چیزها و آدمها

سپتامبر 12, 2009 at 19:20 (Uncategorized)

کلا ما آدمهای موثر زندگیمان زیادند. یعنی کلا آدمی که در طول سی سال زندگی صد و شصت بار مسیر عوض کرده است چطور می تواند آدمهایی را لیست کند که مسیر زندگی اش را تغییر داده اند؟!اینطوری است که فکر می کنی اگر درباره یک چنین موضوعی بخواهی بنویسی حتما یک صد نفری از قلم می افتند و بعدا که یادت آمد که از قلم انداختیشان حالت گرفته می شود یک جورهایی. به هر حال اراده کردیم بنویسیم. هم  آدمها را و هم چیزهایی را که دوست می داریم و از آنجایی که همیشه به کرامت انسانی ایمان داشته ایم از آدمها شروع می کنیم:

1. به قول رفقای پا بساطی “رفیق بی کلک مادر” ! شاید هزار بار بیشتر همینجا نوشته ام از مادرم که بین رفقا به حاج خانم معروف است. مکه نرفته است هیچوقت هرچند له له می زند برای اینجور جاها. همین چند ماه قبل همزمان با شلوغیهای ایران رفت کربلا بالاخره. دم خاله گرم! رفتند با هم و کلی حال کرده بود. با این حال که مکه ندیده است دوست دارم حاج خانوم صدایش کنم. نمی دانم اگر نبود این که هست خوبتر بود یا بدتر، ولی همه چیزش را گذاشت به پای ما. یکی از همان آدمهایی است که آمده اند تا قربانی باشند. یکی از همانهایی که دلیل واضح نبودن خداست. چشمهای خسته اش، دستهای پینه بسته اش، دل شکسته اش و عمر تباه شده اش، همه حکایت از مزخرف بودن همه قصه هایی دارند که از عدل خدا می گویند و خالقی که بندگانش را دوست دارد و از این اس و شعرجات. هفده ساله بود که شوهرش دادند به بابای بی همه چیز ما که آن وقتها هم پایش لب گور بود. بعد هم بابایمان ما را بست به نافش و ما شدیم همه چیز این دخترک دهاتی  که از شوهر داری چیزی جز کتک نفهمید و از زندگی چیزی جز بدبختی. بابایمان هم که سرش را گذاشت زمین و به درک واصل شد، کارگری کرد تا این تخم دلدل مصطفی یک گهی بشود توی این – در واقع آن – مملکت. همیشه هم هراس داشت که نکند ما آنی نشویم که همه انتظار دارند و سرکوفت بخورد که نتوانستی بچه بی پدر را به سامان برسانی. همین دلنگرانی هم دهان مبارک خواهر و مادر ما را سرویس کرد در تمام سالهای عمر. خلاصه که هرچه را دارم و هر چه را که هستم مدیون این زنم. هرچند که هیچ وقت مرا نفهمید که عجیب هم نیست و هیچوقت نخواست باور کند که من آنی نیستم که او می خواهد. دوستش دارم. هنوز هم تنها کسی است که می تواند مرا در حد مرگ عصبی کند و هنوز هم تنها کسی است که مجبورم منافقانه باش رفتار کنم تا دلش نشکند. خلاصه که مادر است در یک کلام و هرگز نتوانستم آنطور که باید دلش را شاد کنم.

2. توی صحنه آخر فیلم “به من می گن هیچکس ” برادر بزرگتر به برادر کوچکتر می گوید من می روم به شرق و این معنی اش این است که تو می روی به غرب! وقتی غرب رفتن کسی باعث شود تو به شرق بروی ، خوب این هم می شود تاثیر. رابطه من و بابایم همینجوری است. نوشته ام قبلا اینجا. تمام عمر سعی کرده ام مثل او نباشم. تکراری می شود گفتنش.

