شیرین و قس علیهذا

آگوست 29, 2009 at 07:46 (Uncategorized)

27-08-09_1511

داشتم از در کشویی به اصطلاح “دانشکده” می زدم بیرون که دیدمش. یکی از آن معدود روزهای اینجا بود که آفتاب آنقدر رمق دارد که تنت را بنشاند به عرق. موهای نقره ای اش را همان مدلی زده بود که ما آن سالها می گفتیم گوگوشی. نمی دانم الان چه اسمی دارد. اسمها یکهو عوض می شوند و کسی نمی داند از کی و چرا. فقط یکدفعه از خواب بلند می شوی و می بینی چیزی که تا دیروز مثلا “ست” داشته است آخرش، حالا یکدفعه به “تین” ختم می شود مثلا. هیچکس هم نمی داند که چطور شد که یکهو عوض شد و همه هم سر عوض شدنش توافق کردند.

به هر حال موهایش را مدل گوگوشی زده بود و با آن هیکل چاقش، داشت یک پروژکتور عهد بوقی را با هن و هن می آورد تو. جوری عرق کرده بود که نفهمیدم شیشه های عینکش واقعا ته استکا نی است یا چون بخار گرفته اند آنطور می بینمشان. بار برایش سنگین بود و نفسش به وضوح در نمی آمد. اینطوری شد که پیشنهاد دادم کمکش کنم. خندید که پشیمان نمی شوی؟ گفتم خیالت راحت!تا برسیم به در آسانسور کمی چت و شعر گفتیم. وارد آسانسور که شدیم پرسید کجایی هستی اصلیتا؟ گفتم ایران. خندید که باید حدس می زدم. گفتم چطور؟ گفت من ایران دنیا آمده ام.

این هم شد مثل همان پلیس زن که اسمش نسرین بود. حتما نوشته ام همان وقتها. یک شب با مشکی – سیاه آمریکایی همخانه مان -زدیم به “جعده” نایت کلاب. توی راه خوردیم به دوتا پلیس ملوس – که الهی درد و بلای هرچی قانون است بخورد توی سر من – که داشتند گشت می زدند. سرو وضع مشکی هم که خدای گیر دادن بود، حتی توی سیدنی! خلاصه افتادند به فک و شعر گفتن با مشکی. من هم ترجیحا خفه خون گرفته بودم در آن لاس و لوس اوزی – آمریکن، که یکی از ملوسکان قانون به ما اشاره کرد و از مشکی پرسید این رفیقت کجایی است. او هم به وکالت از ما گفت ایران، که یکدفعه طرف درآمد که من اسمم نسرین است. خدایی اش خیلی زور زدم نیشم باز نشود، ولی نتوانستم. هم اینکه نسرین بودن یک پلیس اوزی کلی ذوقمرگ ناسیونالیستی دارد، و هم اینکه خوب وقتی یکی به قیافه اش می خورد کارلا و جولی و ریچل و اینها باشد و بعد یکهو می فهمی نسرین است، خوب مضحک است در کل. آنجا احمقانه ترین سوال ممکن را پرسیدم:” پدر و مادرتان ایرانی اند؟” حالا یارو قیافه اش تابلو بود که تا ته فلان جای جد کبیرش هم ساکسون است بی پدر. کاشف به عمل آمد که یک زن ایرانی به اسم نسرین در حق ننه بابایش لطف کرده بوده است و اینها، و بعد هم آنها اسم دخترشان را گذاشته اند نسرین.

حالا پریروز توی آسانسور کالج دچار همان وضعیت شدم جلوی این پیرزن خندان. گفت پدرش اصلیتا مال آلمان است و سالها در ایران کار کرده است در حوزه صنایع دستی و اینها. خودش هم شیراز دنیا آمده است. اسم ایرانی اش هم شیرین است و اسم برادرش خسرو و آن یکی خواهرش هم لیلا. توی دلم گفتم برادر دوم شانس آورد دنیا نیامد هرگز وگرنه احتمال “مجنون” شدنش بالا بود. خلاصه که خودش هم قبل انقلاب سالها با پدرش توی ایران کار کرده است و برای اثباتش هم دستبندش را نشان داد که طراحی خود ابوی شان بوده است گویا. توی گردنش هم فیروزه ای بود یادگار قم. دستبند را باز کرد تا بتوانم عکس بگیرم ازش.

