از اعتصاب تا سیاست
خلاصه اعتصاب اول کار نکرد تا این چهارشنبه که باز هم حق التدریس ها جلسه داشتند و این بار دیگر «قاطی» کردند و همان از جلسه که آمدند بیرون اعلام اعتصاب کردند. ما سر کلاس کارولین داشتیم نقاشی می کشیدیم که دیوید معلم عکاسی مان آمد دم در کلاس و خبر داد که اعتصاب است. همه هم در یک جایی شان عروسی شد، چون تعطیلی کلاسهای چهارشنبه به معنی یه هفته وقت اضافی برای تحویل مشقهایمان بود. آن وسط من از همه بیشتر ذوق کردم. نه به خاطر وقت اضافی که باعث شد این آخر هفته با وجدان راحت لنگهایم را هوا کنم و 16 ساعت بخوابم، بلکه به خاطر اتفاقی که افتاد. بالاخره نمردم و توی این مملکت یک اعتصاب مردانه دیدم. کم کم داشتم نا امید می شدم. آنقدر ذوقمرگ شده بودم از خبر اعتصاب که همه کلاس میخ شده بود روی من. اینها چه می فهمند لذت اعتصاب را!
معلم «دیزاین پراسس» مان دست گل پسرش را گرفته است و دو نفری زده اند به بیابانهای استرالیا. برای همین هم کلاسش مثل این بچه یتیمها دارد دست به دست می شود بین معلمها. این هفته موعد تحویل پروژه وایکینگها بود. می دانستم که هیچکس آماده نکرده است کار را، بجز من که یک هفته از تعطیلاتم را به فاک دادم سرش. وقتی رسیدم سر کلاس قبل از من فقط یک نفر آمده بود. معلم تازه هم یک عدد جنتلمن انگلیسی اتو کشیده بود، از همانهایی که ولشان کنی دوباره بساط چوب و فلک را علم می کنند سر کلاسها. از آنجایی هم که بین بچه های کلاس فقط اینجانب کمی «اولد فشن» تشریف دارم و بقیه کمی تا اندازه ای آدم فضایی هستند، مورد توجه این آقا بزرگ عصر چارلز پنجم قرار گرفتیم شدید. با مزه اینجا بود که بعدا وقتی برای تحویل کار رفتم دفتر استادان حق التحریر، دو ساعت مخم را کار گرفت به غر زدن به خاطر رفتار دانشجوها که این چه وضعی است و این رفتارها دارد «نورم» می شود و اینها نمی فهمند و از این قبیل حرفها. کلی یاد استادان خودمان افتادم تو ایران که تا کمی حالشان گرفته می شد از خر و گوساله بارمان کمی گردند تا پفیوز و بگیر برو جلو. ولی کلا با این » اولد فشن بریتیش من» کلی حال کردم. کلا ما اینها را بیشتر درک می کنیم!
همچنان داریم فیلم می بینیم مثل سگ. مهران پیشنهاد داد حالا که داری مثل سگ فیلم می بینی حداقل جایی چیزی بنویس درباره شان. این بچه فکرهای خوبی می زند به سرش. شاید نوشتم. اگر بنویسم توی جاده یکطرفه و به انگلیسی می نویسم که هم وبلاگ انگلیسی مان شامل خمس نشود و به قول زن بابایم «مشغول ذمه» نشویم، هم شما کمی به انگلیسی ما بخندید و روحتان شاد شود.
من تحتها الانهار مطلب قبلی دیدم جماعت چه دل خونی دارند از این کنعان! البته فیلم خودش کلم پیچ هست، سینماها هم خودشان بخواهند سانسور کنند که عاشورا می شود کلا. کل ماجرای فیلم این بود که این خواهرمان با آن علی آقا بله! یعنی بعد از ازدواج با جناب استاد گرامی، عشق دوران دانشجویی دلنشین تر به کام نشسته اند. بعد هم که خانه مجردی علی آقا ( آقا مرشد!) و مابقی قضایا. خواهر از فرنگ آمده هم همان روزی که با علی رفت در خانه اش برای کرایه کردن، قضیه را فهمید چون قبلا با خواهرش رفته بود آنجا. برای همین شوهر از شنیدن خبر حامله گی شوکه شد چون اینها مدتها بود که با هم نمی خوابیدند – که البته تو سینمای ایران نمی شود این را علنا نشان داد- و برای همین هم بود آن جمله اخر زن که «بمانم؟» . این یعنی که مرا می بخشی به خاطر خیانتم به تو؟ البته همه اینها پس از تاملات واپسینی حالیمان شد وگرنه به محض تمام شدن فیلم حالت بزی را داشتم که یک کلم سخنگو گذاشته باشند جلوش.
