زن، بلای خانه مجردی

نوامبر 28, 2009 at 17:09 (Uncategorized)

خانه، حال آدم را به هم می زند از زور تمیزی. زنک ریزه دوست داشتنی سری لانکایی، روزی دو بار کف آشپزخانه را تی می کشد. تمام سوراخ سنبه های گاز را تمیز کرده است. هر بار که غذا درست می کند، وقتی کارش تمام می شود تا سوراخ دماغ ما را هم دستمال می کشد و تمیز می کند. جرات نمی کنیم لیوان نشسته مان را دو دقیقه بگذاریم روی میز. کاری کرده است که هنوز شاممان را کوفت نکرده، داریم ظرفهایمان را می شوییم. فضای خانه به طرز خفقان آوری غیر قابل تحمل است. از همه بدتر اینکه وقتی می روی حمام، مجبوری لباسهایت را همان توی حمام بپوشی و بیایی بیرون! حالا خوب است موقت آمده اند اینجا، وگرنه مجبور بودیم جای جدید پیدا کنیم و بزنیم به چاک.

 

یک زن و شوهر جوانند با مادر دخترک. زنک، یک مادر به تمام معناست. صبح ساعت چهار بیدار می شود برای داماد اسگلش صبحانه درست می کند. صبحانه هم که می گویم منظورم نان و پنیر و چای شیرین نیست. اینها برای صبحانه همان چیزهایی را می خورند که ما برای ناهارمان می خوریم. با همان تفاصیل پلو و خورش و کوفت و زهر مار. پسره الدنگ که می رود سر کار، نوبت دخترک است. مامان جان برای ایشان هم صبحانه درست می کنند تا ساعت 9 تشریف بیاورند کوفتشان کنند. جالب هم اینجاست که دخترک نه در درست کردن غذا کمک می کند به ننه اش، نه در جمع کردن ظرف و ظروف و نه در شستنشان. فقط می خورد و همه چیز را همان طور که بود می گذارد روی میز و برمی گردد توی اتاق. حتی لیوانش را هم برنمی دارد یک آب بزند.

نوبت شام و ناهار هم همین روال تکرار می شود. یعنی از وقتی اینها آمده اند، ما این مامان “کوچمولوی” دوست داشتنی را فقط توی آشپزخانه دیده ایم. از همه جالبتر هم انگلیسی مامان جان است. پدر سگ از من هم بهتر حرف می زند. مثل سگ هم می روند حمام. شب قبل خواب، صبح بعد از خواب، و یکی دو بار هم در طی روز و گاهی هم زن و شوهر با هم، حدودهای ساعت چهار صبح. بیچاره ها اوایل فکر می کردند ساعت چهار صبح همه اهل خانه خوابند. بعدها دستشان آمد که اینجا خانه دراکولاهاست. خلاصه که دست و بالمان حسابی بسته شده است توی این چند هفته. هرچند اگر این خرس خندان (دیلاک) راست بگوید، پنجم دسامبر می روند رد کارشان.

دیشب مهمانی آخر ترم کلاس خانم پیرایه بود. اینجا ادبیات فارسی درس می دهد به ایرانیها. من و مهران توی کلاس نبودیم ولی بنا به عرف معمول لطفی که دارند به ما، دعوتمان کردند. محل مهمانی هم کتابخانه سازمان همیاری ایرانیان بود توی هریس پارک. رفتیم و خوردیم و خواندیم و نوشیدیم و خندیدیم و خلاصه کلی حال داد. هر وقت می روم توی یک جمع ایرانی که خودمان را خفه می کنیم با ” نجسی” ، یاد مهمانی شیما* می افتم.

یادش به خیر! شیما از بچه های دانشکده بود. تازه با یک بابایی به اسم علی ازدواج کرده بود. علی هم پسر ماهی بود. خلاصه که اولین تولد شیما در خانه جدیدشان بهانه ای شد برای یک جشن “خفنگ”. ما را هم دعوت کردند که بی هیچ تردیدی رفتیم. هنوز همه مهمانها نیامده، بساط آب شنگولی ولو شد و برادر شیما خانوم هم که اسمش یادم نیست – اگر هم بود فرقی نمی کرد چون مجبور بودم اسم مستعار بگذارم -  مهمان نوازی را درحق ما تمام کرد و هم خودش را خفه کرد توی الکل، هم ما را. خلاصه تا قبل از اینکه مهمانی شروع شود و بخواهیم کیف بساط بزن و بکوب را ببریم، حاجیتان به رحمت ایزدی پیوسته بود. یعنی اگر شما چیزی از آن مهمانی یادتان هست، من هم یادم هست. البته یک چیزهایی یادم ماند. مثلا اینکه یکی از دخترهایمان از وسط مهمانی شلوارش را عوض کرد. نمی دانم چرا وسط آنهمه صحنه مات و مست،این یکی فقط یادم مانده است و طرف هم هیچوقت نگفت چرا شلوارش را عوض کرده بود.