3.عشق به سینما و هنر را مدیون دوست دوران جوانی ام رامتینم. وگرنه من بزرگ شده در خانواده ای تا دسته حزب اللهی را چه به این حرفها. با رامتین یاد گرفتم که دنیای قشنگتری هم هست. یاد گرفتم که جور دیگری هم می شود دید. یاد گرفتم متفاوت بودن بد نیست. یاد گرفتم که برای آنچه دوست دارم، بجنگم و حرف و حدیثهای مخالف را به بیضتین مبارک هم حساب نکنم مخصوصا اگر مزخرف باشند که غالبا هستند. یاد گرفتم به ساز دل خودم برقصم و نه ساز دل این و آن. یاد گرفتم رفیق بودن یعنی چه. یاد گرفتم مرام و لوطی منشی فیلفارسی ها زیاد هم دروغ نیست. خلاصه که خیلی چیزها یاد گرفتم از این رفیق سالهای نه چندان دور. بعدها کار و زندگی و بعد هم ازدواج او مجال زیادی برای با هم بودن برایمان نگذاشت. هرچند او هم دیگر رامتین سالهای جوانی نبود. شاید او هرچه را که به من یاد داد خودش از یاد برد یک جورهایی. رامتین چسبیده به زندگی را هر از گاهی که می دیدم، نمی شناختم انگار. اما او مرا عوض کرده بود. یادش بخیر!

4. عشق اول همیشه پسر بچه ها را مرد می کند.چشمشان را باز می کند انگار به دنیا. عشق اول که به گه کشیده می شود، انگار نگاهت پخته تر می شود. بعد که می نشینی پای درد دل یکی که الان توی همان وضعیتی است که تو قبلا بودی، به چشمت بچه می آید. کلی حرف داری بزنی برایش. برای همین است که دختر خاله هم می آید توی این لیست. با او و پس از او خیلی چیزها یاد گرفتم. یادگرفتم هر روحی گنجایش بار مرد بودن را ندارد. یاد گرفتم زندگی روی لحظه ها می چرخد، روی ثانیه ها. فهمیدم که به شبی از افلاک به خاک رسیدن یعنی چه. درد را تجربه کردم و حس غریبه بودن را. اینها را همه مدیون دختری هستم که هنوز هم صدای خنده هایش توی گوشم هست، به علاوه تمام لحظه های قشنگ عاشقانه جوانی و نوجوانی ام و درک مفهوم بوسه گس و بوی شیر تازه.

5. متنفرم از اینکه بگویم یک آخوند بر زندگیم تاثیر گذاشته است، حتی اگر آخوندش به قول محسن تحت ویندوز بوده باشد. استاد عاملی یک چیز دیگر بود. آنقدر “دیگر” که هم اتاق شدنش با استاد منتظر قائم توی دانشکده کاملا عادی به نظر می رسید. دو تا خدا با هم توی یک اتاق، خوب طبیعی است. یک بار دیگر هم گفته ام، حس نوشتن و نویسندگی را گرچه از سالها قبل داشتم، ولی این مرد دوباره در من زنده اش کرد. خدایی اش هم نمی دانم چرا و چطور، فقط یادم هست که که دست به قلمم از بعد از کلاس این آسید، تومنی صنار فرق کرده بود. نمی دانم شاید آه جدش زد توی کمر ما که بشویم قلم به دست مزدور. به هر حال این استاد همیشه خنده روی دانشکده علوم اجتماعی بدجور اختلال ایجاد کرد در عقاید ضد آخوندی ما!

