اسکات و سربازان یهودی هیتلر

آخر هفته قبل بود که “اسکات” دوباره گیر داد که بزنیم بیرون. مهران درگیر کارهای ثبت نام دکترایش بود و نیامد. من از همان کتابخانه کالج یکراست “گوله” کردم سمت ایستگاه “هورنزبی” و از آنجا هم رفتیم بار “هورنزبی این” نشستیم به فک زدن و آبجو خوردن. قبلا نوشته ام که بچه باسوادی است این اسکات و آنجور که خود انگلیسی زبانها می گویند یک “گیک”* به تمام معناست. یعنی از آن دست آدمهایی که چیزی ندارند بگویند جز حرفهایی که برای اکثر آدمها – مخصوصا دخترها – حوصله سربر است و اصلا به درد مهمانی ها و مجالس خوشگذرانی نمی خورد. اما وقتی خودت هم کرمش را داشته باشی و دل و دماغش را، هم صحبتی با اسکات در یک جمع دونفره به صرف چند لیوان “وی بی” حال می دهد.
این بار بحث از اینجا شروع شد که من گفتم دنیای امروز ما را – هر گهی که هست، خوب یا بد – دو قوم یهود و آنگلوساکسون ساخته اند و بعد بحث کشیده شد به ریشه های مشترک نازیسم و صهیونیزم و جنگ جهانی دوم و آلمان نازی. موضوع مورد علاقه من که فکر می کردم سرتا تهش را خورده ام. قبلا بارها صحبت شده بود از این موضوع در موارد مختلف، از جمله مسئله بانک بین المللی مستقر در سوییس که انگلیسی ها به واسطه همین بانک در گرماگرم جنگ دوم، میلیونها لیر وام داده اند به آلمان – یعنی کشوری که داشتند باش می جنگند – و مسئله یهودی کشی و قس علی هذا. این بار هم باز بحث کشیده شد به هولوکاست و ریشه هایش و اینکه این یک نقشه کلی بوده است و غیره، که یکدفعه اسکات از کتابی اسم برد که ارزش گوش تیز کردن را داشت :” سربازان یهودی هیتلر” و اینکه نویسنده کتاب از یهودیانی اسم می برد که در ارتش نازی حتی تا سطح فیلد مارشالی هم بالا
رفته اند.
کتاب را می شود با یک جستجوی ساده اینترنتی دید و اگر عمری بود خودش را هم گیر می آورم. ولی این بحث اسکات حس بی اعتمادی را عجیب زنده کرد دوباره در وجودم. تمام مدت داشتم به این فکر می کردم که توی این دنیا واقعا به چی می شود اعتماد کرد، وقتی اسطوره ضد یهود هم گوزو در می آید از آب و مهره ای برای اجرای نقشه های فراموشخانه های اداره دنیا. واقعا چی را می شود باور کرد؟
تاثیر اسکات روی فکر و نگاهم به دنیا انکار ناپذیر است. آشنایی مان بر می گردد به نیمه شبی که کلیدش را توی آپارتمانش جا گذاشته بود و تا مسئول ساختمان کلید زاپاس بیاورد “تلپ” شد آپارتمان ما. آن وقت حدود یک سال مانده بود به بحران اقتصادی، که اسکات پیش بینی اش کرد. گفت که اقتصاد خوانده است و در بانک کار می کند. گفت که اقتصاد آمریکا در حال فروریزی است و ما فقط گوش دادیم و توی دلمان به این پسرک آلمانی – انگلیسی تبار خندیدیم که چرند می گوید. اما مصاحبت با مهران گویا به دهانش مزه کرده بود که دو – سه شب بعدش ساعت یک نیمه شب، مست پاتیل آمد دم در آپارتمانمان را زد که می توانم بیایم تو حرف بزنیم با هم؟ من خواب بودم و مهران هم راهش داده بود تو و همان شد اول رفاقتمان. بعدها که بحران اقتصادی شروع کرد به درو کردن و آمریکایی ها خواهر و مادرشان عروس شد، تازه دوزاری ما افتاد که آهااااا!
بعد کم کم کشیده شدیم توی آرشیو مغز و کتاب و دی وی دی اش. اولین سری شبی بود که دعوتمان کرد خانه اش به صرف لازانیا و شراب قرمز و یکی – دو ساعت مستند بازخوانی پرونده قتل کندی. فکر می کنم از اینکه می دید ما هم مثل خودش خوره این مزخرفاتیم سرکیف آمده بود. بعد کم کم دیدارها بیشتر شد و انصافا هم هر بار او زنگ می زند که بیایید برویم بیرون، مگر اینکه ما بخواهیم برویم سینما که خبرش کنیم.