دیشب مهمان جمیله بودم به سر سلامتی خانه نو که رفته آنطرف دنیا خانه گرفته است و برای رسیدن به خانه اش باید آویزان راننده اتوبوسها شوی که بی زحمت داداش وقتی رسیدیم یه ندا بده! ( به این می گویند ایرانی ماندن تا ریشه!) قضیه شیرین را که تعریف کردم می شناختش. گویا آشنایی دارند با هم. خلاصه که زن نازنینی بود این شیرین بانو! به قول مهران مملکت غریبی است این سیدنی.

دیشب جمیله رساندم تا ایستگاه قطار لوییشام. کلی از وسایل دخترش ساره – ساره هم گرافیک خوانده است – را هم داده بود بیاورم که پول ندهم دوباره بخرم. توی ایستگاه منتظر قطار بودم که جوانکی آمد و پرسید قطار کی می رسد. گفتم حدود یک ربع دیگر. بعد شروع کرد راجع مسابقه فوتبال آن روز حرف زدن. البته که منظور از فوتبال، “ساکر” یا آن فوتبالی که ما می شناسیم نیست. فوتبال اینها یک چیزی است توی مایه های راگبی، هرچند قوانینش تا حدودی فرق دارد. اینها همه دیوانه این “فوتبال” هستند. طبیعی بود که در برابر سخنان این دوستمان حالت گاو را داشتم در آکادمی. من چه کمی دانم که فلان تیم اگر 64 به 30 مثلا آن یکی تیم را برده باشد خوب است یا بد است. باید خوشحال باشم یا عصبانی!

خلاصه یک دقیقه ای حرف زد و ما هم بع بع کردیم فقط. بعد سیگار تعارف کرد که می چسبید و قبول کردم و یکدفعه درآمد که مسلمانی؟  من هم گفتم “بک گراند” وگرنه ” آی دونت گیوِم اِ شِت!”. منظور البته مذاهب بود، نه آدمها. بعد گفتم چطور؟ گفت ننه بابایش اردنی اند و مسلمانها را تشخیص می دهد.  برایش گفتم که تشخیص تو هم مثل تشخیص همان دخترک فرانسوی است که روزهای اول آمدنمان توی “بک پکر” دیدیم. یک شب توی اتوبوس ” روت 69″ مست و پاتیل نشسته بود روی صندلی جلویی من و داشت با پسرک بغل دستی اش نمی دانم چکار می کرد. بعد یکدفعه خودش را از پشتی صندلی کشید بالا و شروع کرد با من فرانسوی حرف زدن. وقتی دید دارم مثل بز اخته نگاهش می کنم پرسید مگر فرانسوی نیستم! من هم گفتم نه، و آن روز کلی از اینکه فرانسوی نیستم اشکم درآمد. این را که گفتم جوانک اردنی تبار درآمد که من کلی دوست کانادایی دارم که لهجه فرانسوی دارند. لهجه تو هم مثل آنهاست! خندیدم. کلا از این تشخیصها اینجا زیاد می دهند برای ما. بامزه ترینش هم یکی بود که تشخیص داد مهران باید یهودی باشد.

ولی حالا که حرف لهجه شد این راهم بگویم که بهترین شاد کننده روح و روان و قوای فیزیکی و معنوی، یک دختر خوشگل فرانسوی است که با آن لهجه بامزه اش به انگلیسی برایت حرف بزند. می خواهی بپری درسته بخوری اش !

