همه برای دومنیک، دومنیک برای همه
امروز تولد یاسر بود. بچه ها ریختند اینجا و بساط منقل را راه انداختیم و کباب ایرانی و بو و برنگ! شانس آورده ایم که یکی از همسایه های روبرویی ایرانی است و یکی – دو هفته ای یک بار بساط کباب ایرانی شان به راه، وگرنه همسایه ها سکته می کردند از ترس آتش با آن دود و دمی که ما راه انداختیم. کباب را که بلعیدیم نشستیم تو همان حیاط به صرف قلیان و گیتار و هندوانه. هرچه باشد آخرین روزهای گرما و آفتاب سیدنی است و زمستان مزخرف بی سر و ته کم کم دارد گورش را پیدا می کند این طرف. خلاصه با اینکه دیشب سرجمع سه ساعت هم نخوابیده بودم بسی حال کردیم و هرهر و کرکر.
یاسر که گفت مهمانی را خانه شما بگیریم گفتم بگذار با دیلاک صحبت کنم تا بعد. راستش پشت گوش هم انداختم آنقدر که دیلاک بابا، گوگوری مگوری است. دیشب هم که خانه جمیله بودم تا صبح برای تئاتر روز زن و اصلا ندیدمش که بگویم امروز چه خبر است. هنوز بساط ناهار پهن نشده، دیلاک سرو کله اش پیدا شد و با دیدن ایل تاتاری که جمع شده بودند توی آشپزخانه و حیاط، یک سکته ناقص زد درجا. نگو قرار است مستاجر بیاید برای اتاق خالی. خدایی اش هم امروز با آن وضع خرتوخر، سگ هم می آمد برای اتاق، جفت می کرد و دمش را می گذاشت روی کولش و پشت سرش را هم نگاه نمی کرد.
خلاصه یک دست به منقل و یک دست به ذغال، یک دست سرسری هم کشیدیم سروگوش خانه که این بچه سنگکوب نکند بیافتد روی دستمان. بعد هم سه تا سیخ جوجه کردیم توی پاچه اش که نمک گیر شود اساسی برای دفعه بعد که می خواهیم مهمانی بدهیم اینجا. یک معذرتخواهی هم چپاندیم ته قضیه برای اینکه کلا بچه با مرامی است. هر کس دیگر بود تا حالا یک «تیپا» حواله ماتحت من و مهران کرده بود و انداخته بودمان بیرون. اول که آمدیم قرار شد هر وقت مهمان داشتیم خبرش کنیم. یادم نیست اوایل می کردیم یا نه، ولی از آنجایی که خانه ما به مسافرسرای اصغر بنگی گفته است زکی و ما هفته ای حداقل سه روز مهمان داریم، کم کم مالیدیم در «اطلاع دادن» . این بنده خدا – منظور خدای خودشان است که کله فیل دارد – هیچ وقت اعتراض نکرد. این اواخر هم که آرمان، به قول خود دیلاک جزیی از مبلمان خانه ما شده بود. خلاصه که در دیزی اش اساسی باز است و ما هم اساسی بی حیا. من بودم تا حالا صد بار «قاطی» کرده بودم. خلاصه که تولد یاسر بابا خوش گذشت جای همه خالی.
دیروز بعد از ظهر رفتم خانه جمیله برای تئاتر روز زن. از آنجایی که جمیله همیشه دقیقه نود، و سه روز و نیم مانده به یک اتفاق یکهو به فکرش می رسد کاری بکند، چند وقت پیش پیشنهاد داد برای روز زن تئاتر اجرا کنیم. خلاصه که بند و بساط تئاتر جور نشد تا یکی از دوستان تازه از وطن آمده به اسم هامون خورد به پست جمیله. این جمیله ما هم که نانوای قهار – می دانم می خواند اینجا را! – همیشه تا داغ است می چسباند و خلاصه این برادرمان هامون را گذاشته بود سر نوشتن نمایشنامه، آن هم کمتر از دو هفته مانده به روز زن. هامون هم کار قشنگی در آورد از آب و ماند بازیگران که ما هم که کشته مرام و معرفت، گفتیم «بزن قدش!» .