تاریخ می داند مثل سگ بی پدر! و نه فقط لایه های بالایی، که لایه های زیرین. دلیل حوادث، توطئه ها، قرارهای پنهانی. پاسپورتهای معتبرش هم کمکش کرده اند که هرجای دنیا می خواهد برود. پس اگر می گوید فلان معبد فلان گروه در واشنگتن، یعنی خودش رفته است و دیده. خلاصه که این “گیک” دوست داشتنی، هر دفعه چیزی برای رو کردن دارد در مجالس دو – سه نفره ما. تنها آرزوی این کاپیتالیست افراطی هم این است که پولدار شود و برود یک گوشه دنیا بنشیند و کتاب بنویسد.
به هر حال از آخر هفته قبل و ماجرای فیلد مارشالهای یهودی هیتلر مغزم عجیب “تیلیت” این جریان شده است و دائما دارم به تمام آن آدمهایی فکر می کنم که چه مخلصا و خالصا به هر مزخرفی که بهشان گفته می شود باور دارند و برای آن باور حتی آدم هم می کشند و حاضرند که بمیرند هم. انسان، واقعا که جانور غریبی است.
——————————————————
Geek:unpopular or unusual person, boring person*
صدف گفت،
نوامبر 14, 2009 در ساعت 17:21
Heil Hitler
Mani گفت،
نوامبر 13, 2009 در ساعت 08:10
salam ,,, save kardam o mikhoonam , ,, , be manam sari bezan
يه دختر بلا گفت،
نوامبر 12, 2009 در ساعت 11:13
مدتی هس دیگه تاریخ نمیخونم ! مخصوصا از وقتی که تاریخ مربوط به یکجایی خوندم و ممنوع چاپ هس هذیون گرفتم و همش چرت و پرت گفتم ! بوسیدمش گذاشتم کنار!
اتفاقا این باعث شد که به حرف هیشکی اعتماد نکنیم و تاریخ همینطور ! به خصوص پدرومادرمون اون تاریخی که خوندن و با این تاریخی که ما خوندیم از زمین تا آسمون فرق می کنه!
رحیم سلیمانی گفت،
نوامبر 12, 2009 در ساعت 10:31
گم شدن پشت درد های بزرگ
لای این زخمهای تکراری
خیره ماندن شبیه وقتی که
حرف های نگفته ای داری…
سلام احمد جان
به روزم با یک خواب بد و چند خبرخوب…
شیما گفت،
نوامبر 11, 2009 در ساعت 11:49
با اجازه ت حذفش می کنم و دوباره بعد چند وقت اگه یه وب جدید زدم خبرت می کنم[خداحافظ]
مسی ته تغاری گفت،
نوامبر 11, 2009 در ساعت 10:34
هیچ از این تلفن بازیا خوشم نمیاد ها
اومدم یه وبلاگ توپ بهت معرفی کنم که حالشو ببری
http://masitahtaghari.blogfa.com/
نگار گفت،
نوامبر 11, 2009 در ساعت 09:29
نه اتفاقا برعکس. غلطهات خیلی خیلی کم بود طوری که گم می شد توی کلیـت نوشته ت. برای همین فکر کردم بود و نبودش فرقی نداره و مسلما اگه بهت بگم می دونیشون. برای همین گفتم enjoy رو ترجیح می دم به ملالغتی شدن
مرمرباجی گفت،
نوامبر 11, 2009 در ساعت 04:45
“چقدر خوب است وختی می خواهند در موردت حرف بزنند جرات نکنند اولین و دم دستی ترین کلمات و جملاتی که به ذهن می رسد را خرجت کنند … ” این جمله ازآخرین پست کرگدن چقدربرای اینجا مناسبه..
“
مهسا علیا گفت،
نوامبر 10, 2009 در ساعت 18:17
هومونید جان این فرزام که من میشناسم نصفش زیر زمینه . کجا و کی شما ایشون رو در نقش دیلاق دیدین؟!
ایرن گفت،
نوامبر 10, 2009 در ساعت 08:55
اتفاقا من فقط برام پسري جالب بود كه كتاب مي خوند تو اولين برخوردم با آقايون اولين سوالم اين بود كه كتاب مي خوني و دوميش اين بود كه چي مي خوني؟يعني هر كتابي رو هم قبول نداشتم به صرف خوندنش!حالا تو مياي اين جا جماعن زنان فرهيخته رو مي بري زير سوال…
نانازی بانو و آقا خرسی گفت،
نوامبر 10, 2009 در ساعت 07:38
نه کسی چیزی نگفته. محاکمه چیه دیگه! احتمالن با وبلاگ من نیس.