پیوند پایدار 63 دیدگاه

نیگا کن پای آزادی این خاک – داره قشنگترین گلا می میره

آگوست 18, 2009 at 12:20 (Uncategorized)

می خواستم پست جدید بگذارم و بنویسم که این روزها سرم مثل خر عصاری شلوغ است. یکی دو تا از اولین کارهایم را هم به عنوان یک “بز نوگرافیست” بگذارم اینجا تا هم شما حالش را ببرید و هم ما پزش را بدهیم. خانه که آمدم و فیس بوکم را که باز کردم دیدم یکی از بچه ها دوباره کلیپ “زمستون داره می ره” را آپ کرده است . نمی دانم کار کیست این ترانه و آهنگ، ولی هر که هست دمش گرم!خلاصه دیدم این دوتا خط پاره ای که من در این کنج عافیت می چسبانم به هم هنری نیست که بشود پزش را داد، هنر آنی است که شما دارید خلق می کنید آنجا. هنر نوشتن “مرگ بر خ ا م ن ه ا ی” است با رنگ سبز کج و معوج بر دیوارهای شهر مرگزده. هنر، سبز ماندن است در سایه ساتور. هنر شمایید. دمتان گرم و سرتان سبز باد!

APTOPIX Mideast Iran Election090615150636_53452v3rpe0090615183258_injuries5APTOPIX Mideast Iran Electionsdsc000221


پیوند پایدار 55 دیدگاه

بازی چهارده سال قبل

آگوست 9, 2009 at 08:48 (Uncategorized)

اصل بازی* این است که یک روز را در چهارده سال قبل انتخاب کنیم و تعریف کنیم. من به میل و اراده شخصی خودم عوضش می کنم به همان چهارده سال پیش. همه سال. یک وضعیت کلی از آنچه که بودم:

چهارده سال پیش حول و حوش سال سوم دبیرستان بودم. آن سال، بعد از سالها کشمکش و انتظار برای بزرگ شدن تنها یتیم زیر 18 سال خانواده، بالاخره خانه میراثی پدری فروش رفته بود. سهم من و مادرم روی هم شد یک خانه پنجاه متری کلنگی توی یک کوچه باریک به سبک فیلمفارسی ها، پایین چهارراه تلفنخانه نارمک، که خوب برای من حداقل، نزول طبقاتی حساب می شد. ولی همین که سقفی پیدا کرده بودیم که بالای سرمان باشد خوشحال بودیم. حالا اینکه خانه لوله کشی گاز نداشت یا کف اتاقها موزاییک نبود یا دیوار پشتی خانه کاهگل بود، خوب به درک! هر چه بود خانه بود و مال خودمان بود. خوشحال بودیم.

آن روزها تمام فکر و خیال من این بود که زودتر دیپلم بگیرم و بروم دانشگاه و کاری پیدا کنم و دست دخترخاله را بگیرم و بیاورم تا یک آشیانه عشق درست کنیم و یک لشکر سگ توله رنگ و وارنگ هم بریزیم دور و برمان و خلاصه بچسبیم به زندگی. هنوز قبل بیست سالگی بود و زندگی اینقدرها هم جدی نبود. درس و مدرسه کلا دایورت بود به مناطق خاصه مان، با این حال مطمئن بودیم که مهندسی خواهیم خواند. روی دانشگاهش زیاد تاکید نداشتم، ولی دوست داشتم عمران بخوانم. یعنی آن روزها عمران “مد” بود. نمی دانم تا حالا کسی که در هیچکدام از درسهای جبر و فیزیک و مثلثات، بالاتر از 11 نگرفته، مهندس عمران شده است یا نه! ولی من می خواستم بشوم. البته نه به این خاطر که خودم دوست داشتم ، به این خاطر که دختر خاله دوست داشت.

آن روزها هنوز خدا بود و برای همین هم زندگی سخت تر بود. کلی وقت و انرژی تلف می شد برای ارائه خواسته ها به درگاه الوهیت، و کلی هم وقت و انرژی تلف می شد در انتظار جواب. بدیهی است که هرگز جوابی نمی آمد. ولی خوب همیشه مقصر خودمان بودیم، وگرنه که دستگاه عریض و طویل ملکوت کارش را خوب بلد بود. آن روزها هنوز خیلی مانده بود که حتی شک کنم به وجود این بزرگترین شخصیت داستانی تاریخ، چه برسد که بخواهم انکارش کنم.