6. سودابه که همکلاسی مان بود. مثل سگ دوستش داشتم و نمی دانستم چرا. دو سال دهان مبارکمان آسفالت شد سر این قضیه. از بچه مایه دارهای شبانه دانشکده بود و تحقیقا هیچ چیزیش به بچه جلنبری مثل من نمی خورد. هنوز هم قیافه اش را با آن عینک گربه ای خوشگل یادم هست. الان که فکرش را می کنم خنده ام می گیرد خدایی اش. تنها وجه مشترک ما دونفر این بود که گاهی سر یک کلاس می نشستیم. اما همین که از در می آمد تو قلب من هم نزول اجلال می کرد توی دهانم. اصلا وقتی از در دانشکده می آمدم تو و رنوی تهران 19 را می دیدم روحم شاد می شد. بعدها رنو جای خودش را داد به ماتیز اهدایی نامزد مکرم. الان که فکر می کنم می بینم ما مردها هرچه هم که  تجربه روابط عاطفی داشته باشیم و هرچه هم که برای دیگران داد عقلگرایی سر بدهیم، باز وقتی دلمان گیر کند می شویم همان پسربچه های هفده – هجده ساله. به هر حال یک چیزهایی را هم مدیون این سودابه خانم هستیم، اگرچه سرجمع پنج بار با هم همکلام نشدیم.

7. فرید را قبلا نوشته ام اینجا مفصل. خیلی وقت است خبری ندارم ازش و گویا آدم مهمی شده است. شاید دوست نداشته باشد یاد کنیم از اسمش اینجا.

8. نمی شود از ابی نگفت اینجا. شبهایی که با بچه ها توی قبرستان کهنه شاهرود ستاره های سربی و کی اشکاتو پاک می کنه را عربده می کشیدم فراموش نشدنی هستند. این مردک سنجاق شده است به خوشترین و تلخترین خاطرات زندگی من. برج را انگار برای منی خوانده بود که سودابه را می خواست و کی اشکاتو پاک می کنه را … الی آخر خلاصه. ! فرق نمی کند که الان مثلا بیشتر “باب سگار”  گوش می دهم یا بیشتر راکباز شده ام تا پاپباز. ابی همیشه برای من ابی خواهد ماند.

9. لذتی را که از بازی عزت الله انتظامی می برم هرگز از بازی هیچ بازیگر دیگری نبرده ام، حتی آل پاچینو. وقتی می گویم لذت، منظورم لذت به معنای واقعی کلمه است. دلم غنج می رود از دیالوگ گفتن آقای بازیگر. صدای مردانه اش حس زندگی را فوت می کند توی رگهایم. عاشق فیلم خانه خلوتم، فقط برای اینکه همه اش انتظامی است. هر بار که صحنه زیر زمین را می بینم که لوله می ترکد و آب می گیرد به کتابها و نوشته ها و عزت آنطور به تقلا می افتد برای نجات همه داشته هایش، گریه ام می گیرد. روح زندگی است عزت الله انتظامی. روح ناب هنر است این مرد. در یک کلام عاشقش هستم.

10. خیلی های دیگر هستند مسلما. آنهایی را که احتمال می دهم بخوانند اینجا را نمی نویسم چون رویشان زیاد می شود، مخصوصا حمید شکوهی را که اصولا بچه پررو است مخصوصا از وقتی بابا شده است. بارها گفته ام قبلا که من به تمام آدمهای زندگیم مدیونم. این نه شعار است و نه زر زر، هرچند من زر زیاد می زنم. فرقی هم نمی کند که دوست صمیمی باشند یا اینکه اصلا ندیده باشیشان. من ویولت را هرگز ندیده ام، اما نمی توانم بگویم که این دختر در این چند وقتی که می خوانمش چقدر نگاه مرا عوض کرده است به دنیا. اما چیزی که دلم را می سوزاند این است که هنوز هم با وجود اینکه می دانم و برایم ثابت شده است که آدمها، تک تکشان مهره های کلیدی زندگی ام هستند، باز هم بی تفاوت از کنارشان رد می شوم. باز هم نمی بینمشان. باز هم سرسری رد می شوم تا وقتی که حادثه ای گوشمالی ام دهد.