میرزاقلمدون گفت،
نوامبر 10, 2009 در ساعت 07:23
اگر dum باشی و boring و geek
از آن به ؛ که محسن شوی ! چاق و خیک!!
بی تا گفت،
نوامبر 10, 2009 در ساعت 06:59
سلاممممممممممممممممممممممممممممممممم
بلوط گفت،
نوامبر 10, 2009 در ساعت 05:57
سلام!
خوبی؟
راستش این حس بی اعتمادی به قدرت ها و اینا که خیلی وقته داره روح هممون رو جر واجر می کنه!
یعنی یه اقایی بودند که ما کلی بشان اعتماد داشتیم امدند سخرانی کردند و مشتی اراجیف و دروغ تحویل دادن ما ..
کلا سیاست فاقد هرگونه ÷در و مادری هست و اونقدر کثیف که ترجیح میدم هیچ وقت طرفش نرم
گاهی فکر می کنم ما ادم ها چه موجودات ترسناکی می تونیم باشیم!
بذگریم
دوست جون همون سامی هست دیگه تازه دختر هم هست! یعنی دوست جون دختره!
گوجه خان پسره و خوب لابد خودت حدس می زنی چیکاره ما میشود الان!
شما کم ÷یدایی وگرنه سرو کله گوجه خان یکهویی میونه نوشته های من پیدا نشد
اینجا پاییزه و برخلاف تو من کلی از سرما شدن هوا کیف می کنم
موفق باشی
راستی الان هم که گیگ فشن مد شده نکنه اسکات شما هم داره روی مد رفتار می کنه؟:دی
به هر حال با اینکه دخترم فکر کنم همپین از اسکات خان شما بدمان نمی امد
مراقب خودت باش داداش فرزام گللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللم
هومونید گفت،
نوامبر 10, 2009 در ساعت 05:39
ما در اینجا اعلام میداریم تنها کسی که شماره تیلیفون این دیلاق را ندارد علیامخدره بانوی سعدی شیخ اجل میباشد. مهسا جان همچین مبایل این یارو را داشتن کار مهمی نیست. ما که سایز همه جایش و شماره همه کس و کارش را داریم به چه دردمان خورد؟
مهسا علیا گفت،
نوامبر 10, 2009 در ساعت 00:06
به عنوان خاتون بارگاه شاه شهید آتش میسوزانیممممممم .
میبینیم که به ما شمارهی موبایلتان را میدهید و به سوگلیتان شمارهی خانه را .
ما کللن الان نیشمان باز است و حال میکنیم . D:
شیما گفت،
نوامبر 9, 2009 در ساعت 18:13
فرزام جان می خونمت ولی خاموش…..موفق باشی….منم می رم ….شایدم می یام!!!جایی که بشه به آدما چار کلام مزخرف گفت ! و رااااااااااااااااحت زندگی کرد و فکر کرد که زندگی و انسان چیزی نیست چز شوخی مسخره ی خدا با خاک!و تراشیدن یه مشت خاک و سنگ که تنها شباهتشون تفاوتشونه…. شاید رفتنم بهتر باشه….امروز رفتم شب شعر و حافظ خوانی و مثنوی خوانی…..امیدوارم منم یه روز به تنها آرزوم برسم!ترک وطن کوروش کبیر و یدک کشیدن آبروی کوروش…….!!
خانم ثابتی گفت،
نوامبر 9, 2009 در ساعت 11:02
اسکات. چه اسم ساده و به وفوری. اهورا اگر خواستی روزی این آدم را ببری توی قصه ات اسمش را کمی بپیچان. گِرد اش کن. فنری اش من. و بعد دوباره سرراست اش کن. برو توی خلوت اش. از پشت پنجره اتاق خوابش با پرده های نیمه کشیده نگاهش کن. تنهایی هایش را برملا کن. می دانی که اینها فضولی نیست. وقتی تو نویسنده باشی وبخش عمده ی اسکات زاییده ی تخیل تو.. سعی کن راوی قصه ات بفهمد و درک کند او چرا به تاریخ و آنهم در لایه های زیرین اش تا این حد علاقه مند است. بگذارش در موقعیت های احساسی. مثل در جمع یک عده دختر شر و شیطون که وانمود می کنند هیتلتر و فیلد مارشال ها و پیش بینی بحران جهانی یعنی ایده آل. یعنی بهتر از رقص و خرید و غیبت و لوازم آرایش و لباس شب. بعد خودت را بعنوان شخصیتی چند وجهی و البته با همین زبان که نوشته ای و من لذت بردم تا ته ته از اینهمه اصطلاحات مردانه و من در آوردی تو . فور اگزامپل گوله کردن ، سگ بی پدر ، تلیت و عروسی نسوان فامیل و ….پر و بال بده.