آن روزها هنوز موهایم کامل و پر پشت بود. آنقدر پرپشت که همیشه دستهایم خسته می شدند زیر دوش، وقتی می شستمشان. اولین بارقه های کچلی، سال بعدش ظاهر شد، بعد از “اوریون”. عید که رفتیم عید دیدنی، بچه های جقل فامیل داشتند با فک های باد کرده از سر و کول هم بالا می رفتند. حاج خانم هم هرچی زور زد یادش نیامد که من اوریون گرفته ام زمان بچگی یا نه. روز چهارده فروردین معلوم شد که نگرفته بودیم. تا بیاید و برود، نزدیک بیست روز طول کشید. می گویند اوریون در این سن و سال عقیم می کند. امتحان نکرده ام ببینم عقیم کرده است یا نه، ولی علی الحساب کچلمان کرد.

تا آنجا که یادم هست آن روزها هنوز محیط خانه جهنم نبود. گاه گداری سرِ گیر بازار حاج خانم شاکی می شدم و یکی – دوتا  داد می زدم و خلاص. ولی هنوز راه داشت تا بشود آن جهنمی که سالهای بعدش شد. سر به زیر بودم و خجالتی و برایم مهم بود که خاله خانباجی های خانواده و محل  در موردم چی بنالند. به تبعیت از دایی – اسوه حسنه فامیل – خزعبلات مذهبی برایم مهم بود و مسلما خمینی هم گرانیگاه تاریخ بشریت .

بر خلاف همه هم سن و سالهایم، دخترها توی زندگی ام جایی نداشتند . هم اینکه با باورهایم نمی خواند، هم اینکه به دختر خاله وفادار بودم و هم اینکه وقتی یک دختر از دو متری ام رد می شد، دل و روده ام می آمد توی دهانم از ترس. هنوز هم ته مانده ای از آن روزها در وجودم هست. طول می کشد یخم آب شود با جنس مخالف. تمام اینها هم ارزش حساب می شد در نظام خانواده و برای همین هم هرگز سعی نکردم مثل آدم به دور و برم نگاه کنم.

عاشق هیتلر بودم. مثل سگ می خواندم درباره اش و حتی نت برمی داشتم از کتابهایی که نمی توانستم بخرم و باید برمی گرداندم به صاحبشان. به گونه ای جنون آمیز می پرستیدمش. همان تجربه باعث شد که بفهمم چرا فاشیسم همیشه جوانان را هدف می گیرد. سازمان جوانان هیتلری، پیراهن سیاهان موسولینی، شاخه جوانان حزب کمونیست و بالاخره آشناترینشان بسیج مساجد و مدارس، همگی پشتوانه قدرتهای ضد بشری است برای اطمینان به حفظ سلطه. اگر شانس نیاوری و نتوانی فرار کنی از سلطه فکری آن سن، لباس بردگی را به تنت دوخته ای. من هم شانس آوردم که دو سال بعدش رتبه ام کافی نشد برای عمران دانشگاه امام حسین. بگویم گزینش را قبول شده بودم؟ آن روز، از پاسداری که با من مصاحبه می کرد پاسدارتر بودم.

آن روزها رامتین بود. اولین رفیق زندگی ام به معنای واقعی کلمه. هر روز همدیگر را می دیدیم و هر روز حداقل یکی – دو ساعت را با هم فک می زدیم. عشق به سینما و ادبیات و هنر را او در وجودم زنده کرد. عاشق سینما بود. بعدها توی “گزارش فیلم” مشغول شد و اسمی در کرد و کارش گرفت. ما ویدئو نداشتیم. او فیلم می گرفت و می آمد در خانه مان و با هم می رفتیم خانه آنها و می نشستیم به فیلم دیدن. در واقع می خوردیم فیلمها را. از قیصر و رضا موتوری بگیر تا جذابیت پنهان بورژوازی بونوئل. ساعتها با هم حرف می زدیم. یعنی بیشتر او حرف می زد و من می شنیدم.من کلا از همان اول هم آدم “گوشی” بودم بیشتر. او می گفت و من یاد می گرفتم. وقت می گذاشتیم برای هم. همین هم مادرم را شاکی می کرد. رامتین یکی از همان رفقایی بود که دلیل همه بدبختی ها و نمره های بد بچه ها هستند. تا می گفتم فلان، می گفت رامتین. دیوانه ام می کرد این اخلاقش.