این از آدمها! چیزها اما خلاصه ترند. زمانی عبارت معروفی داشتم که من بدون چهار چیز نمی توانم زندگی کنم: نوشتن، خواندن، موسیقی و دختر. هنوز هم کم و بیش همان است با اضافه شدن یکی دو تا چیز دیگر مثلا فیلم. اما شاه بیتها همان چهارتا هستند. بقیه دوست داشتنی ها هم اگرچه زیاد، اما فرعی اند، مثل قلیان و دم پختک با ترشی لیته که الهی درد و بلایش بخورد تو کاسه سرم!

———————————————————————————————-
ممنون از  مهسا علیا (جا مانده شاه شهید) و خاله زری، و شرمنده که سرد شد !

61 دیدگاه

  1. آلما گفت،

    واااااااااااااااااااااااااااااا چرا از تاثیر من ننوشتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :D

  2. mahsa olya گفت،

    شما همانند شاه شهید – جانها فداه – خودتان با پای خود بر تخت سلطنت جلوس کرده و بار عام می‌دهید . یا این‌که ما باید به فراش باشی دستور دهیم بساط فلک شاه بابایتان را از انبار در آورند و چون شمشیر دموکلوس در بالای سرتان نگه دارند تا شما دو خطی هم‌چون بچه‌ی آدم بنویسید؟

    الاهی کل کاینات در راه شما فدا گردند که شما با همه‌ی صولت مقام شامخ خدایی خود . وجود مبارک را چون رعایای عادی به کار می‌گیرید و دستان ظریفتان لطافت خود را در راه خلق از دست می‌دهند و از هر انگشت انگبینیتان هنری می‌چکد به شیرینی عسل .

    خلاصه‌ی کلام ما این که . دردتان به جان ما که شما در دانه‌ی دل ما هستید و می‌دانید که ما تاب نداریم شب‌بیداری‌های خارج از شبستان شاه‌پسر تاج به سرمان را ببینیم . کل اهالی حرم‌سرا پیش‌مرگتان گردند . به روز کنید دیگر آخر جانم مرگ شده‌ . والا شما را هم می‌فرستیم ور دل شاه‌بابای گور به گورتان!

    خاتون بارگاه شاه شهید – روحهه السلامت – که از دل‌تنگی و دوری پدر و پسر دل مبارک نازکمان به خون کشیده شده
    مهسا علیا

  3. نگار گفت،

    خسته ي انتقال آرشیو نباشی جناب خوشگلاتی !!!

  4. بهناز گفت،

    چیزی که مهم ترین تاثیر رو در زندگی من داشت و الآن هم داره، طبیعته! بدون دیدن و احساس کردنش نه می تونم بنویسم نه زندگی کنم! حضور آدمهای گذرا هم برام خیلی با ارزشه… حضورهای کوتاه خیلی تاثیر گذار هستن

  5. کرگدن گفت،

    بچه تو چرا انقد دور به دور و دیر به دیری این اواخر ؟!!
    همون دور به دور منظورمه ها !
    مدیونی اگه جای دالش گاف یا جای رش لام بذاریا !!!

