روزهای تابستانی یک کرم کتاب سابق
این روزها صدای جیرجیرکها و مابقی جک و جانورهای حیاطهای دور و بر آنقدر دم غروب بلند می شود که حتی وقتی هدفون هم توی گوشم چپانده ام و دارم “راک” می بازم، باز هم می شنومش. تابستان دلچسب داغ خوشگل، یک چند وقتی است بالاخره جل و پلاسش را پهن کرده روی سیدنی. حالا دیگر شبهای رگباری بعد از روزهای داغ هم می چسبد.
دیروز رفتم توی حیاط پشتی برای کامل کردن “کلکسیون” برگم. ماجرا این است که باید یک کتابچه درست کنیم درباره اصول گرافیک و این قرتی بازیها و هر کداممان باید برای کتابچه خودش یک “تم” خاص انتخاب کند. مثلا مجموعه مداد رنگی ها یا میوه و از این خزعبلات. من برگ را انتخاب کردم، آن هم از روی “چیز” گشادی که حوصله نداشتم زیاد زور بزنم برای انتخاب تم. شانسی هم “کارولین” خوشش آمد. خلاصه دیروز که رفتم حیاط پشتی و از نزدیک زیر آن آفتاب گرم بعد از ظهر یک نیم ساعتی لولیدم وسط دار و درختها و شکوفه های رنگ و وارنگ، کلی روحم گشاد شد. تا به حال شده است که روحتان یکدفعه آنقدر گشاد شود که بخواهد از یک جایی تان بزند بیرون؟ دیروز برای من اتفاق افتاد.
هوا که گرمتر شده است، جک و جانورها هم بیشتر جولان می دهند. نیمه شب در آشپزخانه را که رو به حیاط پشتی است باز می کنی، توی تاریکی کلی صدای شاخ و برگ می آید. یا مثلا شب ولو شده ای روی تخت که یکدفعه می بینی یک چیزی دارد “گارامپ گارامپ” می دود روی سقف. بعضی وقتها که اعضای شریفمان می چسبد زیر گلویمان. حق هم داریم خوب. تو هوای خودت نشسته ای، یکدفعه یک چیزی بالای سرت می گوید “گرومپ”. به قول مرحوم پدربزرگم “تخم خور” می شوی خوب. بعد هم با خودمان می گوییم انشاء الله پاسوم است. مهران هم برای اینکه خیال هردویمان را راحت کند سریع می گوید “پاسومش خیلی گنده اس!” چون هر دوتایمان می دانیم که پاسوم اونقدر بزرگ نیست که بتواند چنین صدایی تولید کند. خلاصه ما اینجا رو درختهایمان فقط میمون نداریم. البته بعضی وقتها هم باحال است. مثلا بعضی صبحها که می روی تو حیاط و می بینی یک دارکوب اندازه خر، نشسته است روی بند رخت همسایه، روزت منور می شود کلا!
هفته های آخر کالج است و سرم حسابی شلوغ. ترم دوم – اینجا به دوره های سه ماهه می گویند ترم. هر دو ترم یک “سمستر” است که می شود همان ترم خودمان – کوتاه است و تکالیف همه فشرده می شوند و می مانند برای روزهای آخر. هرچند وضع من توی کلاس از همه بهتر است صدقه سر لنگ هوا کردن و پول مفت دولت را گرفتن. بقیه یا کار می کنند، یا زن و بچه دارند و کمک هزینه دولتی کفافشان را نمی دهد. برای همین وقت کم می آورند. اینجاست که می گویند قناعت کردن خوب است. ولی با این حال من هم باید یه نمه بیشتر گاز را فشار بدهم برای رسیدن به آخر ترم. فی المجلس ، امروز قبل از رسیدن یاسر کتابچه کارولین را تمام کردم. مانده است کمی ریزه کاری و بعد “پی دی اف” و بعد هم پرینت. کلاس نقاشی اش هم که همان هفته پیش تاییدش را گرفتم ازش و این هفته که کتابچه را بدهم دستش، شر دو کلاس کاملا کنده می شود. اوضاع کلاس تایپو هم بدک نیست. کلاس عکاسی و فوتوشاپ هم نصف کارش را تمام کرده ام و بقیه اش هم “ماستمالیزاسیون” فوتوشاپی است که نهایتا یک روز وقت می برد. می ماند کلاس “دیزاین” بسته بندی که اصلا فکر هم نکرده ام بش تا همین الان که نوشتم و اصلا نمی دانم چه کوفتی هست و چقدر طول می کشد.