با رامتین تئاتر ساختیم و فیلم کوتاه. سیاوش آن روزها هنوز ایران بود. تئاتر دانش آموزی مان که برای مسابقه رفت منطقه، نسخه بدل کوچه مردهای فریدون گله بود با بازی فردین در نقش علی بلبل. رامتین کار را نوشت و کارگردانی کرد. علی بلبل را من بازی کردم بدون اینکه فیلم را دیده باشم. سیاوش شد حسن خله . خوب بازی می کرد. آمریکا هم که رفت نمایش خواند، هرچند الان دارد حقوق می خواند دوباره! کارمان انتخاب نشد، که خوب مسلم بود که نمی شود، ولی آنقدر خوب بود کار و بازیها که بعد پایان نمایش، سالن تئاتر منطقه رفت روی هوا.

همین خوب بازی کردن باعث شد که کار خراب شود در اجرای مدرسه. اول که هیچکدام از همکلاسی های خودمان را نگذاشتند بیایند تماشا.تئاتری که ما سال سومی ها ساخته بودیم، تماشایش برای سال سومی ها ممنوع شد. رفتیم روی صحنه. در پرده آخر، حسن خله کشته می شد و علی بلبل سرش را می گذاشت روی سینه حسن. شخصیت منفی داستان هم که اسمش یادم نیست و خود رامتین بازی اش می کرد، دیالوگش را با داد می گفت و سر بالا “فریز” می شد تا پرده ها کشیده شوند. اجرای منطقه عالی شده بود. اما توی مدرسه مشکل این بود که هیچکدام از بچه هایی که مسئول پرده بودند، تئاتر را ندیده بودند قبلا. نمی دانستند کی باید پرده ها کشیده شوند. نتیجه اینکه من و سیاوش و رامتین آنقدر در همان حالت احمقانه ماندیم که کل بار دراماتیک اثر در شلیک خنده بچه دبیرستانیها به فاک فنا رفت.

روزهای قشنگی بودند. چهارده سال پیش شاید آخرین سال امیدهای قشنگ و زندگی بی دغدغه بود برای من. یکی – دو سال بعدش همه چیز شروع کرد به عوض شدن. اول که دخترخاله از زندگیمان رفت بیرون. آنجا اولین زیرساختهای باورم ریخت. دیدم برای آدمهایی که تا دیروز اینقدر برایم مهم بودند، قدر گه هم ارزش ندارم. دیدم اگر ارزشی هست، ارزشی است که آدمها برای خودشان و آنچه خودشان می خواهند قائلند، و نه برای خود من. این اتفاقات خیلی موثر بود در سالهای بعدی زندگی ام. تمایل به تشکیک در هر چیزی که بدیهی تلقی می شود، یادگار همان روزهاست. بعد از اتفاق، آدم جدیدی ساختم روی ویرانه های قبلی. این آدم جدید  شروع کرد اولین قدمهای سستش را همان سالها برداشتن. تنها بودن را باور کرد و قانون چشم به خود داشتن را. شروع کرد برای خودش تصمیم گرفتن. هنوز هم وقتی یادم می افتد که در حالی روزنامه نگاری خواندم که همه مخالفش بودند، قند توی دلم آب می شود.