جلسه اول تمرین را توی همان «سنتر» ایرانیهای هورنزبی رفتیم و قرار شد جلسه بعدی باشد برای جمعه بعد از ظهر خانه جمیله. جمعه تازه سوار قطار شده بودم که خبر رسید بچه ها نمی آیند امروز ولی اگر مایلی بیا برای کمک به تجهیزات و مهمات روز زن. ما هم که کلا تقویممان از 8 مارچ شروع می شود گفتیم چشم. خلاصه وسط همان برنامه ریزی ها و اینها قرار شد فردا برویم سراغ تمرین …!
بی خیال این ماجرا کلا! الان از سوراخهای هواکش روی دیوار دارد صدای ناله یک جانور می زند بیرون. نمی دانم بچه موش است یا پاسوم یا خفاش. بی پدرها توی دیوار هم می روند. خانه ما کلا جانورسراست. توی حیاطمان از پاسوم و خرگوش و همستر داریم تا خفاش و دارکوب! البته خفاش که چه عرض کنم، خر بالدار! عنکبوتها و آرمان هم که اصلا جزو مبلمان خانه اند! خلاصه تئاتر را نشد اجرا کنیم.
کالج هم می رود به روال، هر چند انگار سریعتر از ترم پیش می گذرد. ترم – یک چهارم سال – دارد تمام می شود من هنوز هیچ غلظ نسبتا مفیدی نکرده ام. هرچند زیاد هم بد نبوده است. پوستر روز زن را که قرار شده بود من طراحی کنم، بردم پیش «پیتر» جیگر طلا. طبق معمول که ایرادهایش را گرفت و آخر سر هم یک باریکلا مست اساسی مان کرد. خدایی اش تایید استاد حال اساسی دارد کلا. ولی صدقه سر پوست کنی ترم پیش پیتر، الان کلاس تایپو برایم آب خوردن است. البته که هنوز کلی چیز میز هست که نمی دانم، ولی مشقهایمان را تند تند تحویل می دهیم اساسی. فعلا دو مشکل اساسی پیش رو شناختن «تایپ فیس» هاست و طراحی مدل زنده. این آخری که خواهر محترممان را عروس می کند سر کلاس. مخصوصا با این مدل مفنگی آخری که تا می آمدیم طرح کلی اش را بزنیم عین موم وا می رفت و همه زاویه هایش عوض می شد. کلا من نمی دانم چرا همیشه نسبت یک جای کار غلط در می آید از کار. حالا یا پای خم شده درازتر به نظر می آید یا انگشتهای دست راست مثلا. خلاصه روی کاغذ بلایی سر این مدلها می آوریم که …. ! البته به استثنای «کِلِر» جیگر بابا که الهی درسته تناولشان کنیم به حق مرتضی علی! بی پدر چنان طرح می زند و کنته و پاستل می کشد روی کاغذ که تنها کاری که می توانی بکنی این است که دو دستی بکوبی توی سر خودت.
این ترم، چهار تا بانوی مکرمه توی کلاسمان داریم. از همه مکرم تر برای بر و بچه ها سرکار خانم «دومنیک» خانم هستند که علاوه بر زیبایی، بعضی از اعضای شریفه شان هم چشمگیر است. کار «جیوا» – از همکلاسی های پسر – هم شده است این که هر وقت دومنیک از کلاس می رود بیرون، رو به ما دستش را اصطلاحا «کاپ» می کند و می گیرد جلوی سینه اش و نیشش باز می شود. از آنجایی هم که دومنیک جان از آن خوشگل بلاهایی هستن که خدا سهم مغزشان را هم به یک جاهای دیگرشان اضافه کرده است، کلی وقتها کرکر خنده داریم توی کلاس! خلاصه که غربت ما «اونجورام بد نیس که می گن!»