فیلم دیدنمان همچنان ادامه دارد. می نویسم ازشان. هر فیلمی را که می بینم – البته نه همه را، بستگی دارد به وقت – داستانش را می نویسم می گذارم روی “جاده یکطرفه“. مدیونید اگر انگلیسی بلدید، نروید بخوانید ایرادهایمان را بگیرید. بخیه لازم می کند آدم را. سر یک چیزهایی گیر می کنی که تا قبل از آن فکرش را هم نکرده ای اصلا. مثلا ماشین را کوبید به دیوار را چطور بنویسی، یا خودش را از ساختمان پرت کرد پایین چه فعلی می خورد و از این دست گیرها. به هر حال داریم مشق می کنیم. ارواح آقا بروید بخوانید چیزی دیدید غلط است بگویید ما هم یاد بگیریم.
یک کتابفروشی هست توی هورنزبی، سر راه کالج که تو این دو سالی که توی آن منطقه پرسه می زنم همیشه سرم را مثل گاو می انداختم پایین و از جلویش رد می شدم. چند روز پیش دنبال یک کتاب بودم از “هلن گارنر”. گفتم شاید داشته باشند. رفتم تو. جایی بود که من اسمش را گذاشته ام بهشت کرم کتابها. از آن کتابفروشی هایی که کتابهای قدیمی را چیده اند روی هم تا سقف و اگر چیزی می خواهی باید هم بکشی و بروی دو ساعت لای کتابها بگردی. نزدیک یک ساعت همینطور کتاب زیر و رو می کردم تا آخرچشمم وسط آن همه دلبر دلنواز افتاد به دوبلینی های جویس. تو دو دوتا چهار تای بخر نخر بودم که کتاب بغلی اش یقه ام را گرفت که دیگر نمی شد شک کرد: مجموعه آثار جویس! با جلد مقوایی و ورقهای زرد.یادم هست چند سال قبل خواهرم عروس شد برای پیدا کردن “اولیسس” به فارسی و آخرش هم همان خواهرم عروس شد فقط. خلاصه این روزها توی قطار داریم با جناب جویس کل و کشتی می گیریم با این انگلیسی گند گهمان.
امشب هم یاسر بلند شد آمد اینجا و آن هم با دست پر. تنباکو نداشتیم که رفته بود گرفته بود، با بلال و یک بسته چای و یک بسته نبات زعفرانی. بساط پهن کردیم توی بالکن و تا بیخ نافمان حال کردیم با این شب غیر تعطیل تابستانی. جای همه بروبچه های اسیر بند دیو خالی .
sani گفت،
نوامبر 27, 2009 در 15:07
leaf collection is the best
some photos plz from your collection
فرید صلواتی گفت،
نوامبر 26, 2009 در 22:28
من از west متنفرم
roya گفت،
نوامبر 26, 2009 در 20:47
مي گم فرزام يعني اون دور دورها هم نبات زعفروني مي سازن؟ بعدش ما ديگه داشت يادمون مي رفت شما هم احمدي! بعدش هم ببين چه مي كني كه ديگه اين هومونيد هم خشونت بار شده …
مرمرباجی گفت،
نوامبر 26, 2009 در 09:20
اونجا انقلاب تنباکو راه انداختیدبابا…بااین فرق که اون یکی رهبرش یک روحانی بود.. واین یکی !!!!؟؟؟؟
zohreh گفت،
نوامبر 26, 2009 در 06:48
سلام … بطور اتقاقی بلاگت رو پیدا کردم و میشه گفت تمام آرشیو اونو الان تمومش کردم … خیلی جاها هم که خنده دار بود کلی خندیدم … خیلی با تفصیل مشکلات و مسایل اینجا رو می نویسی که من خودم بندرت اینو میون بلاگ نویس ها دیدم و خوندم … یعنی که خیلی کار خوبیه … امید وارم که موفق باشی … باز هم بهت سر می زنم … بقول اونوری ها تو ایران .. رخصت …
بقول این وری ها تو سیدنی .. چیرز ….