____________________________________________________

* ممنون از صدف عزیز برای دعوتش

پیوند پایدار 75 دیدگاه

یک سالگرد دیگر

آگوست 1, 2009 at 10:05 (Uncategorized)


از بازداشت که در آمدم، یکی از دوستانم گفت که آشنایی دارد که می تواند مرا “قاچاقی” از کشور خارج کند و برساند به انگلیس تا آنجا پناهندگی بگیرم. جوابم به او یکی از احمقانه ترین جملاتی بود که در عمرم گفته ام”: اینجا کشور ماس! می مونیم و می سازیمش!”

آن روزها، روی آزادی به شرط کفالت بودم و منتظر دادگاه. هر نوع جفتک اندازی می توانست برای کفیلم گران تمام شود و من این را نمی خواستم. از طرفی خیالم راحت بود که جرمم سنگین نیست و “سنگین” نمی خورم. عضو هیچ دسته سیاسی نبودم و پرونده ام “پاک” بود و توی زندان هم بچه خوبی بودم! گذشته از اینها، دیدن قیافه مادرم که در خیال مادرانه اش انتظار دوباره دیدن مرا نداشت و تا مرز سکته رفته بود، وادارم کرد که تصمیم بگیرم هرگز کاری نکنم که آن حرامزاده ها دوباره بریزند توی خانه مان به زیر و رو کردن خانه جلوی چشم مادر وحشتزده ام. از همه اینها گذشته، واقعا به آن جمله احمقانه ایمان داشتم.

آن روزها، دوران خاتمی بود هنوز و خاتمی “خایه” های موسوی را نداشت. آرمانها زود می مردند آن روزها، همانطور که آرمانهای ما مردند. تو فاصله نزدیک به یک سالی که طول کشید تا سایه دادگاه انقلاب از روی زندگی ام گورش را گم کند، همه چیز تغییر کرده بود. یک سال تعلیقی، کمترین هزینه ای بود که حتی آن سالها می شد داد، اما هزینه بزرگتر، حسی بود که برایم ماند: سرخوردگی! همه چیز سیاهتر می شد، حتی تا قبل از اینکه تحفه سمنان سر از تخم ولایت مطلقه فقیه در بیاورد. رهبری جنبش را مقصر می دانستم. کم کاری جبهه اصلاحات و ناتوانی اش حتی در آماده کردن کسی که رهبری جنبش را در نقش رییس جمهور برای سالهای بعد به عهده بگیرد، آخرین ضربه به آرمانهای ما نبود. چهارسال وراجی و مفت خوری مجلس اصلاحات که به آن خیمه شب بازی تحصن و روزه سیاسی مجلسیان ختم شد، پیشاپیش فاتحه اصلاحات را خوانده بود. معفقد بودم که جنبش باید در سطح رهبری هم هزینه بدهد و تا آن نقطه، هرگز وارد مرحله جدی نخواهد شد. آن روزها،فکرش را هم نمی کردم که حدود چهار سال بعد، نخست وزیر ولایت مدار امام، اینطور مردانه پای مردم بایستد و خاتمی اینطور زبان باز کند و رهبری جنبش، آماده بشود که پا به پای سرباز پیاده ها هزینه بدهد. این بود که تحفه سمنان که از صندوق بیرون پرید، تیر خلاص خورد توی کله آرمانخواهی ام و تصمیم گرفتم بزنم بیرون.

آن موقع دیگر نه از آن دوست و پیشنهادش توی زندگی ام اثری بود و نه پرونده قابل قبولی داشتم برای پناهندگی. دادگاهم تمام شده بود و هیچ چیز تهدیدم نمی کرد. از طرفی وقتی متعلق به طبقه پایین شهری یک کشور جهان سوم باشی، نمی توانی هر وقت که خواستی چمدانت را ببندی و بار قاطر آرزوهای نونوارت کنی و بزنی بیرون. باید شعبده بازی کنی. گرفتن ویزا به این راحتی ها نیست. یک سال تمام، تمام راههای بیرون زدن را زیر و رو کردم. مهاجرت به عنوان نیروی متخصص وقت می برد و از آن مهمتر، راضی کردن وکلای حریص مهاجرتی و دلالهای داخلی شان پول می خواست که من نداشتم. هدف کانادا بود، به هر شکل ممکن. هدیه، آن روزها داشت کارهای آخرش را می کرد برای آمریکا. یک روز زنگ زد که انجمن پرستاران ایران – عنوان کاملش را یادم نیست – آدم می فرستد کانادا به عنوان پرستار. اولین سرنخ همان بود.

