زن، بلای خانه مجردی

نوامبر 28, 2009 at 17:09 (Uncategorized)

خانه، حال آدم را به هم می زند از زور تمیزی. زنک ریزه دوست داشتنی سری لانکایی، روزی دو بار کف آشپزخانه را تی می کشد. تمام سوراخ سنبه های گاز را تمیز کرده است. هر بار که غذا درست می کند، وقتی کارش تمام می شود تا سوراخ دماغ ما را هم دستمال می کشد و تمیز می کند. جرات نمی کنیم لیوان نشسته مان را دو دقیقه بگذاریم روی میز. کاری کرده است که هنوز شاممان را کوفت نکرده، داریم ظرفهایمان را می شوییم. فضای خانه به طرز خفقان آوری غیر قابل تحمل است. از همه بدتر اینکه وقتی می روی حمام، مجبوری لباسهایت را همان توی حمام بپوشی و بیایی بیرون! حالا خوب است موقت آمده اند اینجا، وگرنه مجبور بودیم جای جدید پیدا کنیم و بزنیم به چاک.

 

یک زن و شوهر جوانند با مادر دخترک. زنک، یک مادر به تمام معناست. صبح ساعت چهار بیدار می شود برای داماد اسگلش صبحانه درست می کند. صبحانه هم که می گویم منظورم نان و پنیر و چای شیرین نیست. اینها برای صبحانه همان چیزهایی را می خورند که ما برای ناهارمان می خوریم. با همان تفاصیل پلو و خورش و کوفت و زهر مار. پسره الدنگ که می رود سر کار، نوبت دخترک است. مامان جان برای ایشان هم صبحانه درست می کنند تا ساعت 9 تشریف بیاورند کوفتشان کنند. جالب هم اینجاست که دخترک نه در درست کردن غذا کمک می کند به ننه اش، نه در جمع کردن ظرف و ظروف و نه در شستنشان. فقط می خورد و همه چیز را همان طور که بود می گذارد روی میز و برمی گردد توی اتاق. حتی لیوانش را هم برنمی دارد یک آب بزند.

نوبت شام و ناهار هم همین روال تکرار می شود. یعنی از وقتی اینها آمده اند، ما این مامان “کوچمولوی” دوست داشتنی را فقط توی آشپزخانه دیده ایم. از همه جالبتر هم انگلیسی مامان جان است. پدر سگ از من هم بهتر حرف می زند. مثل سگ هم می روند حمام. شب قبل خواب، صبح بعد از خواب، و یکی دو بار هم در طی روز و گاهی هم زن و شوهر با هم، حدودهای ساعت چهار صبح. بیچاره ها اوایل فکر می کردند ساعت چهار صبح همه اهل خانه خوابند. بعدها دستشان آمد که اینجا خانه دراکولاهاست. خلاصه که دست و بالمان حسابی بسته شده است توی این چند هفته. هرچند اگر این خرس خندان (دیلاک) راست بگوید، پنجم دسامبر می روند رد کارشان.

دیشب مهمانی آخر ترم کلاس خانم پیرایه بود. اینجا ادبیات فارسی درس می دهد به ایرانیها. من و مهران توی کلاس نبودیم ولی بنا به عرف معمول لطفی که دارند به ما، دعوتمان کردند. محل مهمانی هم کتابخانه سازمان همیاری ایرانیان بود توی هریس پارک. رفتیم و خوردیم و خواندیم و نوشیدیم و خندیدیم و خلاصه کلی حال داد. هر وقت می روم توی یک جمع ایرانی که خودمان را خفه می کنیم با ” نجسی” ، یاد مهمانی شیما* می افتم.