نمی دانم نوشته ام یا نه. برای رشته ادبیات تقاضا دادم برای دانشگاه «وسترن سیدنی» که اگر قبول کنند برویم «پارت تایم» ادبیات بخوانیم. اگر شد که به قول اینها » گود»، وگرنه یک فکرهای دیگری داریم که انشاءالله به وقتش اعلان رسمی می کنیم. از همین الان هم بگویم که فکر ازدواج نیست. بل نگیرید. البته اگر «کیس» مناسب سراغ دارید معرفی کنید، قول می دهیم » کانسیدریشن» کنیم روش.
الان هم ساعت شش غروب روز یک شنبه است و من هنوز صبحانه نخورده ام! دیشب برو بچه ها «تلپ» شدند اینجا تا یک و دوی نیمه شب به فک و شعر گفتن. عین بچه های خوب هم همه چیز را، از سوسیس و مرغ بگیر تا آبجو خودشان خریدند آوردند. دستشان درد نکند. ما هم پررو پررو صدایمان در نیامد . البته که خوب به قانون ایران «مکان» از ما بود طبیعتا و ما می بایست «خرج فری» باشیم. خوش گذشت به هر حال. آرمان هم طبق معمول همین جا کپه مرگش را گذاشت و صبح من خواب بودم که رفت. این بشر شبهای تعطیل به قصد نرفتن خراب می شود خانه ما. خلاصه که جای همه اسیران وطن خالی، خوش گذشت. هرچند که ما به فاک فنا رفتیم اینجا و نشد که یک مهمانی برویم یا بدهیم و آقایان مثل آدم بیایند و بخورند و بنوشند و فک و شعر بگویند و بروند و حرف را به سیاست و نقشه های امپریالیزم جهانی برای ایران و این خزعبلات نکشانند. برادر من شما آبجویتان را کوفت کنید بگذارید یک شب مال خودمان باشیم مرگ مادرتان.
الهام گفت،
نوامبر 22, 2009 در 08:22
پس از مدتی دوری خواندیم این پست را! به قول اون وری های good!
شیما گفت،
نوامبر 8, 2009 در 11:45
تقاضای لیست چیه ور پریده!!!بشکنه اون دستم که برات اون همه شام و ناهار درست کردم و لباس اتو کشیدم و گوسفند بزرگ کردم!!!برو برو دیگه پیشم نیا!!
!) آخه می دونی این حمید حالش خیلی خرابه شاید توو استرالیا هستی درکش نکنی(!)دیدی جدیدنا چه آهنگایی ام گوش می ده!!گفتم می ره دور از جون شما آقا فرزام مهتاد می شه بچه مردم !
در گوشی
شیما گفت،
نوامبر 8, 2009 در 11:41
نفرمایید که خواهرش را با دستان خودش بیوه کند![نیشخند]
شیما گفت،
نوامبر 8, 2009 در 11:40
همینم مونده والا![قهر]! اخوی رو می فرستم اگه پسندیده شدی(!)خودت می آی ایران دست توو دست اخوی منو می بری استرالیا!!فرزام جان(!) می گم یه جین گوسفند هم بگیر من توو خونه بیکار نمونم!!!می گن اونجا پرورش گوسفند رونق داره![نیشخند]
شیما گفت،
نوامبر 8, 2009 در 11:37
به به!نفرمایید فرزام اولد فشن(!) مریم بانو ترین می آیند سر دوتاییمان را می گذارند لب باغچه ها!
شیما گفت،
نوامبر 8, 2009 در 11:32
پس من چمدونمو جم می کنم بیا ایران که دخترو ببری!![نیشخند]
شیما گفت،
نوامبر 8, 2009 در 11:17
با سلام خدمت مهمانان و حضار محترم!توجه !توجه!!جمعه اتان را به ما بسپارید!!قرار است دست یک جفت دختر و پسر را در دست هم بفشاریم!!تشریف می بریم خواستگاری برای حمیدمان!خودش هم نیامد اهمیتی ندارد!اینجانب که در صدر بزرگان مجلس قرار دارم(!)برای اولین دختر»صهبا»را پیشنهاد می کنم.شما دوستان لیست اسامی دارای صلاحیت را هر چه زودتر به بنده تسلیم نمایید تا هماهنگی های لازم به عمل آید!