نانازی بانو و آقا خرسی گفت،
نوامبر 26, 2009 در 05:46
داشتم به این نتیجه اخلاقی می رسیدم که هر کی از موطن مقدسش دور شه پرخاشگر و خشن می شه.( رجوع به دو تا سه تا پست قبل) الان می گم نه. فرزام هم احساس داره قد همون دارکوب. من اصلن از جک و جونور خوشم نمیاد. فقط از کوآلا اونم چون خرسی نقششو خوب بازی می کنه. از گوسفند و اردک هم خوشم میاد. گاوم مظلومه طفلکی
سعید گفت،
نوامبر 26, 2009 در 03:57
سلام رفیق نوشته های شما رو خیلی وقته میخونم هر چند کامنت نمیذارم لا اقل از وسطای وبلاگ قبلی یه وقتی فقول دادید بیشتر بنویسی که خبری نشد این روزا بجای هر هفته ماهی یک بار دارم سر میزنم …. لطفا یکمی بیشتر خوتو تکون بده اگه هم جای دیگه مینویسی لااقل آدرس بده
در نهایت از توجه شما ممنونم
دختري از هيچ جا گفت،
نوامبر 24, 2009 در 18:11
و اينگونه بود كه ما باز هم نتوانستيم يك حرف درست و درمون از خودمان در كنيم براي اين وبلاگ شما!
سميرا گفت،
نوامبر 23, 2009 در 04:43
سلام خوبي؟ بچه ها دارن يه كارهايي واسه سال ديگه ميكنن كه ده سال از دانشگاه رفتنمون ميگذره يه كاري كن تو هم توي اون مراسم باشي دلمون تنگ شده برات رفيق
الهام گفت،
نوامبر 22, 2009 در 08:25
وای احمد من عاشق جک و جونورم…. جیرجیرک، کوالا و بگیر برو جلو، خیلی بامزه اند، دلم استرلیا خواست!
فنجون گفت،
نوامبر 22, 2009 در 06:10
گاهی خیلی دلم میخواست جسارت شما رو داشتم … ول کردن همه ی اون دلبستگی ها و خاطرات و کوچ کردن به یه دنیای جدید با همه ی دردسر هاش ، فقط به این دلیل ساده که به خودم بگم من هنوز هستم .
راستی ، اگه برات امکان داشت منم لینک کن لطفا” .
ایام به کام
بنفشه خاتون گفت،
نوامبر 21, 2009 در 12:41
اولا” که خوش به حالتان و دوما ” که باید عرض کنم انتخاب برگ از خوش فکریتان بوده نه از چیز گشادیتان.
خانم ثابتی گفت،
نوامبر 21, 2009 در 05:56
آقا می شه ما در جوار سبیل از بناگوش دررفته ی دیو ، از این بالکن ها و دارکوب ها وبرگ ها و جویس ها و اولیس ها و ترم ها و بسته بندی ها و آفتاب ها و رگبار ها و جلد زرد و مقوایی کتابها و غیرو و غیرو آرزو کنیم. فقط کاش همه ی دنیا به یک زبان خواب می دیدند و در بیداری برای هم تعبیر می کردند تا هیچ کجای دنیا غربت نبود.
ایمان.الف.خلیفه گفت،
نوامبر 20, 2009 در 10:38
یک واژه ادبی که من به جای “چیز گشاد ” به کار می برم: گیوه گشاد !!( امیدوارم به دردت بخورد)
راستی علیا مخدره زن عموی ما که یک کره ای مزخرف است توی همان سیدنی شما گرافیک دیزاین یا همچین چیزی درس می دهد: ساندرا لی. همین جوری گفتم شاید آشنا در آمدیم.