یادش به خیر! شیما از بچه های دانشکده بود. تازه با یک بابایی به اسم علی ازدواج کرده بود. علی هم پسر ماهی بود. خلاصه که اولین تولد شیما در خانه جدیدشان بهانه ای شد برای یک جشن “خفنگ”. ما را هم دعوت کردند که بی هیچ تردیدی رفتیم. هنوز همه مهمانها نیامده، بساط آب شنگولی ولو شد و برادر شیما خانوم هم که اسمش یادم نیست – اگر هم بود فرقی نمی کرد چون مجبور بودم اسم مستعار بگذارم -  مهمان نوازی را درحق ما تمام کرد و هم خودش را خفه کرد توی الکل، هم ما را. خلاصه تا قبل از اینکه مهمانی شروع شود و بخواهیم کیف بساط بزن و بکوب را ببریم، حاجیتان به رحمت ایزدی پیوسته بود. یعنی اگر شما چیزی از آن مهمانی یادتان هست، من هم یادم هست. البته یک چیزهایی یادم ماند. مثلا اینکه یکی از دخترهایمان از وسط مهمانی شلوارش را عوض کرد. نمی دانم چرا وسط آنهمه صحنه مات و مست،این یکی فقط یادم مانده است و طرف هم هیچوقت نگفت چرا شلوارش را عوض کرده بود.

به هر حال مهمانی ساعت سه بعد از نیمه شب تمام شد. من هم چون طبق معمول ننه مان خشتک موبایلمان را کشیده بود سرمان که یا می آیی خانه یا خودم و خانه و روح پدرت را  با هم آتش می زنم، راه افتادیم بیاییم خانه و این در حالی بود که سه قدم پشت سر هم نمی توانستم روی یک خط مستقیم بردارم. خلاصه وقتی شیما و علی دیدند اصرار به ماندن ما فایده ندارد ما را انداختند توی ماشین یکی از رفقایشان که اصلا نمی دانستم کی هست بنده خدا، که ما را برساند تا یک جایی. ایشان هم لطف کردند و ما را تا میدان هفت حوض رساندند. از ماشین که پیاده شدم و یک کم زور زدنم تا چشمهایم در حد لازم برای دیدن دور و برم باز شود، اولین چیزی که به چشمم خورد تابلوی نره خر کلانتری 137 نارمک بود.

همین که یک آدم پاتیل، با فکل کراوات، ساعت چهار صبح تو خیابانهای پایتخت جمهوری اسلامی – آن هم یک خیابان اصلی که شبها تو سر سگ بزنی گشت و مامور از سر و کولش می ریزد – راه بیفتد سمت خانه و سالم و سلامت به مقصد برسد از نشانه های وجود خداست. خلاصه که جای شما خالی، تا ساعت چهار بعد از ظهر فرداش مست بودم. خیلی حال داد. ولی آن شب درس عبرتی شد برای حضرتمان که دیگر هرگز زیاده روی نکنیم. هرچند از وقتی آمدم سیدنی دو بار دیگر خودم را خفه کرده ام. اولین بار همان شب “اسپنیش کلاب” بود که ارژنگ آن دخترک – فکر کنم آلمانی بود – هم میزی مان را انداخت بغلم، دومی اش هم شب دومی که با کلئوپاترای شیلیایی رفتیم بیرون. البته آن شب دومی خدایی اش تقصیر ما نبود. من  چون می دانستم قرار است چیزی بماسد، می خواستم تا بیخ مخچه ام هشیار باشد. ولی دخترک بی پدر و مادر یک کوکتل معرفی کرد که معجون رستم هوا کن بود لا کردار. اولی را که رفتم بالا به قول بهمن مفید توی قیصر لول لول شدم. فهمیدم که به فاکم می دهد، ولی بعد از یک دودوتا چهارتا، بین هشیاری و لذت از لحظه به لحظه بودن در کنار “طرف” و لذت نوشیدن این شاهکارخلقت، دومی را انتخاب کردم. ولی خوب با این حال کلی چیز خوشگل از آن شب یادمان ماند.