چند نفری را دیدم. می بایست پرستار باشی که من نبودم. اما راههایی بود. وقت گذاشتم و پول. سابقه کارش جور شد و “آیلس” را هم گرفتم و درست در آخرین روزها، مدرک پرستاری سفارشی خورد به دیوار. تمام زحماتم به فاک فنا رفته بود.
همان روزها بود که مهران و طلیعه به سرشان زد که یک بعد از ظهر وقتی داشتند پیاده خیابان طالقانی را گز می کردند، یک سری هم به من بزنند توی دفتر روزنامه. طلیعه آن روزها داشت آماده می شد برود چین و مهران هم منتظر ویزای “ورک و هالیدی” استرالیا بود. مهران آن روز پیشنهاد استرالیا را داد که بابت این کارش همیشه سپاسگذارش هستم. پول زیادی نمی خواست و سه – چهار ماه هم بیشتر طول نمی کشید. نقشه این بود که بیایم اینجا و تمام آن کارهایی را که می خواهم توی ایران انجام دهم، همین جا “استاد” کنم. منطقی بود. اول اینکه از خاک ایران خارج می شدم، و دوم اینکه پولی را که باید به دلار می پرداختم، به دلار هم در می آوردم. هیچ کاری اینجا منتظرم نبود. باید توی تاریکی می پریدم و پریدم.

افتادم دنبال کارها. آزاد کردن مدرک و ترجمه و قس علی هذا! ویزایی که قرار بود سه ماهه بیاید، برای من نزدیک به شش ماه طول کشید. زمانی که مهران پیشنهاد استرالیا را داد، تازه داشت رابطه ام با دختری از سرزمین رویاها شکل می گرفت. هیچ چیز جدی نبود هنوز. هر دو می دانستیم که من رفتنی ام. اما تا کارها جور شود و ویزا بیاید، همه چیز عوض شده بود. هزینه دیگری هم باید می دادم که دادم. گفتنش سخت است، ولی قلبم را هم گذاشتم همانجا و زدم بیرون به این امید که بیاید، هرچند گفته بود نمی آید که نیامد.

دو سال قبل، در یک چنین روزی پایم را گذاشتم روی خاک استرالیا. تنها، وحشتزده و خالی. نمی دانم اگر مهران نمی آمد فرودگاه دنبالم، چه می کردم با آن روحیه خراب و بضاعت مالی کم. تمام وسایلم، به استثنای یک کیف پر از کتاب و وسایل شخصی، جا مانده بود توی فرودگاه بانکوک. با مهران رفتیم خانه غفور. راجع به غفور و اینکه که بود و چه شد، نوشته ام قبلا. دقیقا یک سال قبل.

آدمهایی را که دیدیم روزهای اول، وحشتزده مان کردند بیشتر، و حاتم بیشتر از همه. کرد بود و همان بیست – سی سال پیش، دبیرشاخه جوانان نمی دانم کدام حزب دست چپی کردستان. او هم مثل خیلی های دیگر توی آن سالهای سیاه، جانش را برداشته بود و زده بود بیرون از خاک آرزوهای مرده. با سواد بود و موسیقی می دانست. پای حرفش که می نشستی، حظ می کردی حتی اگر مثل ما بی خانمان و یک لنگه پا مانده بودی تو مملکت غربت. اینجا نقاشی ساختمان می کرد. آدمی که اگر چرخ روزگار جور دیگری چرخیده بود می توانست برای خودش کسی باشد، شده بود نقاش ساختمان. نمی دانم، شاید مسکن افیون، برای همین اینجا اینقدر رایج است بین ایرانی ها، که کمک می کند یادشان برود درد هرز رفتن را!