صدف گفت،
نوامبر 20, 2009 در 08:07
بابا ایول از هوای گرم لذت ببر خوشبحالتون ولی بد بحالتون که کریسمستون تو هوای آفتابیه اصلا حال نمیده کریسمس گرم.
بابا دوباره قلیون و تنباکو و …….. کنارش غیر از چای چیز دیگه ای نبود؟
راستی لم قلیون رو هم دستم اومد بالخره
mahsa olya گفت،
نوامبر 18, 2009 در 16:50
Watch “Burning Mississippi” . It’s an awsome movie . Bet you’ll like it
محبوبه گفت،
نوامبر 17, 2009 در 05:53
من وبلاگ زدم هم کلاسی قدیمی که آخرش هم ما را بخاطر نیاوردید .
من لینکت میکنم برادر .
خوش به حالت ، معلومه داری با زندگی حال میکنی .
madam Tea گفت،
نوامبر 16, 2009 در 16:24
jenaab– dastetaan dorost .
رحیم سلیمانی گفت،
نوامبر 16, 2009 در 12:16
چیه داداش ….
دایناسور ندیدی تا حالا…
زهرا باقري شاد گفت،
نوامبر 16, 2009 در 11:32
خيلي بامرامي فرزام كه هربار از اسيران در بند ديو هم ياد مي كني. شاد باشي. خوش باشي و سلامت.
سحر گفت،
نوامبر 16, 2009 در 09:39
قشنگ مي نويسي …
منم دوست دارم داركوب بياد تو حياط همسايمون…
آلما گفت،
نوامبر 16, 2009 در 08:59
اول بگو روحت از کدوم قسمت بدنت زد بیرون؟
بعد هم توی دانشگاه ما یک استاد طراحی بسته بندی داشتیم یک خانم بود با یک وجب قد یعنی درست تا کمر من بود اینقدر هم مرده شور ریختش رو ببره سخت گیر بود که نگو… باید یک سری کار تحویلش میدادیم که گفت من باید تئوری هم ازتون امتحان بگیرم… برق از کله مون پرید آخه چی رو میخواد امتحان بگیره یک جزوه نصفه نیمه هم داشتیم فکر کن روز تحویل کار تازه گفت باید امتحان تئوری هم بدید بعد همه بچه ها داشتند شلوغ می کردند که ای بابا ما اصلا نمیدونیم من هم اون وسط داد کشیدم بابا جزوه که دستتونه… نخوندید؟ عرضه داشته باشید تقلب بزنید که یکهو دیدیم یکی از کنار کمرم میگه چشمم روشن…
فکر کن…. استاده کنار دستم ایستاده بود
هومونید گفت،
نوامبر 16, 2009 در 05:47
کوفتتان بشود
مسی ته تغاری گفت،
نوامبر 15, 2009 در 19:45
خوش باشید
اون اصطلاح پدر بزرگت هم گویا تخم بر باشه ، من اینجوری شنیدم
نگار گفت،
نوامبر 15, 2009 در 19:38
غروبهای دانشکده ی ما یه چیزیه شبیه حیاط شما. برای همین هر روز خدا می ارزه دوسه ساعت علافی توی سرمای تند و تیز آبان رو به جون بخرم و ده بار ، بیست بار محوطه رو تنهای تنها قدم بزنم و شب مثل جنازه از درد ِ کله و پاچه بیفتم توی تخت و فرداش هم برم امتحان زبان شناسی رو گند بزنم و دو واحدش رو حذف کنم و بدین حال است که هر روز آویزون تر از دیروز !
بی تا گفت،
نوامبر 15, 2009 در 16:12
حاش را ببرید…
شب نویس گفت،
نوامبر 15, 2009 در 15:05
فعلا اول بودن خودمو اعلام کنم تا بعد