نگار گفت،
مارس 23, 2010 در 19:31
فیلتر هم که شدی …
یه دختربلا گفت،
مارس 19, 2010 در 17:17
حالا ببین من چی کردم با عصبانیت خودم ! تو بلاگ بخون
فضول باشی گفت،
مارس 18, 2010 در 11:43
فرزام سلام،
حمل بر فضولی نشه! ولی
از رفیقت پرسیدی که برای رفع سوء تفاهم تلاش خودشو کرده یا نه؟
تو چه می دونی که به رفیقت چی گذشته قبل از آ مدن به مراسم روز زن، شاید «سردی برخوردش» هیچ ربطی به ماجرا نداشته!
«لابد اگر اصرار خودم نبود و نگرانی برای “اتفاق بدی” که فکر می کردم برای او…»
بهتر نبود اول شک رو بر طرف می کردی بعد با لابد و اگر قضاوت می کردی؟
بجای این که احساس «سگی که کسی دمش را گاز گرفته»، «حماقت»، «لنگه کفش کهنه ای که توی بیابان غنیمت می شود» و » الاغی که برای هزارمین بار پایش فرو رفته است توی یک چاله» ، به خود ببال که تمام تلاشت رو کردی که کار گروهی پیش بره
ضمنن عجیبه که رفیقت که به قول خودت: (با هم خندیده ایم و عصبانی شده ایم. بحث کرده ایم. پیک بالا زده ایم به سر سلامتی هم. نیمه شب رفته ایم لب دریا و نشسته ایم به فک زدن توی سرما)، یه شبه جنی بشه ( البته از این خارج نشین ها هر چی بگی بر میاد!)
و اگه مطمنی که رفیقت بهت خیانت کرده خشتکشو رو سرش پرچم کن!
zohreh گفت،
مارس 17, 2010 در 08:41
سلام همشهری .. اولا عیدت مبارک .. بعدش هم ببین من بعد از این همه سال این ور بخصوص تو سیدنی یاد گرفتم انگار همیشه وقتی دو تا ایرانی دور هم جمع می شن امکان نداره که حرف و حدیث های مسخره بعدش پیش نیاد .. اینو نمی گم که بهت پیشنهاد بدم بیخیال همشون شو .. نه .. هر چی باشه تو بقولی اینجایی ها فرش می ت هستی و باید تجربه هایی هم تو این مساله بدست بیاری .. فقط مراقب باش .. ما ایرانی ها کامیونتی خیلی خوبی متاسفانه نداریم .. چون چشم دیدن هم رو نداریم و همیشه هم میخواهیم رییس بازی در بیاریم .. بگذریم .. من یه لینک واست می زارم در رابطه با همون مطلبی که گفتی ؛ که شما در میان فی میل ها بزرگ شدی و احساسی برخورد می کنی … این بلاگ خیلی خوبیه و خیلی قشنگ مطلب رو واست روشن کرده .. اسم مطلبش هم اینه :
تو هم مرد هستی و هم زن!
اینم لینک :
http://www.wurqun.blogfa.com
امیدوارم که پستش رو پیدا کنی و بخونی و کمی مطلب واست روشن شده باشه بعدش و بدردت بخوره .. و ببینی این مساله خیلی هم طبیعیه ..
بعدشم نشین با این فکر خودتو اذیت کن که چرا احساسی هستی و چون اینطوری و به دلایلی که تو زندگیت داشتی بچه گی هات و اینا .. ببین من درست برعکس تو همیشه رفتار کردم یعنی اصلا احساساتی نیستم .. این به اون معنا نیست که من توسط پدرم بزرگ شده باشم . نه من هم پدر داشتم و هم مادر و پدر من هم خیلی احساساتی برخورد میکرد .. حداقل تو خونه با فامیلی ش اینطور بود و مهربون .. هر کسی یه طوره دیگه … مراقب خودت باش .. بای
مهسا علیا گفت،
مارس 15, 2010 در 02:03
حالا تئوری من چیه برای کل این جریان:
1. دختره شدیدن داشته میسوخته که تو چرا بهش چنین پیشنهادی ندادی و رفته پشت سرت این حرف رو زده
2. اون رفیقت از تو خوشش میاومده و اون دختره هم این رو میدونسته . برای اینکه تا فیها خالدون رفیقت رو بسوزونه . رفته چنین حرفی رو بهش زده و برای همین هم اون چنین برخورد سردی باهات داشته .