خودت را از حالت انفعال در مواجهه با اسکات خارج کن و قصدت را پنهانی بر این بگذار که تاریخی که او آنهمه به آن تسلط دارد و تسلطش را تو باور کرده ای را به سبک حضرات ایرانی تحریف کنی و خیلی خیلی کار های دیگر.
حالا چرا من رفتم در فاز خیال پردازی. تو خودت گفتی خیلی چیز ها همانطور نیستند که باورشان کرده ایم. اینطوری بود که من حظ کردم اهورا فرزام چه بلد است از کمی حقیقت ، اینهمه خیال بافی زیبا درست کند.
مسی ته تغاری گفت،
نوامبر 9, 2009 در ساعت 10:30
تلفن ؟ همونید تلفن کرده به آن سر دنیا ؟؟؟
چه معنی میده ؟؟؟
بنفشه خاتون گفت،
نوامبر 9, 2009 در ساعت 10:16
آقا ما جزو دسته جات نسوان هستیم اما خیلی دوست می داشتم یک همچین گیگی از دوستانمان بود اما این روزها کو گیگ؟؟؟
مه ناز گفت،
نوامبر 9, 2009 در ساعت 09:14
منهم آرزو می کنم پولدار شود این “گیک”
کاش منم بودم به حرفهاش گوش میدادم میدونی حرف زدن با یه آدم حسابی خونم کم شده .
نانازی بانو و آقا خرسی گفت،
نوامبر 9, 2009 در ساعت 09:04
چه جیگریه این اسکات خان
هومونید گفت،
نوامبر 9, 2009 در ساعت 05:26
بدینوسیله از کرگدن دعوت به عمل می آید یک حالی به این صیفی جات بدهد
هومونید گفت،
نوامبر 9, 2009 در ساعت 05:26
نتیجه علمی عملی اخلاقی ورزشی تاریخی این پست این بوده می باشد که در آن طرف دنیا هم اسکلی پیدا می شود که یک اسکلی از این طرف دنیا برود مخش را بکند توی گونی و بعد بنشینند هی نشخوار کنند که آها ما چقدر میدانیم! ما چقدر باحال هستیم. این آقا را یک سر بیار اینجا خدمت ما آنچنان پشت صحنه تاریخی نشان اش بدهیم که تا ابد یادش بماند کار کار اینگیلیسی هاست. ارواح عمه ات شب می روی الواطی که زنگ میزنیم خیر سرتان تشریف ندارید و ما مجبور می شویم با آن قوم یاجوج ماجوج اینگلیسی نپخته بلغور کنیم؟؟؟
نگار گفت،
نوامبر 8, 2009 در ساعت 19:50
این پستت منو یاد یه تیکه انداخت و وقتهایی که هیچی از نوشته هات نمی فهمیدم !
مسی ته تغاری گفت،
نوامبر 8, 2009 در ساعت 19:16
چرا بعضی ها که 4 تا کتاب خوندن فکر میکنن حرفاشون برای دخترا جالب نیست ؟
شما برو دنبال دختری که اهلشه ببین براش جالبه یا نه
کاملیا گفت،
نوامبر 8, 2009 در ساعت 18:19
منم می خوام!!!
یعنی هستن اینطور آدما توی سن و سال ما!!!
فکر می کردم اینا مال دوره لیسانسه!!!
کرگدن گفت،
نوامبر 8, 2009 در ساعت 17:21
تو ام از یهود و نازیسم و اینا بیرون بکش نیستیا !
ضمنن جدیدنا می بینم که علاوه بر دست انداختن ما به تحریک جنسی ما هم رو آوردیا نکبت !!
خود دانی ولی چون دوست دارم بهت می گم که بازی با دم کرگدن هم خیلی کم خطر تر از بازی با دم شیر نیست اصولن !!!
امید گفت،
نوامبر 8, 2009 در ساعت 15:44
عجب ….
جالب بود برای من هم . من البته بیشتر یه Geek دنیای برنامه نویسی هستم تا geek دیگه .
اما با شما دوتا تو یه چیز مشترکم . معمولا ماها واسه دخترا جذاب نیستیم (دلیل تکاملی حتما داره البته) .
به هر حال منم خر کیف شدم از این رفیقت