کلاسهاهمه تمام شده اند غیر کلاس تایپو که خیال بیرون کشیدن از ما را ندارد حالا حالاها. پنجشنبه هفته بعد، آن هم تمام است به حول و قوه الهی. کلاس طراحی وبسایت کانون اکنون هم دو جلسه دیگر تمام است و اینها که تمام شوند با آغوش باز می نشینیم به استقبال کریسمس. کلی کار دارم برای این دو ماه و نیم تعطیلی. از همه مهمتر اینکه باید بنشینم سر فتو شاپ که گاو عظمی تشریف دارم توش. روزهای اول کلاس تایپو که خوردم به پیتر و روش تدریس سگ کشش، اشکم درآمده بود. ولی الان که مثل آب خوردن  با این دیزاین کار می کنم و “زرت و زرت” کتابچه در می آورم از خودم، فکر می کنم کاش کلاس عکاسی و فتوشاپمان را هم این مردک چینی درس می داد. هرچند روش تدریس توی “تیف” شاهکار است. معلمها اصلا نمی گویند فلان کار را باید چطور بکنی و یا قانون فلان چیز چی است. یک تکه کاغذ می دهند دستت که تویش نوشته اند چکار باید بکنی و چقدر وقت داری. بعد یک مختصری از کار با نرم افزار یا وسایل مربوط – مثلا فتوشاپ یا کار با گواش- برایت می گویند و یکی می زنند در مبارکت که حالا برو کار را درست کن. بعد که خودت می روی و بخیه لازم می شوی و کار را می آوری، شروع می کنند به ریدن توی کار که اینجا را اینطوری بکنی بهتر است و به این دلیل، آنجا را مثلا رنگ قرمز بزنی به این دلیل بهتر است و قس علی هذا. خلاصه یکی کار را که تحویل می دهی حداقل سه بار اول تا آخرش را عوض کرده ای و دیگر خدا شده ای توش. پروردگار این روش هم همین پیتر جیگر طلاست که  خر پوست می اندازد سر کلاسش.

امشب هم با آرمان رفتیم همین “اپینگ کلاب” یک کم هلو دید زدیم و آرمان جان به دست مبارک ما توی بیلیارد به لقب ” سوسک السلطنه” مفتخر شد و الان هم آمده است خانه ما و ولو شده  روی کاناپه و کپیده. فردا هم احتمالا می رویم لب دریا، اگر مثل دفعه قبلی که رفتم یکهو هوای آفتابی نزند به باد و باران. این روزها هوای سیدنی داغ داغ است و آفتاب مخ می تاباند اساسی و تمام آدمهایی که من می شناسم دارند مثل بز قرینه عرق می ریزند و مرا فحش می دهند. خیلی حال می دهد این هوا. به قول خودمان جگرش را بخورم.


—————————————
* از آنجایی که من اختیار خودم را دارم و نه دیگران را و شاید بقیه آدمها دلشان نخواهد یکی گاله دهانش را باز کند و فیهاخالدونشان را بریزد بیرون، اسمهای این پست مستعار هستند.

پیوند پایدار 27 دیدگاه

روزهای تابستانی یک کرم کتاب سابق

نوامبر 15, 2009 at 14:33 (Uncategorized)

این روزها صدای جیرجیرکها و مابقی جک و جانورهای حیاطهای دور و بر آنقدر دم غروب بلند می شود که حتی وقتی هدفون هم توی گوشم چپانده ام و دارم “راک” می بازم، باز هم می شنومش. تابستان دلچسب داغ خوشگل، یک چند وقتی است بالاخره جل و پلاسش را پهن کرده روی سیدنی. حالا دیگر شبهای رگباری بعد از روزهای داغ هم می چسبد.

دیروز رفتم توی حیاط پشتی برای کامل کردن “کلکسیون” برگم. ماجرا این است که باید یک کتابچه درست کنیم درباره اصول گرافیک و این قرتی بازیها و هر کداممان باید برای کتابچه خودش یک “تم” خاص انتخاب کند. مثلا مجموعه مداد رنگی ها یا میوه و از این خزعبلات. من برگ را انتخاب کردم، آن هم از روی “چیز” گشادی که حوصله نداشتم زیاد زور بزنم برای انتخاب تم. شانسی هم “کارولین” خوشش آمد. خلاصه دیروز که رفتم حیاط پشتی و از نزدیک زیر آن آفتاب گرم بعد از ظهر یک نیم ساعتی لولیدم وسط دار و درختها و شکوفه های رنگ و وارنگ، کلی روحم گشاد شد. تا به حال شده است که روحتان یکدفعه آنقدر گشاد شود که بخواهد از یک جایی تان بزند بیرون؟ دیروز برای من اتفاق افتاد.