چیزی که میخوام بگم . دختره اصلن مهم نیست . همونجوری که خودت گفتی . فکر نمیکنی اگر رفیقت واقعن چنین حسی داشت . میاومد و بهت میگفت اگر بهت اعتماد داشته و تو رو هم یه دوست واقعی برای خودش میدونسته؟ اگر این فرضیه درست باشه و اون چیزی نگفته . یعنی تو رو باور نداره صد در صد . پس بهتره عطای چنین رفیقی رو به لقاش بخشید . زخمش کمی طول میکشه تا خوب بشه . ولی به اعصاب خوردیهای بعدی که ممکنه ادامهی این دوستی پیش بیاره میارزه .
مهسا علیا گفت،
مارس 15, 2010 در 01:57
حالا جدای همهی این حرفهای شوخی و جدی . فرزام . همهی ماهایی که اینور هستیم . «تاکید میکنم مخصوصن روی اینور بودن» . تنمون خورده به تن چنین کسانی . متاسفانه خیلی از کسانی که خارج از ایران زندگی میکنن به شدت خالهزنک هستن و از شانتاژ کردن خیلی خوششون میآد . اینها همه طبیعی هست . تو هنوز خیلی در برخورد با اینجور آدمها در خارج از کشور صفر کیلومتر هستی . هنوز در حال جاافتادنی . بگذار بری سر کار . اون موقع حسابی برات دست میگیرن . بهخصوص اگر در کارت موفق باشی و سریع پیشرفت کنی . بعد یه مدت یاد میگیری که گوشهات رو ببندی و خیلی راحت بگی به جهنم و به اونها بخندی .
بهت بگم . همین اتفاق اگر سه – چاهار سال دیگه دوباره برات اتفاق بیفته . جور کاملن متفاوتی برخورد میکنی .
فکر نکن فقط خودتی . اینجا برای من هم کم اتفاق نیفتاد . اوایل خیلی عذابم میداد . الان اگر کسی چنین برخوردی باهام داشته باشه . خیلی ریلکس میگم «Well, I would screw him up, if he’d worth it. But since I do have lots of other always available options much better than him, I am not interested to have anything to do with him»
یعنی طرف چنان تودهنی میخوره که مجبوره بره بمیره . سخت نگیر و به خودت فرصت بده . هنوز خیلی طول میکشه تا بتونی اونجا یه دوستی پیدا کنی که برات رفیق گرمابه و گلستان باشه . این حرفها همیشه هست . تو که به خودت شک نداری که . داری؟
مهسا علیا گفت،
مارس 15, 2010 در 01:38
ما الان از شدت عصبانیت دادیم اعتمادالحرم را فلکش کنند . غلط کرده کسی که دل همایونی دردانهی ما را اینگونه بشکاند . ما چنان از درد شما خشمگینیم که مانند ماده ببری زخمی داریم دور خودمان میچرخیم و میپریم به اهالی شبستان شاه شهید . خوب شد شاه بابایتان نیستند که ببینند این ملت نمکناشناس چه میکند با عزیز دردانهشان که کم از روی چشم شاه شهید جایتان نبود هرگز . حیف این همه خدمتی که شما روز و شب برای این ملت قدرنادان میکنید و حتا برای آسایش آنها خواب و خوراک ندارید . به همان خدای احد و واحد اگر سلطان صاحبقران امروز زنده بودند میدادند همهی این رعیت را زنده زنده بسوزانند . ما ماندهییم که این اتابک و اعتمادالسلطنه نمک به حرام چه غلطی دارند میکنند که رعیت اینگونه جرات جسارت به ساحت همایونی را دارند .
خاتون بارگاه شاه بابای شهیدتان که میدانیم اینک از شدت خشم و عصبانیت استخوانهای مبارکشان دارند بر خود میلرزند
مهسا علیا
پ.ن. راستی مادر جان . دورتان بگردیم . چرا نمیشود برای پست جدیدتان کامنت گذاشت؟!
