی آمدم سیدنی دو بار دیگر خودم را خفه کرده ام. اولین بار همان شب “اسپنیش کلاب” بود که ارژنگ آن دخترک – فکر کنم آلمانی بود – هم میزی مان را انداخت بغلم، دومی اش هم شب دومی که با کلئوپاترای شیلیایی رفتیم بیرون. البته آن شب دومی خدایی اش تقصیر ما نبود. من  چون می دانستم قرار است چیزی بماسد، می خواستم تا بیخ مخچه ام هشیار باشد. ولی دخترک بی پدر و مادر یک کوکتل معرفی کرد که معجون رستم هوا کن بود لا کردار. اولی را که رفتم بالا به قول بهمن مفید توی قیصر لول لول شدم. فهمیدم که به فاکم می دهد، ولی بعد از یک دودوتا چهارتا، بین هشیاری و لذت از لحظه به لحظه بودن در کنار “طرف” و لذت نوشیدن این شاهکارخلقت، دومی را انتخاب کردم. ولی خوب با این حال کلی چیز خوشگل از آن شب یادمان ماند.

کلاسهاهمه تمام شده اند غیر کلاس تایپو که خیال بیرون کشیدن از ما را ندارد حالا حالاها. پنجشنبه هفته بعد، آن هم تمام است به حول و قوه الهی. کلاس طراحی وبسایت کانون اکنون هم دو جلسه دیگر تمام است و اینها که تمام شوند با آغوش باز می نشینیم به استقبال کریسمس. کلی کار دارم برای این دو ماه و نیم تعطیلی. از همه مهمتر اینکه باید بنشینم سر فتو شاپ که گاو عظمی تشریف دارم توش. روزهای اول کلاس تایپو که خوردم به پیتر و روش تدریس سگ کشش، اشکم درآمده بود. ولی الان که مثل آب خوردن  با این دیزاین کار می کنم و “زرت و زرت” کتابچه در می آورم از خودم، فکر می کنم کاش کلاس عکاسی و فتوشاپمان را هم این مردک چینی درس می داد. هرچند روش تدریس توی “تیف” شاهکار است. معلمها اصلا نمی گویند فلان کار را باید چطور بکنی و یا قانون فلان چیز چی است. یک تکه کاغذ می دهند دستت که تویش نوشته اند چکار باید بکنی و چقدر وقت داری. بعد یک مختصری از کار با نرم افزار یا وسایل مربوط – مثلا فتوشاپ یا کار با گواش- برایت می گویند و یکی می زنند در مبارکت که حالا برو کار را درست کن. بعد که خودت می روی و بخیه لازم می شوی و کار را می آوری، شروع می کنند به ریدن توی کار که اینجا را اینطوری بکنی بهتر است و به این دلیل، آنجا را مثلا رنگ قرمز بزنی به این دلیل بهتر است و قس علی هذا. خلاصه یکی کار را که تحویل می دهی حداقل سه بار اول تا آخرش را عوض کرده ای و دیگر خدا شده ای توش. پروردگار این روش هم همین پیتر جیگر طلاست که  خر پوست می اندازد سر کلاسش.

امشب هم با آرمان رفتیم همین “اپینگ کلاب” یک کم هلو دید زدیم و آرمان جان به دست مبارک ما توی بیلیارد به لقب ” سوسک السلطنه” مفتخر شد و الان هم آمده است خانه ما و ولو شده  روی کاناپه و کپیده. فردا هم احتمالا می رویم لب دریا، اگر مثل دفعه قبلی که رفتم یکهو هوای آفتابی نزند به باد و باران. این روزها هوای سیدنی داغ داغ است و آفتاب مخ می تاباند اساسی و تمام آدمهایی که من می شناسم دارند مثل بز قرینه عرق می ریزند و مرا فحش می دهند. خیلی حال می دهد این هوا. به قول خودمان جگرش را بخورم.


—————————————
* از آنجایی که من اختیار خودم را دارم و نه دیگران را و شاید بقیه آدمها دلشان نخواهد یکی گاله دهانش را باز کند و فیهاخالدونشان را بریزد بیرون، اسمهای این پست مستعار هستند.

پیوند پایدار 27 دیدگاه

برگه‌ی بعدی »