  6. مریمی ها گفت،

    اینکه یه عده ظاهراخوشبخت ویه عده بدبختن … می خوام بدونم آیا خوشبخت اون مادریه که دستش مثل برگ گل لطیف ولی قلبش ازعشق خالیه/ توپرقوبزرگ شده وآب تودلش تکون نخورده امامثل آب خوردن مسئولیت مادربودنشو زیرپامیگذاره تاخودشو راحت کنه…مادرت خودش یک انتخاب کرده(اینوداشته باش) که درمجموع بمونه وتحمل کنه چون اولاتنهایی امکان ادامه زندگی نداشته وثانیا ایمان داشته که گرمی عشقی که توی قلبش به زندگیش وبچش داره یخهای اون روابط سردو کتکها وبداخلاقیهارو وامی کنه /کاری نداره برواز مادرت بپرس /ببین همون جاکه دعواو کتک و…بوده چندلحظه بعدش که تورو بغل می کرده ..یاباخواهرش حرف می زده یاباهمسایه درددل می کرده وبعدهم بگووبخند و … تورگهاش گرمی زندگی همچنان جریان داشته/ درپس چشمای خستش نگاه روشنش به روزهایی بوده که عشقش(پسرش)قدبکشه واولذت ببره /هر چه درچنته داره بزاره تااوبه آرزوهاش برسه/ همه دنیای اوروهمین”عشق”که شایدحالابنظرمن وتو!! یک فداکاری پوچ بوده پرمی کرده/…و حالاآدم می فهمه که چراهمه زندگی وجهان هستی ومخلوقاتش رودریک کلمه خلاصه می کنند…”عشق”… واگه اونوحذف کنیم یعنی نابودی وپوچی همه چیز…وآیااین همون خدانیست؟ “عشق” “حرکت”"زندگی”……….
    امااینوهم نمیشه نگفت که بله درستش این نبوده. جهل مادرهای مااین بوده که نمی فهمیدن اونا تحمل کردن /ولی تکلیف این بچه های مچاله وله ولورده چی میشه درزندگی آینده شون…بچه ای که هرروز جدال وکتک کاری مادرپدرشو می دیده وهرروز یه زخمی به روحش می خورده وداشته توذهنش برای آینده تصمیماشو میگرفته/ چه تصمیمی؟؟ …همون که باعث “انتخاب”های بعدی مامیشه …/ یا تصمیم میگیره مثل پدرش بشه ..یابرعکس تصمیم میگیره درآینده چراغ زندگی زنی بشه مثل مادرش بی پناه ورنج دیده …بعضی تن به تشکیل خانواده نمی دن ازترس اینکه مثل پدرازآب درنیان… وبرخی ازدواج می کنن تاانتقام بگیرن /ازکی؟ اززنهایی که ذلیل وتوسری خورن ونمی تونن ازخودشون دفاع کنن /خلاصه خدامی دونه چی میشه..واین همون انتخابیه که ما دردرونمون می کنیم(اول متن اومد)ومادرتوهم کرد.
    امامی خوام اینوبگم که” کی می دونه که همه چیزومی دونه”آیااصلاهمه چیزهمین دنیاس..آیا دنیای ماآدما دردرون مونه یااونچه دربیرون بنظرمیاد…آیادراین دنیای محدوداصولاتوانسان خوشحال وخوشبختی می بینی؟…اونی خوشبخته که باتکه نانی زندگی می کنه وهمه چیزشومی بخشه…یااونی که می چسبه به مال واموالش… اونی که خودشوگم میکنه درکمک به یک عده بچه بی سرپرست بهزیستی ..یااونکه سعی می کنه خودشوبه پست مدیرکلی بهزیستی برسونه… اونی که “من” اش “ما” شده … یااونکه”من”اش “هزارمن” شده ..کدوم؟؟ تصمیم باخودماست…ببخش پرحرفی شد..

  7. مریمی ها گفت،

    دستهای پینه بسته حاج خانوم وظلمی که به اورفته وربطش به عدل خدا و…خیلی عوامانه وسطحی بودکه به تیپ نویسنده متن نمی خوره چونکه مسلماهمه مردم وازجمله فیلسوفای ماهم اینومی دونن وبایدتاحالاهمه خدارومنکر میشدن

    • فرزام گفت،

      بنده جسارتا نفهمیدم چی مسلمه که همه مردم و فیلسوفای ما هم می دوننش!

  8. آيينه گفت،

    تو شهر ما”شاهرود” درس مي خوندين؟
    درمورد مادر بايد بگم ربطي به عدل خدا نداره مادرتون كتك خوردن و ايثار رو انتخاب كرده بود در حالي كه مي تونست مثل هزار زن ديگر طلاق و ازادي رو انتخاب كنه…

فرستادن دیدگاه