یه دختربلا گفت،
مارس 14, 2010 در 21:01
بهت پیشنهاد میدم فیلم «کنترل خشم» (فیلم آمریکایی ) ببین فوق العاده زیباس و دلتو خنک می کنه
کاملیا گفت،
مارس 14, 2010 در 16:33
سلام
پسر جان فکر می کردم از جشن لادینها در سیدنی بنویسی که شرکت می کنی یا چنین و چنان …
بعضی دخترها مریضند یعنی ذهن بیمار دارند
متاسفانه روی بقیه هم تاثیر می گدارند
من گروه اولم را خوشبختانه به همان دلیل ذهن بیمار از دست دادم ولی اونا بودن که منو از دست دادن
می دونیدخدا خواسته تا دوستتون رو بشناسین
همین
جشن خوش بگذره برامون بنویس سیدنی یا جای دیگه زیاد مطمئن نیستم ولی مطمئنم شما لذت می برین
شاد باشید و اوضاع بکام
کاملیای گمشده
نگار گفت،
مارس 14, 2010 در 11:43
آدمها نمی فهمند … هیچوقت وقتی که باید ، نمی فهمند. اما بدیش اینه که این وسط همیشه کسی که کاری نکرده ، خودش رو مقصر می گیره. با خودت بد حرف نزن …… بخاطر این ذهن های کم ظرفیت
محبوب گفت،
مارس 14, 2010 در 10:37
هر کاری کردم نشد برا پست جدیدت کامنت بذارم داداش .
اون دوستت ایرانیه ؟ اون که ازت دفاع نکرد ؟
می دونم چه حس ِ بدیه . انگار آدم دیگه نمی تونه به کسی اعتماد کنه . اما من فکر می کردم اونورا دیگه اینجوری نیست . اما نه انگار ….
بی خیال داداش . سوت بزن . هر کسی میخواد هرجوری فکر کنه . تو اینجوری آدما رو می شناسی و ازشون یاد می گیری . پس عصبانی نباش . لبخند بزن . اصلاً سوت بزن .
خیلی با قلمت و این راحت نوشتنت حال میکنم . خدا شما را از ما نگیرد و بیشتر بنویسید . آمین .
کلاسور گفت،
مارس 14, 2010 در 06:05
سلام . نیستی برادر . بابا بنویس دیگه مردیم ما از بی آپدیتی!!!!!!!
مهسا علیا گفت،
مارس 14, 2010 در 05:07
قبلهی عالم به سلامت باد .
آمدیم به شما عرض بنماییم که هوسی بر سر ما افتاد و دم عیدی تصمیم که ایجاد تغییراتی در سرای خاصهمان گرفتیم . از این رو تابلوی سر در ورودی را از «افقهای در هم» عوض نمودیم به «میم . نون . ملقب به آرزو – گم شد!…..»
دستور بفرمایید که آثار این خانه تکانی در بارگاه شما نیز مشهود شود باشد که روح شاه بابای شهیدتان نیز از شما شاد گردد .
خاتون بارگاه سلطان صاحب قران جانها فداه
مهسا علیا
آرش گفت،
مارس 13, 2010 در 15:37
منظورم اینجا بود http://www.radindigital.persianblog.ir
آرش گفت،
مارس 13, 2010 در 15:36
سلام اخوی
داری حسابی خوش میگذرونی. حالش رو ببری.
اگه یه سری به اینجا بزنی پسرم رو می بینی.
خانم ثابتی گفت،
مارس 13, 2010 در 11:44
امان از آن کباب اولی که دل بع بعی را را کباب می کند و این دومی که دل مموشی.
حالا بگیم ماشالله که خدا نخواسته بر سر شعار «همه برای دومنیک» همان بلایی نیاید که » ایران برای همه ایرانیان».
نانازی بانو و اقا خرسی گفت،
مارس 10, 2010 در 08:47
نه هنوز بخت زندگی مشترک منو خرسی باز نشده.هنوز نرفتیم زیر یه سقف! دوران مزخرف عقد همچنان ادامه داره.