هوا که گرمتر شده است، جک و جانورها هم بیشتر جولان می دهند. نیمه شب در آشپزخانه را که رو به حیاط پشتی است باز می کنی، توی تاریکی کلی صدای شاخ و برگ می آید. یا مثلا شب ولو شده ای روی تخت که یکدفعه می بینی یک چیزی دارد “گارامپ گارامپ” می دود روی سقف. بعضی وقتها که اعضای شریفمان می چسبد زیر گلویمان. حق هم داریم خوب. تو هوای خودت نشسته ای، یکدفعه یک چیزی بالای سرت می گوید “گرومپ”. به قول مرحوم پدربزرگم “تخم خور” می شوی خوب. بعد هم با خودمان می گوییم انشاء الله پاسوم است. مهران هم برای اینکه خیال هردویمان را راحت کند سریع می گوید “پاسومش خیلی گنده اس!” چون هر دوتایمان می دانیم که پاسوم اونقدر بزرگ نیست که
بتواند چنین صدایی  تولید کند. خلاصه ما اینجا رو درختهایمان فقط میمون نداریم. البته بعضی وقتها هم باحال است. مثلا بعضی صبحها که می روی تو حیاط و می بینی یک دارکوب اندازه خر، نشسته است روی بند رخت همسایه، روزت منور می شود کلا!

هفته های آخر کالج است و سرم حسابی شلوغ. ترم دوم – اینجا به دوره های سه ماهه می گویند ترم. هر دو ترم یک “سمستر” است که می شود همان ترم خودمان – کوتاه است و تکالیف همه فشرده می شوند و می مانند برای روزهای آخر. هرچند وضع من توی کلاس از همه بهتر است صدقه سر لنگ هوا کردن و پول مفت دولت را گرفتن. بقیه یا کار می کنند، یا زن و بچه دارند و کمک هزینه دولتی کفافشان را نمی دهد. برای همین وقت کم می آورند. اینجاست که می گویند قناعت کردن خوب است. ولی با این حال من هم باید یه نمه بیشتر گاز را فشار بدهم برای رسیدن به آخر ترم. فی المجلس ، امروز قبل از رسیدن یاسر کتابچه کارولین را تمام کردم. مانده است کمی ریزه کاری و بعد “پی دی اف” و بعد هم پرینت. کلاس نقاشی اش هم که همان هفته پیش تاییدش را گرفتم ازش و این هفته که کتابچه را بدهم دستش، شر دو کلاس کاملا کنده می شود. اوضاع کلاس تایپو هم بدک نیست. کلاس عکاسی و فوتوشاپ هم نصف کارش را تمام کرده ام و بقیه اش هم “ماستمالیزاسیون” فوتوشاپی است که نهایتا یک روز وقت می برد. می ماند کلاس “دیزاین” بسته بندی که اصلا فکر هم نکرده ام بش تا همین الان که نوشتم و اصلا نمی دانم چه کوفتی هست و چقدر طول می کشد.

فیلم دیدنمان همچنان ادامه دارد. می نویسم ازشان. هر فیلمی را که می بینم – البته نه همه را، بستگی دارد به وقت – داستانش را می نویسم می گذارم روی “جاده یکطرفه“. مدیونید اگر انگلیسی بلدید، نروید بخوانید ایرادهایمان را بگیرید. بخیه لازم می کند آدم را. سر یک چیزهایی گیر می کنی که تا قبل از آن فکرش را هم نکرده ای اصلا. مثلا ماشین را کوبید به دیوار را چطور بنویسی، یا خودش را از ساختمان پرت کرد پایین چه فعلی می خورد و از این دست گیرها. به هر حال داریم مشق می کنیم. ارواح آقا بروید بخوانید چیزی دیدید غلط است بگویید ما هم یاد بگیریم.