جمعه را با ما باشید !یکبار امتحان کنید و برای همیشه جمعه ها برویم خواستگاری!
تذکر مهم!:شام خانه ی عروس چتر خواهیم بود!
نانازی بانو و آقا خرسی گفت،
نوامبر 8, 2009 در 08:08
خداوکیلی…. میدون انقلاب … آزادی…شوش..ولیعصر.. بلوار کشاورز…میدون خراسون…میدون امام حسین…میدون7تیر..پیچ شمرون… بگردی .. کجای عالم یک وجب ازاین خیابوناو میدونا روبااون همه خاطرات مدل به مدلش پیدامی کنی؟نه جون من تو بگو کجا اون همه ریا و دزدی و بی فرهنگی و بی هویتی وفحشا و مدل به مدل آزار و اذیت و خفقانو و بیکاریو و فقرو دروغو می شه یه جا جمع کرد جز همون جاهایی که جناب وجدانی فرمودند. همون میدونایی که اوشون نام بردن پر از غاز های ایرانیه که با پر عرب خودشونو گرم می کنن. و اصلن هر جایی که یه نشون از تمدنت باشه همونجا وطنته داداش من. اینجا هیچی از از اون تمدن و فرهنگ نمونده. اگه نگن غرب زده ام ولی خودم اقرار می کنم عرب زده که هستم. یعنی شدم.
نمی دونم اصلن می خواستم چی بگم رسیدم به کامنت وجدانی.ولی اگه دوست داری بیای پادگان بسم ا… .ما که هرچی لاتاری ثبتنام می کنیم لامصب شانس نداریم.تو یه فوتی بکن سر کامنتمون شاید فرجی شد. دی
شیما گفت،
نوامبر 7, 2009 در 19:31
[جریان ننه امان هم : یه کیس خوب شیما نامی سراغ دارد دردانه!!!ننه رو ببین دخترو ببر!
شیما گفت،
نوامبر 7, 2009 در 19:30
جریان خواستگاری حمید است دیگر!ینی می گی نمی خوای به خاطر حمید از همین بغل(!) استرالیا بیای بریم خونه ی صهبا اینا!!دور همی خوش می گذره!
[شیطان]خانومه خیلی جالب بود!
شیما گفت،
نوامبر 7, 2009 در 16:32
با سلام!! قرار خواستگاری حمید رو گذاشتم همین 5 شنبه!اگه کار داری جمعه بریم ها؟!!فقط مونده زنگ بزنم به مامان صهبا اطلاع بدم که داریم می آیم!!!! شما نباشید چایی از گلوی حمید پایین نمی رود!
شیما گفت،
نوامبر 7, 2009 در 15:36
با سلام ! برای انتخاب کیس مناسب به وبلاگ «پاییزان»(ننه امان!)مراجعه فرمایید!ننه رو ببین….!خودش قول داده که اگر دستش به شما برسد ما را بندازد به شخص شخیصتان!
آلما گفت،
نوامبر 7, 2009 در 12:09
وااااااااااااااااااااا چرا داری دنبال کیس ازدواج میگردی؟ مگه نگفته بودی عاشق منی؟؟؟؟؟؟؟
)
(مدل دختر هلاک شوهرها
شیما گفت،
نوامبر 7, 2009 در 10:35
شنیده ایم می خواهید بروید خانوم همونید را بگیرید!؟گفته باشم فرزام جان پس فردای روزگار اگر خبر خودکشی جند جوان ناکام به ان سوی مرزها رسید نگویید نگفت ها!!
قربان زلف شهلا و اولد فشن ایرانی یگانه اهورا فرزام ان سوی مرزها!
شیما گفت،
نوامبر 7, 2009 در 10:32
مغز ما که در مقابل بعضی کامنتهایتان هنگ بود ولی کلا با اون استادتون خیلی کیف کردم!فرزام جان ینی می گی اگه منم یه روز جسارتا ! گلاب به روتون رفتم سرزمین این اجنبی ها!چادر بپوشم دیگر خیلی اولد فشن و جذاب و استاد کش می شود!؟؟!!!(چرا اینجا شکلک نداره؟!شکلک پخش زمین شده!)