طرح من یه زن ایلیاتی بود با لباس گلدار مشغول پختن خمیر نون کنار تنور ! که بعد از اینکه تایید نشد و گفتن نباید عکس زن جوون باشه، طرحمو تغییر دادم و یه پیرزن با لباس مشکی کنار آتیش مشغول پختن نان سنتی گذاشتم. برای رعایت کنتراست هم زمینه به رنگ خاکی مایل به زرد نارنجی کم رنگ گذاشتم که پیرزن پیشتر به چشم بیاد. اون گوشه کنار یه پسر بچه با یه لباس تمیز و و سنتی دستشو زده زیر چونشو با لپ های سرخ و چشمایی که گرمای آتیش اذیتش کرده و حالت خمار داره به اتیش زل زده. اما پیرزن پوستش تیره و خیلی زمخت تر از اونیه که بسوزه.
ولی بازم وقتی طرح رفت برای تائید دیدم می گن از نون های صنعتی هم اون گوشه کنار یه نمادی چیزی بزار دیگه نمی دونستم چیکار کنم گفتم طرح اینه می خواین بخواین نمی خواینم نخواین. دیگه کار داشت به جاهای باریک می کشید که قبول کردن برای چاپ روزنامه همین طرح باشه و برای بنر طرح قبلی که زنه جوون بود کنار تنور و پشتش یه گوشه ای خیک دوغ و کره انتظارشو می کشید. زمینه خاکی تر همراه با چمن های تنک .(این زن و بند و بساط شدن بک گراند با اوپاسیتی 40 درصد) خیلی شیک شد. ولی یه سبد از نون صنعتی هم اون گوشه گذاشتم (توی بنر) همراه با نمایی از نانوایی های جدید صنعتی و مراحل کار…
سميرا گفت،
مارس 10, 2010 در 07:29
سلام رفيق قديمي خوشحالم كه حالت خوبه و به هر حال نميذاري بهت بد بگذره راستش چنان گفتي بوي كباب و بساط منقل كه يهو دلم هوس كرد… بازم سعي كن خوش باشي راستي جميله جون چند سالشونه اونوقت؟
نانازی بانو و اقا خرسی گفت،
مارس 9, 2010 در 08:22
ببینم سبک طرح پوسترت چی بود؟ آخه من برای ادارم یه طرح زدم به نام زن و نان. توی یکی از روزنامه ها هم چاپ شد طرحش. البته گفتن عکس نیمه محو یه زن ایلیاتی که یه قسمت بک گراند مشغول پختن نان بودو حذف کنم که مجبور شدم طرحو کلهم اجمعین تغییر بدم.زیاد روی طرح زدن آزاد نیستیم. مخصوصن اگه بخواد بره توی چاپ روزنامه و بنر همایش اداره و …
همین که نبودی معلوم بود یا داری روزگار خوشتو سپری می کنی یا سرت حسابی دردش گرفته برای کارهای فرهنگی! از قضا هر دو مورد صحیح بود
آلما گفت،
مارس 9, 2010 در 04:50
خوب خدا رو شکر که بد نمی گذره… اصلا میدونی فرزام کلاس دانشگاه هنر یک چیزی دیگه است ما هم کلی سر کلاس طراحی می خندیدیم …
میرزاقلمدون گفت،
مارس 8, 2010 در 18:41
سلام کچل ! کجایی؟ چرا پیش من نیایی ؟ا
مرد امروز گفت،
مارس 8, 2010 در 05:22
سلام
اینها روزهای خوش زندگیست؟ ما اینجا شبهایمان هم آشفته بازار است چه برسد به روزهای خوش .
مهسا علیا خطاب به همونید بانو سوگلی دربار گفت،
مارس 8, 2010 در 00:35
هومونید بانو . ما از همان ابتدا مهسا علیا بودیم . یادتان باشد که ما . مهسای مهد علیا . مقام شامخ مادر شوهر شما را داریم و سوگلی شاه شهید سلطان صاحب قران هستیم . ما را با آن یکی مهسا اشتباه نگیرید که قبلهی عالم فقط به جهت عشقی که به ما داشتند ایشان را که همنام ما بودند به شبستان خویش در آوردند . علی ایحال . صلاح در این میبینیم که شما خود را در جوار ما نگاه داشته و هر از چندی به جهت دستبوسی شرفیاب شوید که باشد که تا ابد برای دردانهی ما سوگلی بمانید .