یک کتابفروشی هست توی هورنزبی، سر راه کالج که تو این دو سالی که توی آن منطقه پرسه می زنم همیشه سرم را مثل گاو می انداختم پایین و از جلویش رد می شدم. چند روز پیش دنبال یک کتاب بودم از “هلن گارنر”. گفتم شاید داشته باشند. رفتم تو. جایی بود که من اسمش را گذاشته ام بهشت کرم کتابها. از آن کتابفروشی هایی که کتابهای قدیمی را چیده اند روی هم تا سقف و اگر چیزی می خواهی باید هم بکشی و بروی دو ساعت لای کتابها بگردی. نزدیک یک ساعت همینطور کتاب زیر و رو می کردم تا آخرچشمم وسط آن همه دلبر دلنواز افتاد به دوبلینی های جویس. تو دو دوتا چهار تای بخر نخر بودم که کتاب بغلی اش یقه ام را گرفت که دیگر نمی شد شک کرد: مجموعه آثار جویس! با جلد مقوایی و ورقهای زرد.یادم هست چند سال قبل خواهرم عروس شد برای پیدا کردن “اولیسس” به فارسی و آخرش هم همان خواهرم عروس شد فقط. خلاصه این روزها توی قطار داریم با جناب جویس کل و کشتی می گیریم با این انگلیسی گند گهمان.

امشب هم یاسر بلند شد آمد اینجا و آن هم با دست پر. تنباکو نداشتیم که رفته بود گرفته بود، با بلال و یک بسته چای و یک بسته نبات زعفرانی. بساط پهن کردیم توی بالکن و تا بیخ نافمان حال کردیم با این شب غیر تعطیل تابستانی. جای همه بروبچه های اسیر بند دیو خالی .

پیوند پایدار 27 دیدگاه

اسکات و سربازان یهودی هیتلر

نوامبر 8, 2009 at 15:27 (Uncategorized)

HJSCover
آخر هفته قبل بود که “اسکات” دوباره گیر داد که بزنیم بیرون. مهران درگیر کارهای ثبت نام دکترایش بود و نیامد. من از همان کتابخانه کالج یکراست “گوله” کردم سمت ایستگاه “هورنزبی” و از آنجا هم رفتیم بار “هورنزبی این” نشستیم به فک زدن و آبجو خوردن. قبلا نوشته ام که بچه باسوادی است این اسکات و آنجور که خود انگلیسی زبانها می گویند یک “گیک”* به تمام معناست. یعنی از آن دست آدمهایی که چیزی ندارند بگویند جز حرفهایی که برای اکثر آدمها – مخصوصا دخترها – حوصله سربر است و اصلا به درد مهمانی ها و مجالس خوشگذرانی نمی خورد. اما وقتی خودت هم کرمش را داشته باشی و دل و دماغش را، هم صحبتی با اسکات در یک جمع دونفره به صرف چند لیوان “وی بی” حال می دهد.

این بار بحث از اینجا شروع شد که من گفتم دنیای امروز ما  را – هر گهی که هست، خوب یا بد – دو قوم یهود و آنگلوساکسون ساخته اند و بعد بحث کشیده شد به ریشه های مشترک نازیسم و صهیونیزم و جنگ جهانی دوم و آلمان نازی. موضوع مورد علاقه من که فکر می کردم سرتا تهش را خورده ام. قبلا بارها صحبت شده بود از این موضوع در موارد مختلف، از جمله مسئله بانک بین المللی مستقر در سوییس که انگلیسی ها به واسطه همین بانک در گرماگرم جنگ دوم، میلیونها لیر وام داده اند به آلمان – یعنی کشوری که داشتند باش می جنگند – و مسئله یهودی کشی و قس علی هذا. این بار هم باز بحث کشیده شد به هولوکاست و ریشه هایش و اینکه این یک نقشه کلی بوده است و غیره، که یکدفعه اسکات از کتابی اسم برد که ارزش گوش تیز کردن را داشت :” سربازان یهودی هیتلر” و اینکه نویسنده کتاب از یهودیانی اسم می برد که در ارتش نازی حتی تا سطح فیلد مارشالی هم بالا
رفته اند.