به هر حال مهمانی ساعت سه بعد از نیمه شب تمام شد. من هم چون طبق معمول ننه مان خشتک موبایلمان را کشیده بود سرمان که یا می آیی خانه یا خودم و خانه و روح پدرت را  با هم آتش می زنم، راه افتادیم بیاییم خانه و این در حالی بود که سه قدم پشت سر هم نمی توانستم روی یک خط مستقیم بردارم. خلاصه وقتی شیما و علی دیدند اصرار به ماندن ما فایده ندارد ما را انداختند توی ماشین یکی از رفقایشان که اصلا نمی دانستم کی هست بنده خدا، که ما را برساند تا یک جایی. ایشان هم لطف کردند و ما را تا میدان هفت حوض رساندند. از ماشین که پیاده شدم و یک کم زور زدنم تا چشمهایم در حد لازم برای دیدن دور و برم باز شود، اولین چیزی که به چشمم خورد تابلوی نره خر کلانتری 137 نارمک بود.

همین که یک آدم پاتیل، با فکل کراوات، ساعت چهار صبح تو خیابانهای پایتخت جمهوری اسلامی – آن هم یک خیابان اصلی که شبها تو سر سگ بزنی گشت و مامور از سر و کولش می ریزد – راه بیفتد سمت خانه و سالم و سلامت به مقصد برسد از نشانه های وجود خداست. خلاصه که جای شما خالی، تا ساعت چهار بعد از ظهر فرداش مست بودم. خیلی حال داد. ولی آن شب درس عبرتی شد برای حضرتمان که دیگر هرگز زیاده روی نکنیم. هرچند از وقتی آمدم سیدنی دو بار دیگر خودم را خفه کرده ام. اولین بار همان شب “اسپنیش کلاب” بود که ارژنگ آن دخترک – فکر کنم آلمانی بود – هم میزی مان را انداخت بغلم، دومی اش هم شب دومی که با کلئوپاترای شیلیایی رفتیم بیرون. البته آن شب دومی خدایی اش تقصیر ما نبود. من  چون می دانستم قرار است چیزی بماسد، می خواستم تا بیخ مخچه ام هشیار باشد. ولی دخترک بی پدر و مادر یک کوکتل معرفی کرد که معجون رستم هوا کن بود لا کردار. اولی را که رفتم بالا به قول بهمن مفید توی قیصر لول لول شدم. فهمیدم که به فاکم می دهد، ولی بعد از یک دودوتا چهارتا، بین هشیاری و لذت از لحظه به لحظه بودن در کنار “طرف” و لذت نوشیدن این شاهکارخلقت، دومی را انتخاب کردم. ولی خوب با این حال کلی چیز خوشگل از آن شب یادمان ماند.

کلاسهاهمه تمام شده اند غیر کلاس تایپو که خیال بیرون کشیدن از ما را ندارد حالا حالاها. پنجشنبه هفته بعد، آن هم تمام است به حول و قوه الهی. کلاس طراحی وبسایت کانون اکنون هم دو جلسه دیگر تمام است و اینها که تمام شوند با آغوش باز می نشینیم به استقبال کریسمس. کلی کار دارم برای این دو ماه و نیم تعطیلی. از همه مهمتر اینکه باید بنشینم سر فتو شاپ که گاو عظمی تشریف دارم توش. روزهای اول کلاس تایپو که خوردم به پیتر و روش تدریس سگ کشش، اشکم درآمده بود. ولی الان که مثل آب خوردن  با این دیزاین کار می کنم و “زرت و زرت” کتابچه در می آورم از خودم، فکر می کنم کاش کلاس عکاسی و فتوشاپمان را هم این مردک چینی درس می داد. هرچند روش تدریس توی “تیف” شاهکار است. معلمها اصلا نمی گویند فلان کار را باید چطور بکنی و یا قانون فلان چیز چی است. یک تکه کاغذ می دهند دستت که تویش نوشته اند چکار باید بکنی و چقدر وقت داری. بعد یک مختصری از کار با نرم افزار یا وسایل مربوط – مثلا فتوشاپ یا کار با گواش- برایت می گویند و یکی می زنند در مبارکت که حالا برو کار را درست کن. بعد که خودت می روی و بخیه لازم می شوی و کار را می آوری، شروع می کنند به ریدن توی کار که اینجا را اینطوری بکنی بهتر است و به این دلیل، آنجا را مثلا رنگ قرمز بزنی به این دلیل بهتر است و قس علی هذا. خلاصه یکی کار را که تحویل می دهی حداقل سه بار اول تا آخرش را عوض کرده ای و دیگر خدا شده ای توش. پروردگار این روش هم همین پیتر جیگر طلاست که  خر پوست می اندازد سر کلاسش.