خاتون بارگاه سلطان صاحبقران شاه شهید
مهسا علیا
بنفشه خاتون گفت،
مارس 7, 2010 در 21:27
ای نوش جانتان ؛ همیشه به خوشحالی و تولد
داریوش معمار گفت،
مارس 7, 2010 در 12:51
سلام
با چند شعر تازه به روزم
لطفان سر بزنید نظر بدهید.
اگر ممکن است لینک مرا هم اضافه کنید.
با مهر
sara گفت،
مارس 7, 2010 در 12:30
حالت خوبه ؟ انگاري خوب شدي ! ولي من حالم بده به خصوص وقتايي كه تا تلويزيونو روشن مي كنم زر زرشون سرمو برمي داره
کلاسور گفت،
مارس 7, 2010 در 11:58
سلام بابا !!!! خوبی ؟!!!! الهی به حق مرتضی علی گوارای وجودت باشد !!!!!!! در ضمن خوردن کباب با گوجه و مخلفات از قبیل فلفل و پیاز ثواب دارد بسیار !!!
زری گفت،
مارس 7, 2010 در 09:31
سلام بچه جان…خوبه که بالاخرهد نوشتی و بالاخره یه چیزی نوشتی که شاد بود و بالاخره دوباره از خانم هایی نوشتی که…تف به ذاتت بیاد..رفته ای غرب و شرق می خوانی؟
گذشته از خوشحالی ام بابت این بازگشت قریب الوقوع و عجیب بترکان تو… ایمیلت همون که دارم؟ وقت داری یه چیزی بفرستم برات و بخونی؟ اگه قبلی هست بگو تا کارت دارم…
jamileh گفت،
مارس 7, 2010 در 14:16
همونه که بود. برفس بیاد بوخونیم آبجی
فرزام گفت،
مارس 7, 2010 در 14:17
اون بالایی منم!!
(
محمد گفت،
مارس 7, 2010 در 08:12
آقا سلام علیکم
خوووووووووب حال می کنی تو بلاد کفر. آقا حالشو ببر. ببینم می تونی مخ این دومنیک رو بزنی یا نه. در ضمن با این جمله آخرت بد فرم حالی بردیم.
عزت زیاد
هومونید گفت،
مارس 7, 2010 در 06:38
مهسا بیگم از کی مهسا علیا شده؟ مشاطه دربار را رو دادیم ببین چه غلطها میکند.
هومونید گفت،
مارس 7, 2010 در 06:37
بکوبید میخ اسلام را در سرزمین کفر
نسوان گفت،
مارس 7, 2010 در 05:35
خوش باشید اگر می توانید! حیف باشد دل دانا که مشوش باشد.
نگار گفت،
مارس 6, 2010 در 19:14
حالا اوایل عیب نداره … الان بچـــــــــــــــسب !!!