ما نیامده بودیم نقاش شویم. حالا که پریده بودیم، باید روی پا می آمدیم پایین. اما قبل از آن می بایست زنده بمانیم اینجا. چاره ای نبود جز اینکه بچسبم به اولین پیشنهاد کاری که داشتم: نقاشی ساختمان! همان هفته دوم رفتم سر کار. سمباده می زدم به در و دیوار. هدف اول ماندن بود. باید می ماندیم اول، تا بعد بیافتیم دنبال سر در آوردن توی جامعه ای که جامعه ما نبود. روزهای سختی بودند آن روزها. مفصل نوشته ام قبلا. هر جور بود گذراندیمش دوتایی با مهران. اما در تمام آن روزها، روزهای نقاشی و و بعد هم کار در سردخانه، روزهای لنگ در هوایی و بلاتکلیفی، روزهای چشم به راه نامه های اداره مهاجرت بودن، از یک چیز مطمئن بودم: من نیامده بودم که برگردم. این شد که تئوری “پاندول میمون” را ساختم: من اینجا می مانم، حتی اگر مجبور شوم به پاندول میمون آویزان شوم، و ماندم.

حول و حوش اولین سالگرد ورودم به استرالیا بود که اقامت را دادند بالاخره. سنگر اول فتح شده بود. تازه آن وقت که خیالم از ماندن راحت شد، شروع کردم مثل جانوری که می اندازندش توی یک محیط جدید، به پوزه انداختن و بو کشیدن دور و برم. می خواستم عضوی از این جامعه شوم. نه عضوی از جامعه ایرانیان استرالیا، که عضوی از جامعه استرالیا. فتح این دومین سنگر، حتی از اولی هم سخت تر بود. باید دوباره از اول شروع می کردم. بی خیال هرآنچه که بودم و هرآنچه که کرده ام. شروع کردم. از اول. چاره دیگری نبود. در این میان خیلی ها کمکمان کردند و می کنند، هر آنچه از دستشان بر بیاید. آنهایی که پیش از ما آمده اند و مثل ما سختی هایش را گذرانده اند و حالا، هر کاری می کنند که این راه، هموارتر شود برای تازه واردها. مدیون همه شان هستم.

حالا باز هم اول آگوست شده است. من هنوز هیچ چیز نشده ام اینجا، اما به قول اینها “I’m on track” . هنوز هم نقاشی می کنم گاه گاهی، اما درس هم می خوانم. کورس گرافیک، هرچند سخت و روحیه کش، ولی راهی است برای فتح سنگر دوم.
برای آدمی مثل من جنگیدن آسان نیست. رقابت ما از یک جا شروع نمی شود هیچ وقت. یادش بخیر استاد منتظر قائم و بحث آزادی و برابری! ما رقابتمان را از یک جا شروع نمی کنیم. خیلی از ما، باید سالها بدویم تا تازه برسیم به جایی که رقبایمان مسابقه را شروع کرده اند. ما می دانیم که شاید هرگز به نفرات جلویی نرسیم، ولی ما همان دیوانه هایی هستیم که دویدن را انتخاب کرده ایم. این به آن معنی نیست که نخواهیم برید، نخواهیم ماند و خسته نخواهیم شد. ما فقط تصمیم گرفتیم که به جای ایستادن، بدویم. توی این دویدن، ممکن است همان جایی را هم که داشته ای از دست بدهی، بی آنکه جای جدیدی به دست بیاوری. ولی این شرطی است که قبول کرده ای قبل از شروع مسابقه.

سال قبل نوشتم که جمله طلایی مهاجرتم را می گذارم برای سالگرد بعدی. نگار، امروز یادآوری کرده بود این را، هرچند که فراموش نکرده بودم. شاید هر سال یه جمله طلایی در سالگرد مهاجرتم بنویسم اینجا. امسال دوست دارم بنویسم:” برای ساختن زندگی ات آنجور که خودت دوست داری، باید قربانی کنی. خیلی چیزها را!”

پیوند پایدار 54 دیدگاه