شیما گفت،
نوامبر 7, 2009 در 10:19
الووووووووو الوووووووووووو صدا می یاد؟؟!! اونجا استرالیاست؟!!خب باشه چی کار کنم!؟؟اینجا هم ایرانه!! اصلا وطن وطططططططن!!وبلاگتون واسه من که فیلتره!نمی دونم بقیه دوستان دسترسی دارن یا نه!حکم شرعیش چیه؟![راک]
خدمت جناب فرزام سلام عرض می شود!پس از اینکه بنده این کامنت و آگهی گم شدن شما را در تمامی وبلاگهای معتبر ! از جمله حمید و نگار و وبلاگ منزلتان!(همونید!)و دختر آبان و خودمان و چندی دیگر پخش و پلا نمودم دیدم که اینجا درست شده و بسیار سرمشار شدم که اینگونه به در و دیوار کوبیده ام خود را!!!!
خركش گفت،
نوامبر 7, 2009 در 09:58
خيلي خري به خدا!
همون بهتر كه رفتي خارج و ر يه خر وطن فروشو از سر اين مملكت كم كردي!
خاك بر سرت بكنن با اين عقايد مزخرفت!
غزل خونه گفت،
نوامبر 6, 2009 در 15:35
سلام علیکم
شدیدا و عمیقا چاکریم.
پستت رو که کامل خوندم رفتم سروقت کامنتهای آقا/خانم وجدانی و پاسخ های شما و مهسا که خلاصه سرت رو درد نیارم. مخم گوزید. بنابراین فقط در مورد پستت نظر میدم!
اعتصاب رو هستم شدید. اونم توی دانشگاه باشه که دیگه هیچ چی. خییییییییییییییییلی حال میده. حالا به هر بهانه ای میخواد باشه…
و اینکه صدالبته که شما بخاطر امتیاز مکان داریت باید فیری باشی…
و دیگه اینکه همین 4 تا کلمه ای که توی این پستت اینگیلیسی نوشتی رو جونمون دراومد تا بفهمیم. حالا کلا میخوای اینگیلیسی بنویسی؟ ای غرب زده؟ ای خودفروخته؟ ای وطن فروش؟ ای عمو سبزی فروش؟!!!
مست و دیوانه گفت،
نوامبر 5, 2009 در 19:29
با من و وصف حال حال (5) بروزم …
وجدانی گفت،
نوامبر 5, 2009 در 07:50
من فقط دلم می خوادماانسانها(بخصوص ایرانیها)باخودمون ودیگران صادق باشیم.چه اشکالی داره اگرکسی باپیش فرضهایی رفتن روبه هردلیل انتخاب کرده وحالادرعمل به این رسیده که اشتباه بوده ودلش میخوادبرگرده اینو جاربزنه وبرای بقیه که هنوزبرسردوراهی ان ودارن مثل شماانتخاب می کنن تجربشوبگه وفکرنکنه بااینکارکم آورده .من اگه توسرزمین وفرهنگ خودم بادست وپای بسته هم راه برم شادترم تادرجایی که دلم گرفته وبسته است امادست وپام …بله…آزاده.چراکه اینجااونقدرانرژی می ذارم ودست وپامی زنم تااونارودیریازود بازکنم ورهابشم امااونجادلموچکارکنم باکدوم انرژی وروحیه. الان دربین افرادفعال سیاسی ومطرح جامعه مون یه عده رفتن وادامه دادن ویه عده بااینکه می دونستن دیریازودکارشون به زندان و…تاسرحدبه بادرفتن زندگیشون و…میرسه اما..موندن ..اونام می تونستن برن اماانتخاب اونا انتخاب دل بوده ..من نمی خوام اونایی روکه رفتن سرزنش کنم نه ..اونایی که رفتن وباخودشون وانتخابشون کناراومدن کاردرستی کردن …اما…صحبت باکسانیست که نمی تونن دردرون خودشون بااون کناربیان…یه جوری بایدفکر دل شون رو بردارن….والسلام
میرزاقلمدون گفت،
نوامبر 5, 2009 در 07:41
محسم = محسن
میرزاقلمدون گفت،
نوامبر 5, 2009 در 07:40
سلام موسیو!!!
اگه وقت کردی منو هم مثه محسم ارضاع !! کن
کجا هستی تو اصلن!!!
خودم میام و میدزدمت تا جامعه ی نسوان نفسی راخت مستنشق شوند.