کتاب را می شود با یک جستجوی ساده اینترنتی دید و اگر عمری بود خودش را هم گیر می آورم. ولی این بحث اسکات حس بی اعتمادی را عجیب زنده کرد دوباره در وجودم. تمام مدت داشتم به این فکر می کردم که توی این دنیا واقعا به چی می شود اعتماد کرد، وقتی اسطوره ضد یهود هم گوزو در می آید از آب و مهره ای برای اجرای نقشه های فراموشخانه های اداره دنیا. واقعا چی را می شود باور کرد؟

تاثیر اسکات روی فکر و نگاهم به دنیا انکار ناپذیر است. آشنایی مان بر می گردد به نیمه شبی که کلیدش را توی آپارتمانش جا گذاشته بود و تا مسئول ساختمان کلید زاپاس بیاورد “تلپ” شد آپارتمان ما. آن وقت حدود یک سال مانده بود به بحران اقتصادی، که اسکات پیش بینی اش کرد. گفت که اقتصاد خوانده است و در بانک کار می کند. گفت که اقتصاد آمریکا در حال فروریزی است و ما فقط گوش دادیم و توی دلمان به این پسرک آلمانی – انگلیسی تبار خندیدیم که چرند می گوید. اما مصاحبت با مهران گویا به دهانش مزه کرده بود که  دو – سه شب بعدش ساعت یک نیمه شب، مست پاتیل آمد دم در آپارتمانمان را زد که می توانم بیایم تو حرف بزنیم با هم؟ من خواب بودم و مهران هم راهش داده بود تو و همان شد اول رفاقتمان. بعدها که بحران اقتصادی شروع کرد به درو کردن و آمریکایی ها خواهر و مادرشان عروس شد، تازه دوزاری ما افتاد که آهااااا!

بعد کم کم کشیده شدیم توی آرشیو مغز و کتاب و دی وی دی اش. اولین سری شبی بود که دعوتمان کرد خانه اش به صرف لازانیا و شراب قرمز و یکی – دو ساعت مستند بازخوانی پرونده قتل کندی. فکر می کنم از اینکه می دید ما هم مثل خودش خوره این مزخرفاتیم سرکیف آمده بود. بعد کم کم دیدارها بیشتر شد و انصافا هم هر بار او زنگ می زند که بیایید برویم بیرون، مگر اینکه ما بخواهیم برویم سینما که خبرش کنیم.

تاریخ می داند مثل سگ بی پدر! و نه فقط لایه های بالایی، که لایه های زیرین. دلیل حوادث، توطئه ها، قرارهای پنهانی. پاسپورتهای معتبرش هم کمکش کرده اند که هرجای دنیا می خواهد برود. پس اگر می گوید فلان معبد فلان گروه در واشنگتن، یعنی خودش رفته است و دیده. خلاصه که این “گیک” دوست داشتنی، هر دفعه چیزی برای رو کردن دارد در مجالس دو – سه نفره ما. تنها آرزوی این کاپیتالیست افراطی هم این است که پولدار شود و برود یک گوشه دنیا بنشیند و کتاب بنویسد.

به هر حال از آخر هفته قبل و ماجرای فیلد مارشالهای یهودی هیتلر مغزم عجیب “تیلیت” این جریان شده است و دائما دارم به تمام آن آدمهایی فکر می کنم که چه مخلصا و خالصا به هر مزخرفی که بهشان گفته می شود باور دارند و برای آن باور حتی آدم هم می کشند و حاضرند که بمیرند هم. انسان، واقعا که جانور غریبی است.