)))
رودابه گفت،
مارس 6, 2010 در 18:46
سلام
عجیبه که آدمی مثل شما , با این توانایی خارق العاده در نوشتن چرا باید در استرالیا زندگی کنه و چرا یابد رشته گرافیک بخونه. شما مهاجرت کردید و خوب اصولا برای ایرانیها یکی از رویا رفتن به استرالیاست. مثل رفتن به آمریکا و یا کانادا. شاید دارید پی گیزی می کنید که از دانشگاه سیدنی یا یه دانشگاه دیگه برای یه رشته ای تو مایه های علوم اجتماعی یا روزنامه نگاری پذیرش بگیرید. اما یکی از مشکلات جوامع پیشرفته همینه که با ما جهان سومی ها خیلی فرق دارند. همه چیز هست و همه چیز قانون مداره. تلاشی برای احقاق حقوق نیست. چون دولت متمدنشون اینکار رو بهتر از بقیه انجام میده. من در یک کشور لاتین زندگی می کنم. بهد از چندین بار رفت و آمد به آرژانتین میخوام برم دانشگاه بوئنوس آیرس درس بخونم. جایی که مثل تهران. با مردم سیاسی و عصبی . تظاهرات و حرکت های سیاسی و اجتماعی که نشان زنده بودن یک اجتماع. دانشگاه محل تجمع غولهای ادبی و اجتماعی آمریکای لاتینه. و نتیجه یک روز نشستن توی یه رستوران تا ساعتهای متمادی جواب سوالا رو دادن میشه. زندگی مثل تهران مبارزه است. البته ایرانی هم کمه. اونقدر کم که اصلا نمی بینید. فکر می کنم چرا شما نمی خواید وارد جامعه ای بشید که مبارزه جدیدیه . چرا استرالیا؟ چرا گرافیک؟ چرا انقدر از خود واقعیتون دور؟ توانایی شما در نوشتن با وبلاگ نویسی و یا نوشتن داستان در کنج یه آپارتمان توییه شهر از یه جامعه متمدن نتیچش این میشه که مثل خیلی از نوابغ ما بعد از سالها یه خبری شاید ازش یه جا باشه و یا یه دستنوشتش رو یکی چاپ کنه. چرا خودتون رو مثل وقتی که توی ایران بودید توی دردسد نمی ندازین که بعد براش مبارزه کنید. مبارزه با قلم. قلمی که باید توی یه بستر پر آشوب بازهم صیقل بخوره. چرا اونجا نشستید. از چی خوشحالید عمری که داره میره؟
فرزام گفت،
مارس 7, 2010 در 04:31
سلام رودابه جان و ممنون از کامنتت
اینکه چرا استرالیا و سیدنی و نه یک جایی دیگه که زندگی پرچالش تر باشه قصه خیلی مفصلیه که مجالش اینجا نیست. همین قدر بگم که استرالیایی بودن برای من فرصتی رو ایجاد می کنه که اولا بتونم با طیف گسترده ای از فرهنگها آشنا بشم و هم اینکه با استفاده از رفاه و امنیتی که این جامعه بهم می ده بتون بی دغدغه دنیا رو ببینم و بنویسم.
و اما زندگی توی استرالیا اونقدرها هم بی چالش نیست. این جامعه هم مثل ایران چالشهای سیاسی و اجتماعی خودش رو داره – البته که نه به اون شدت – فقط روال عادی زندگی شون رو مختل نمی کنه. اینها هم بحثهای سیاسی و غیره رو دارن و مهمونی ها و تجمعهای عقیدتی از گروههای مختلف. اما سوای همه اینها چالش بزرگ شخصی من همچنان نوشتنه. ما مهاجرهایی که می نویسیم به هر حال جامعه هدف خودمون رو که فارسی زبانان هستند تا حد زیادی از دست می دیم. اما با به دست اوردن توانایی نوشتن به یک زبان دیگه دنیای بزرگتری رو هم به روی خودمون باز می کنیم هم به روی مردمی که از بینشون اومدیم. مطمئنم که تو همین یه تیکه نتونستم کاملا بگم که چی فکر می کنم. به هر حال کامنت شما اونقدر از سر حس مشترک بود که تنونستم بی جوابش بذارم. موفق باشین . ممنون
مهسا علیا گفت،
مارس 6, 2010 در 14:09
الاهی ما قربان شما بشویم . ما در این چند روز اخیر همهاش دل نازکمان شور شما عزیز دردانهمان را میزد که چرا در این چند وقته پیدایتان نیست و خب کمی هم کسالت مزاجمان اجازهی این را نمیفرمود که بیاییم و سری به شما بزنیم به شماتت که چه شده که شما خبری از خاتون بارگاه سلطان صاحب قران . شاه بابای علیهالرحمهتان نمیگیرید . که دیدیم خودتان به پای مبارک خودتان تشریف فرما شُدید و ما و کنیزکان شبستان را از نگرانی رهانیدید . بماند که این مدت هی به روح اتابک لعن و نفرینها فرستادیم که زیر پای شاه بابای شهیدتان نشست و باعث و بانی جدایی شما از ما گردید .
دعای روز و شب ما این است که همهی حوریان و غلمان کلاستان پیش مرگ شما شوند .
خاتون بارگاه سلطان صاحب قران – نور علی قبره
مهسا علیا