ایمان.الف.خلیفه گفت،
نوامبر 4, 2009 در 15:29
بهترین فیلمی که من تو این هفته دیدم » کاساندراز دریم» وودی آلن بود. راستی چرا من از فیلم کنعان این چیزا رو نفهمیدم؟ یهنی حامله شدن دختره کار «علی» بوده؟ عجب دور و زمونه ای شده!!!
مهسا علیا گفت،
نوامبر 4, 2009 در 04:52
فرزام عزیز . جناب وجدانی .
از اونجا که پاسخم به گفتههای شما طولانیتر از یک کامنت بود . در وبلاگ خودم جوابتون رو نوشتم . منتظرتون هستم و ممنون میشم که نظرتون رو بدونم .
ناردانه گفت،
نوامبر 3, 2009 در 18:16
حالا یه جا هم آرومه و توش صلح جریان داره نمیتونی ببینی ؟ D: D:
————————————————————————-
رشته ی ادبیات عالیه تو هم توش موفق میشی دست به قلمت که خوبه.کاش منم شانس درس خوندن اونم ادبیات رو اونجا داشتم.
————————————————————————
تو مگه اولد فشنی؟ چیت اولده؟ D: D:
هرچی دیدیم ازت نیوی نیو بود!! (;
فرزام گفت،
نوامبر 3, 2009 در 12:32
وجدانی عزیز
حق کاملا با شماست. این طاعون مهاجرته که نصیب همه اونایی که جلای وطن می کنن می شه. شاید من فقط می نویسم، ولی این به این معنی نیست که بقیه ندارن این مرضو. ما که سنی ازمون گذشته و تن به غربت می دیم – به هر دلیل – مثل درختی می مونیم که تو خاکی ریشه دوونده و حالا جابجاش کردن. تو این جابجایی کلی شاخ و برگ از دست می دیم و اگه خشک نشیم سالها طول می کشه تا دوباره به میوه دادن بیافتیم. ولی اینها همه چیزیه که ما خودمون قبول کردیم. ما مهاجرت رو به موندن ترجیح دادیم با تمام دلتنگیهاش، نگرانی هاش، عذاب وجدانهاش و غیره و غیره.
اما چیزی که می خوام بگم اینه که متاسفانه فضای حاکم بر ایران باعث شده که یه عدم درک متقابل بین ایرانیان خارج و داخل کشور پدید بیاد. من بارها نوشتم که من وقتی ایران بودم چی و چی! الان هم حق می دم به هموطنهای داخل ایران اگه قضاوتی دارن که من خوشم نمی یاد. ما هرگز فرصت نداشتیم بین این دو گروه پل ارتباطاتی ایجاد کنیم که اصلا بشناسن همدیگه رو خارج از اون پیش فرضهای معمول.
وجدانی گفت،
نوامبر 3, 2009 در 10:52
من همه رو نگفتم .بله کسانی مثل شمامعتقدم کاملا اونوری میشن وخیلی ازمسائلشون هم اونجا حل میشه وفبهاالمراد…من سخنم بااهورا فرزام وامثال ایشونه / کسی که فکرودل وذهن وخاطراتش(ایناهمه روازمتن نوشته هاش فهمیدم…یادم میادپست»خانه سنگی پای کوه»یا»اشکهاولبخندها»یا»بندیان»…»محمدخاله»بخصوص»روزی روزگاری»)دادمیزنه که دوری عذابش میده هرچندکه بدوبیراه هم زیادباراین واون کنه. این اواخرهم که نوشتی»شماکه داخلیدعذاب وجدان درکنج عافیت بودن راندارید..» یا»کناربخاری خانه ای که مال تونیست وتوش راحت نیستی وهرگزهم نبوده ای…» یااصلاهمون دم پختک باترشی لیته ایناوامثال اون روحیات نویسندشو خیلی خوب نشون میده کسی که دلش برای آبمیوه فروش سرگذری که هرروز ردمیشده ازاونجاتنگ میشه عمق غنج رفتن دلش برای مردم مملکتش روبیان میکنه .من خیلی هارودیدم رفتن امااینطوری یادنمی کنن ازخاطراتشون… فوق کاری که می کنن همینه که بله زبان فارسی روفراموش نمی کنندویادشون هم نمی ره که ایروونی ان وبه بچه هاشون هم منتقل می کنن.صحبت زیاده امافکرکنم لپ مطلبوگفتم وخودفرزام خان هم می فهمه چی میگم…
مهسا علیا گفت،
نوامبر 3, 2009 در 03:41
بزن زنگو! LOL
1. میدونی که من هم سرم درد میکنه مثل خودت . ولی به جووووون همون روح شاه شهید اگه تو توش شرکت نکنی مزه نمیده مادر . تو هم بیا و بنویس و نظرت رو بگو . بالاخره صاحب خونهیی . چیزی گفتن .