امشب هم با آرمان رفتیم همین “اپینگ کلاب” یک کم هلو دید زدیم و آرمان جان به دست مبارک ما توی بیلیارد به لقب ” سوسک السلطنه” مفتخر شد و الان هم آمده است خانه ما و ولو شده  روی کاناپه و کپیده. فردا هم احتمالا می رویم لب دریا، اگر مثل دفعه قبلی که رفتم یکهو هوای آفتابی نزند به باد و باران. این روزها هوای سیدنی داغ داغ است و آفتاب مخ می تاباند اساسی و تمام آدمهایی که من می شناسم دارند مثل بز قرینه عرق می ریزند و مرا فحش می دهند. خیلی حال می دهد این هوا. به قول خودمان جگرش را بخورم.


—————————————
* از آنجایی که من اختیار خودم را دارم و نه دیگران را و شاید بقیه آدمها دلشان نخواهد یکی گاله دهانش را باز کند و فیهاخالدونشان را بریزد بیرون، اسمهای این پست مستعار هستند.

27 دیدگاه

  1. خاله جان گفت،

    سلام خوبی خاله جان خیلی جالب نوشته بودی واقعاءخوشم اومد یه طوری که احساس کردم منم اونجا بودم.مقسی عزیزم

  2. ناشناس گفت،

    کارت درسته یاد غول اینطور نوشتن افتادم، صادق هدایت رو میگم. دمت گرم ادامه بده، صادق رو زنده کن.

  3. آلما گفت،

    چطوری دوستم؟

  4. zohreh گفت،

    سلام .. یه پست جدید بزار اینجا همشهری .. میخوام بیشتر بخونم ازت
    Cheerz

  5. roya گفت،

    كل متن يه طرف اين پي نوشت هم همون طرف. ولي خداييش حواست رو جمع كن. ادم حس مي كنه يه بلايي سر خودت مياري اخرش! يه بلاگستانه و يه فرزام كله شق هااااااااااا ! گفته باشم !!!

  6. ق گفت،

    سلام مطالب خوبي داريد به مانيز سر بزنيد.سپاس.www.timaa.ir

  7. مرمرباجی گفت،

    اونجاچه مدلیه که افرادمختلف میان ومیرن.یعنی شمایه جای مستقل ندارین برای خودتون؟ اماخوبه تجربیات خوبی پیدامی کنین عوضش…زندگی بایه سریلانکایی.. آدم فکرشم نمی کنه ..

  8. نیلوفر گفت،

    مردک نوشته جالب و خفنی بود
    تنها ادبیات مودبانه خودت رو دنبال کردم

  9. مریم گفت،

    وای که چه روون نوشته بودی ما که حظ کردیم شلوار دختره وسط مهمونی هم می تونه علتهایی داشته باشه از احتمال نیاز به تعمیر تا احتمال نیاز به شستن به دلایل متنابه

  10. شب نویس گفت،

    آخی… طفلکی مادره. چه دختر بی رحمی داره :( یه خرده نصیحتش کن خوب. دو تا آیه براش بخون تا حساب کار دستش بیاد D:

    اون نشونه ی وجود خدا رو خیلی با حال گفتی! D:

    واقعا هوای داغ دوست داری؟ من که هوا یه خرده این وری یا اون وری میشه افسرده میشم! نه تحمل هوای گرمو دارم نه سرد. خوش به حالت باز تابستونا برات ایده آله

  11. sara گفت،

    آي خوشم مياد از مستي و تميز كاري كه بعد از مستي مثل يه وسواس نهفته ميافته به جونم و بعدش مجبورم تا سه روز از درد كت و كول ناشي از خر حمالي بيافتم بميرم

  12. nazgol گفت،

    hamoome 2 nafarie saat e 4 sobh khoda bood

  13. دریا(کافهء زیر دریا) گفت،

    نوشته ات خیلی روونه فرزام.یه نفس خوندم وسطش حتی پلک هم نزدم.این روزا هی با گوگل ریدر میخوندمت نمیشد کامنت بذارم.شرمنده دیگه.خیلی مخلصیم.