——————————————————
Geek:unpopular or unusual person, boring person
*

پیوند پایدار 29 دیدگاه

از اعتصاب تا سیاست

نوامبر 1, 2009 at 07:15 (Uncategorized)

اینها هم دیگر شورش را درآورده اند توی این دموکراتیک و غیر خشونت آمیز رفتار کردنشان. یک چند وقتی است توی “تیف” دارند می زنند توی سروکله شان برای کم کردن هزینه ها. برای همین دارند ساعتهای تدریس را به ضرر استادان حق التدریس دستکاری می کنند. یعنی ساعتهای بیشتری را می کنند توی پاچه معلمهای استخدامی که خوب این به ضرر آنهایی است که ساعتی پول می گیرند. برای همین هم “ساعتی ها” چند باری با همکاری سندیکا اعتصاب کرده اند تا حالا. البته اعتصاب چه عرض کنم، اینها آبروی اعتراض مدنی را هم برده اند. اعتصابی که شب قبلش ایمیل بزنی به دانشجوها و خبر بدهی که فردا اعتصاب است و بعد هم معذرتخواهی کنی به خاطر هر نوع زحمتی که ممکن است پیش بیاید برایشان که نشد اعتصاب. به قول مهران اصل اعتصاب برای ایجاد نارضایتی است.

خلاصه اعتصاب اول کار نکرد تا این چهارشنبه که باز هم حق التدریس ها جلسه داشتند و این بار دیگر “قاطی” کردند و همان از جلسه که آمدند بیرون اعلام اعتصاب کردند. ما سر کلاس کارولین داشتیم نقاشی می کشیدیم که دیوید معلم عکاسی مان آمد دم در کلاس و خبر داد که اعتصاب است. همه هم در یک جایی شان عروسی شد، چون تعطیلی کلاسهای چهارشنبه به معنی یه هفته وقت اضافی برای تحویل مشقهایمان بود. آن وسط من از همه بیشتر ذوق کردم. نه به خاطر وقت اضافی که باعث شد این آخر هفته با وجدان راحت لنگهایم را هوا کنم و 16 ساعت بخوابم، بلکه به خاطر اتفاقی که افتاد. بالاخره نمردم و توی این مملکت یک اعتصاب مردانه دیدم. کم کم داشتم نا امید می شدم. آنقدر ذوقمرگ شده بودم از خبر اعتصاب که همه کلاس میخ شده بود روی من. اینها چه می فهمند لذت اعتصاب را!

معلم “دیزاین پراسس” مان دست گل پسرش را گرفته است و دو نفری زده اند به بیابانهای استرالیا. برای همین هم کلاسش مثل این بچه یتیمها دارد دست به دست می شود بین معلمها. این هفته موعد تحویل پروژه وایکینگها بود. می دانستم که هیچکس آماده نکرده است کار را، بجز من که یک هفته از تعطیلاتم را به فاک دادم سرش. وقتی رسیدم سر کلاس قبل از من فقط یک نفر آمده بود. معلم تازه هم یک عدد جنتلمن انگلیسی اتو کشیده بود، از همانهایی که ولشان کنی دوباره بساط چوب و فلک را علم می کنند سر کلاسها. از آنجایی هم که بین بچه های کلاس فقط اینجانب کمی “اولد فشن” تشریف دارم و بقیه کمی تا اندازه ای آدم فضایی هستند، مورد توجه این آقا بزرگ عصر چارلز پنجم قرار گرفتیم شدید. با مزه اینجا بود که بعدا وقتی برای تحویل کار رفتم دفتر استادان حق التحریر، دو ساعت مخم را کار گرفت به غر زدن به خاطر رفتار دانشجوها که این چه وضعی است و این رفتارها دارد “نورم” می شود و اینها نمی فهمند و از این قبیل حرفها. کلی یاد استادان خودمان افتادم تو ایران که تا کمی حالشان گرفته می شد از خر و گوساله بارمان کمی گردند تا پفیوز و بگیر برو جلو. ولی کلا با این ” اولد فشن بریتیش من” کلی حال کردم. کلا ما اینها را بیشتر درک می کنیم!