2. من از جناب وجدانی عذر خواهی میکنم بابت لحنی که در کامنت اولم داشتم . قصدم توهین به شخص ایشون و یا مسخره کردنشون نبود . ایشون حتمن دلایل خودشون رو دارن برای این حرفی که میزنن که امیدوارم با ما در میون بگذارن و قطعن چیزهایی هست که ازشون یاد خواهیم گرفت .
فرزام گفت،
نوامبر 3, 2009 در 03:21
مهسای عزیز و برادر / خواهر وجدانی عزیز
من تو این بحث دخالت نمی کنم چون کلا بحثهای وبلاگی رو دوست دارم. مطمئن هم هستم آخر این بحث همه مون یه چیز تازه یاد می گیریم. فقط به عنوان متولی اینجا (!) خواهش می کنم یه موقع چیزی برای هم ننویسید که بدونید ممکنه باعث کدورت خاطر طرف مقابل بشه. می دونم که خودتون اوسایید، فقط جسارتا یادآوری کردم
roya گفت،
نوامبر 2, 2009 در 17:58
ها ها ها ها ! مي بينم كه از شر مهمون ايروني و خصوصيات نابش نتونستي در امون باشي بابا! اشكال نداره. منم دائم با اين معضل روبرويم و ديگه عادت كرده ام. حالا مشخصات كيس قابل تفكر رو هم مي فرمودي كه ما ببينيم دور و برمون چه خبره و كي هست و كي نيست!!! (البته فك كنم يكي دوتا بانوي بلاگر اينجا رو از اون لحاظ سرقفليش رو داشته بيدند! ما هم حقوقي و به حق الناس حسسسسسساااااااااااااااااااااااااااااااااس)!!!
مهسا علیا گفت،
نوامبر 2, 2009 در 12:38
فرزام با اجازهت .
جناب وجدانی عزیز . طعنهی من دقیقن به همین حرف شما بود . چرا فکر میکنین ماهایی که اینور یا اونور آب نشستیم . باید «اینجایی» یا به زعم شما «اونجایی» بشیم؟
ببینین مشکل من با این بخش از حرفهای شماست «یه اصالتی توی شما هست که با مود اون کشوراجوردرنمی یاین …. برای همین هم دیگه تواین سن نمی تونین اونجایی بشین»
چرا فکر میکنین که برای زندگی در هر کشوری غیر ایران آدم باید اصالت خودش رو از دست بده؟ یعنی اگر «اونجایی» نشه . نمیتونه زندگی خوب و راحتی داشته باشه؟!
دیگه اینکه فراموش کردن هویت و از خود بیگانگی هیچ ربطی به سن و سال نداره . من نمیدونم شما ساکن کجا هستین . ولی خود من خانوادههای زیادی رو در تورونتو -شهری که شیش ساله ساکنش هستم- میشناسم که بچههاشون متولد اینجا هستن و فارسی رو بسیار فصیح حرف میزنن و فرهنگ ایرانی براشون بسیار مهم و عزیزه . از اون طرف هم خانوادههایی رو میشناسم که هنوز یک سال نشده پاشون به اینجا رسیده . بچهها که سهله . پدر و مادر خانواده هم زبون فارسی رو یادشون رفته هیچ . اصلن یادشون رفته از کجا اومدن و خیلی اصرار دارن که خودشون رو بچهی ناف تورونتو جا بزنن .