  14. دریا(کافهء زیر دریا) گفت،

    دلم تنگ شده یه شب بدون استرس درسها و هزار کوفت و زهر مار دیگه برم بیرون فقط مست کنم و بی خیال همه چیز باشم.یه شب با دوستام رفته بودیم بیرون.5 تا کوکتل خوردم که هر کدوم سه تا شات الکل داشت.بیشترشون ودکا و آرچر و این چیزا بود.یارو حسابی هم دست و دلواز میریختا.یعنی فک کنم جای سه شات تهش 4 تا میشد هر کوکتلی.بعد آخریش خیلی خدا بود.اسمش بلک جک بود با ویسکی و یه چیزای دیگه.خدایی خیلی قوی بود فرزام.یعنی دوستام یه مزه زدن نتونستن بخورنش اما خیلی خوشمزه هم بود.خلاصه که من بعد از اینهمه مشروب یکم مست شدم اما هیچوقت اینطوری نبوده که نفهمم چی کار میکنم یا بعد بگم هیچی یادم نمیاد.خلاصه که هوس یه همچین شبی بدجوری افتاده به جونم.اما با اینهمه بدبختی و درس فکر نکنم بتونم حالا حالا همچین غلطی بکنم.تو برو به جای منم بنوش.

  15. سميرا گفت،

    شايد ما هم به شما بپيونديم

  16. violet گفت،

    نمی دونم چرا شما مردای!!!!! با تمیزی مشکل دارید؟
    ولی خب حق میدم هی عین چنار جلو چشمت باشه، اعصاب میزنه.

  17. violet گفت،

    آف لاین می خونم پس نمی تونم الان نظر بگذارم

  18. ميثمك گفت،

    سلام – موافقم!!

  19. مسی ته تغاری گفت،

    به به چه عجب چشممون به جمال مبارک شما روشن شد
    خوشحالم که یک امده توی اون خونه که حسابی حالتونو گرفته (همینجوری محض بدجنسی )
    یک قسمتهایی هم اصلا نخوندم ، همون قسمت های آلمانیه و کلوپاترا و ….

  20. هومونید گفت،

    ای جان
    خودمان یک میهمانی خفنگ تر میگیریم برایتان دلبر جان که کلی خاطرات قشنگ بماسد بهتان البت !

  21. الهام گفت،

    ایولا مثل همیشه عالی ….حال چرا انقدر می رن حمام این جماعت؟

  22. کرگدن گفت،

    مثل همیشه نوشتت هم گشتالتش حال میده هم تیکه تیکه بعضی جاهاش بترکونه !
    هم حال ندارم بگم کجاهاش هم نمی خوام ذهن خلاقتو ببندم یبوست آفرینش بگیری شومبول طلا !!

  23. ايرن گفت،

    فقط بهت حسوديم ميشه …حال مي كنين اساسي….در ضمن اميدوارم اين خانواده ي تميز حالا حالاها بمونن و كون مباركتون رو سرويس كنن!
    ايران باشه ها مگه ملت روشون ميشه جلوي بقيه دوتايي با هم برن حموم!

  24. صدف گفت،

    وای چقدر سخته زندکی کردن با آدم مرتب منظم مخصوصا از نوع خانواده هم باشن. یادمه دوست شوهرم با ما زندکی میکردیه دوماهی که خونه پیدا کنه یادش بخیر هر شب بساط ورق به پا بود. خانوم پیرایه رو از طریق نسرین ( ترمه های رنکی مادربزرک) میشناسم اونم کلاس خانوم پیرایه میره. بابا مست و پاتیل من موندم با این مامانی که تو داری حاح خانوم چجوری مست میکردی آخه؟

  25. نگار گفت،

    مارو که می گی روحمان (گ)شاد شد سوسمار را نمی دانیم !

  26. بی تا گفت،

    گاله دهان رو خوب اومدی!!!

  27. شراره گفت،

    روی هپلی رو سفید کردی تو………

فرستادن دیدگاه