همچنان داریم فیلم می بینیم مثل سگ. مهران پیشنهاد داد حالا که داری مثل سگ فیلم می بینی حداقل جایی چیزی بنویس درباره شان. این بچه فکرهای خوبی می زند به سرش. شاید نوشتم. اگر بنویسم توی جاده یکطرفه و به انگلیسی می نویسم که هم وبلاگ انگلیسی مان شامل خمس نشود و به قول زن بابایم “مشغول ذمه” نشویم، هم شما کمی به انگلیسی ما بخندید و روحتان شاد شود.

من تحتها الانهار مطلب قبلی دیدم جماعت چه دل خونی دارند از این کنعان! البته فیلم خودش کلم پیچ هست، سینماها هم خودشان بخواهند سانسور کنند که عاشورا می شود کلا. کل ماجرای فیلم این بود که این خواهرمان با آن علی آقا بله! یعنی بعد از ازدواج با جناب استاد گرامی، عشق دوران دانشجویی دلنشین تر به کام نشسته اند. بعد هم که خانه مجردی علی آقا ( آقا مرشد!) و مابقی قضایا. خواهر از فرنگ آمده هم همان روزی که با علی رفت در خانه اش برای کرایه کردن، قضیه را فهمید چون قبلا با خواهرش رفته بود آنجا. برای همین شوهر از شنیدن خبر حامله گی شوکه شد چون اینها مدتها بود که با هم نمی خوابیدند – که البته تو سینمای ایران نمی شود این را علنا نشان داد- و برای همین هم بود آن جمله اخر زن که “بمانم؟” . این یعنی که مرا می بخشی به خاطر خیانتم به تو؟ البته همه اینها پس از تاملات واپسینی حالیمان شد وگرنه به محض تمام شدن فیلم حالت بزی را داشتم که یک کلم سخنگو گذاشته باشند جلوش.

نمی دانم نوشته ام یا نه. برای رشته ادبیات تقاضا دادم برای دانشگاه “وسترن سیدنی” که اگر قبول کنند برویم “پارت تایم” ادبیات بخوانیم. اگر شد که به قول اینها ” گود”، وگرنه یک فکرهای دیگری داریم که انشاءالله به وقتش اعلان رسمی می کنیم. از همین الان هم بگویم که فکر ازدواج نیست. بل نگیرید. البته اگر “کیس” مناسب سراغ دارید معرفی کنید، قول می دهیم ” کانسیدریشن” کنیم روش.

الان هم ساعت شش غروب روز یک شنبه است و من هنوز صبحانه نخورده ام! دیشب برو بچه ها “تلپ” شدند اینجا تا یک و دوی نیمه شب به فک و شعر گفتن. عین بچه های خوب هم همه چیز را، از سوسیس و مرغ بگیر تا آبجو خودشان خریدند آوردند. دستشان درد نکند. ما هم پررو پررو صدایمان در نیامد . البته که خوب به قانون ایران “مکان” از ما بود طبیعتا و ما می بایست “خرج فری” باشیم. خوش گذشت به هر حال. آرمان هم طبق معمول همین جا کپه مرگش را گذاشت و صبح من خواب بودم که رفت. این بشر شبهای تعطیل به قصد نرفتن خراب می شود خانه ما. خلاصه که جای همه اسیران وطن خالی، خوش گذشت. هرچند که ما به فاک فنا رفتیم اینجا و نشد که یک مهمانی برویم یا بدهیم و آقایان مثل آدم بیایند و بخورند و بنوشند و فک و شعر بگویند و بروند و حرف را به سیاست و نقشه های امپریالیزم جهانی برای ایران و این خزعبلات نکشانند. برادر من شما آبجویتان را کوفت کنید بگذارید یک شب مال خودمان باشیم مرگ مادرتان.

پیوند پایدار 51 دیدگاه