وجدانی گفت،
نوامبر 2, 2009 در 10:57
اهوراخان بنده از خوانندگان قدیمی وبلاگ شماهستم وازمطالب اون خوشم میاداماهیچوقت کامنت نذاشتم. مسئله ادبیات فارسی صرفا حالت طنز و طعنه داشت چون یه اصالتی توی شما هست که با مود اون کشوراجوردرنمی یاین همون old fashion که گفتین.برای همین هم دیگه تواین سن نمی تونین اونجایی بشین.اصلاازحرفا وبحثهای پستاتون معلومه.حالااگه بعضیاازاین حرف خوششون نیومده وباادا واطوارای آنچنانی میخوان بگن مامتجددیم وعقایددیگران رومسخره کننداینجا همت شماست که دوروبرتون روازاین نن جونا که روی زن باباهارو سفیدکردن پاکسازی فکری کنین…
2ndpart گفت،
نوامبر 2, 2009 در 03:48
enha che midunan eteraz chie, akhe be khoda….manam movafegham…hata havareshunam mohtaramane mizanan baba…:D:D:DD
شب نویس گفت،
نوامبر 1, 2009 در 20:35
فکر نکنم برداشتت از کنعان درست باشه. اون صحنه ای که مینا رفت خونه ی علی اصلا علی خونه نبود بعدا هم که گفت مشهد بوده و مینا رفته گلدوناشو آب بده. اگه هم دقت کنی مینا بار اولش بود میرفت خونه ی علی. چون داشت با دقت به در خونه ها نگاه می کرد ببینه کدوماش خونه ی علیه. اگه اونجا رفت و آمد داشت که لازم به دقت کردن واسه پیدا کردن خونه نبود.
در اینکه مینا یاد عشق دوران قدیم افتاده بود و هوایی شده بود شکی نیست ولی اگه رابطه ای بینشون بود علی اینقدر تابلو با خواهر مینا دوست نمیشد.
اون دیالوگ آخر هم اتفاقا خیلی عمیق بود. اون تردیدی که مرتضی برای موندن مینا داشت به خاطر خیانت نبود بلکه اون دلش می خواست مینا به خاطر خود مرتضی بمونه نه به خاطر نذری که کرده بود.
اگه برداشتت از کنعان درست باشه به نظرم کارگردان خیلی ناموفق بوده تو ساختن فیلمش. چون اگه قرار باشه اتفاقات یه فیلم تا این حد مخفی و چند لایه باشن ( مثلا همون بمونم ؟= منو می بخشی؟ که تو گفتی….. که فکر نکنم خیانتای اینجوری با یه بمونم گفتن ساده بخشیده بشن! اینجوری مرد بیشتر آتیش می گیره! ) آدم واسه فهمیدم فیلم سر درد می گیره! همون ساخته نشه بهتره!!
کرگدن گفت،
نوامبر 1, 2009 در 17:54
اولد فشن یعنی چی اونوخ ؟!
لطفن کنجکاوی یک کرگدن را ارضاعععع بفرمائید در اسرع وخت !!
خوبی احمد ؟
الکی بیخودکی دلم برات تنگ شد یهو …
نگار گفت،
نوامبر 1, 2009 در 16:21
از تصور حالتت سر کلاس خنده م گرفت !
مهسا علیا گفت،
نوامبر 1, 2009 در 15:58
و اما در مورد زیاد کردن بار . اون فقط یه بیدار باش بود که بعدش یهو شوکه نشی و مثال یک موجود گوش مخملی گیر نکنی تو گل . که بری و ثبتنام کنی و بعدش تازه ببینی چه خبره .
هنوز هم میگم که کار خیلی خوبی میکنی . از پسش هم مطمین باش که بر میآی . هول ورت نداره که واقعن قراره بزایی!
مهسا علیا گفت،
نوامبر 1, 2009 در 15:51
میبینیم که . تلفن ما به شما باعث تحریک نواحی استراتژیک سوگلیتان شده و اعلام داشتهاند که میخواهند تیلیفون بزنند به شما .
ما از این بابت بسی بسیار زیاد خوچحالیم . حتا اگر بخواهند پاچهی شما را بابت برخی حرفهای نامربوطتان پای تلفن بگیرند .
nillgoonn گفت،
نوامبر 1, 2009 در 15:48
به به پس همچنان مشغول زندگي هستين و اينا
اينا معني دموكراسي و جمهوري رو درست نفهميدن بندگان خدا، بيان اينور شير فهم شن.
ادبيااااااااات گريه و هق و هق با دستمال اضافه
هومونید گفت،
نوامبر 1, 2009 در 09:38
اگر منتظرید ما کامنت بگذاریم سخت در اشتباهید.
این جانب تیلیفون میزنم به فرزام جانم.
صدف گفت،
نوامبر 1, 2009 در 08:48
اول که شما دهنتون بو شیر میده معنی نمیده پسر زود بفکر ازدواج بیفته . بالای 35 ایشالله. وای خوش بحالتون من عاشق این مهمونی مجردیام
لیلا گفت،
نوامبر 1, 2009 در 08:48
پس اون جاییش که داشت می نالید و می گفت دلم نمی خواد کسی منتظرم باشه وقتی می رم بیرون چی؟ این که خب به آدمی که یه دلخوشی داره که نمیاد که!
مهسا علیا گفت،
نوامبر 1, 2009 در 08:34
«کسایی که مال اونجانیستن کاملادادمیزنن..که اونجایی نیستن…»
از دگماتیسمیکترین جملههایییه که در عمرم خوندم . حیف که اینجا الان ساعت سه و نیم صبحه و منم خوابم میآد شدید و فردا کلی کار دارم . وگرنه کللی در رد این حرف قلم فرسایی میکردم .
فقط لطفن خودت یه توضیح براشون بنویس که چون استرالیا زبانش انگلیسی هست . ادبیات انگلیسی شامل نویسندههای استرالیایی هم میشه . و اینکه قاعدتن وقتی تو میگی تو وبلاگ انگلیسیت در موردش مینویسی یعنی قطعن منظورت به ادبیات فارسی نیستش . من کامنت ایشون رو که دیدم همینجوری هی دارم میخندم!
ایرن گفت،
نوامبر 1, 2009 در 08:32
در ضمن تو چه جوري مي توني 16 ساعت يه بند بخوابي؟
جيشت نمي گيره تو خواب؟!
ایرن گفت،
نوامبر 1, 2009 در 08:30
بايد هم با اين ذهن منحرفت يه همچين براداشتي بكني از كنعان!
ماسوله بدون تو اصلا خوش نگذشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مهسا علیا گفت،
نوامبر 1, 2009 در 08:36
ایرن جان شما مگه برداشت دیگهیی کرده بودی از کنعان؟ فیلم از همون اولش داد میزد که قضیه اینه خوب!
مهسا علیا گفت،
نوامبر 1, 2009 در 08:25
از شوخی گذشته . خیلی کار خوبی میکنی اگر شروع کنی به انگلیسی نوشتن . باور کن خیلی راحتتر از اونییه که حتا فکرش رو هم میکنی . ولی حواست باشه . ادبیات انگلیسی به این راحتیها نیستها . ادبیات انگلیسی رو نمیشه فقط با تکیه بر زبان انگلیسی خوند . حتمن حتمن حتمن باید در کنارش فرانسه و لاتین هم بخونی .
فرزام گفت،
نوامبر 1, 2009 در 09:55
مهسا علیا زن بابا جان! ما زیر همین انگلیسی اش هم زاییدیم، شما بار زیاد می کنی؟
رعنا گفت،
نوامبر 1, 2009 در 08:24
چه درسای باحالی سر کلاس دارین همش هنر و عشق و حال.
والا این برداشتای شما از کنهان خیلی شگفت انگیز بود.
چرا این حس به ما که اینجا فیلمو دیدیم منتقل نشد ؟ یعنی چی بچه مال علی بود
فک نکنم ها
مهسا علیا گفت،
نوامبر 1, 2009 در 08:18
اینی که به شما گفته «مشغول ذمه» کدام یک از آن گیسبریدهها بوده؟ خودمان چشمشان را از کاسه در میآوریم . همهاش زیر سر این شاهبابای گور به گورتان است که این بخو بریدهها رویشان را زیاد میکردند تا آنجا که به شما هم چنین حرفی را بزنند .
وجدانی گفت،
نوامبر 1, 2009 در 08:07
حالامی خواهیدادبیات فارسی بخوانیدآنجایاادبیات استرالیایی؟شماکه ازنوشته هایتان معلوم است که درآنجاناراحتیدو افسرده.بااین تریپ OLDی هم که داریدبهتر است کاربعدی تان این باشدکه برگردیدسرملک ومملکتتان ایران ومیدون پر کنین سرافرازانه…خداوکیلی…. میدون انقلاب … آزادی…شوش..ولیعصر.. بلوار کشاورز…میدون خراسون…میدون امام حسین…میدون7تیر..پیچ شمرون… بگردی .. کجای عالم یک وجب ازاین خیابوناو میدونا روبااون همه خاطرات مدل به مدلش پیدامی کنی؟؟کسایی که مال اونجانیستن کاملادادمیزنن..که اونجایی نیستن….