اسکات و سربازان یهودی هیتلر

نوامبر 8, 2009 at 15:27 (Uncategorized)

HJSCover
آخر هفته قبل بود که “اسکات” دوباره گیر داد که بزنیم بیرون. مهران درگیر کارهای ثبت نام دکترایش بود و نیامد. من از همان کتابخانه کالج یکراست “گوله” کردم سمت ایستگاه “هورنزبی” و از آنجا هم رفتیم بار “هورنزبی این” نشستیم به فک زدن و آبجو خوردن. قبلا نوشته ام که بچه باسوادی است این اسکات و آنجور که خود انگلیسی زبانها می گویند یک “گیک”* به تمام معناست. یعنی از آن دست آدمهایی که چیزی ندارند بگویند جز حرفهایی که برای اکثر آدمها – مخصوصا دخترها – حوصله سربر است و اصلا به درد مهمانی ها و مجالس خوشگذرانی نمی خورد. اما وقتی خودت هم کرمش را داشته باشی و دل و دماغش را، هم صحبتی با اسکات در یک جمع دونفره به صرف چند لیوان “وی بی” حال می دهد.

این بار بحث از اینجا شروع شد که من گفتم دنیای امروز ما  را – هر گهی که هست، خوب یا بد – دو قوم یهود و آنگلوساکسون ساخته اند و بعد بحث کشیده شد به ریشه های مشترک نازیسم و صهیونیزم و جنگ جهانی دوم و آلمان نازی. موضوع مورد علاقه من که فکر می کردم سرتا تهش را خورده ام. قبلا بارها صحبت شده بود از این موضوع در موارد مختلف، از جمله مسئله بانک بین المللی مستقر در سوییس که انگلیسی ها به واسطه همین بانک در گرماگرم جنگ دوم، میلیونها لیر وام داده اند به آلمان – یعنی کشوری که داشتند باش می جنگند – و مسئله یهودی کشی و قس علی هذا. این بار هم باز بحث کشیده شد به هولوکاست و ریشه هایش و اینکه این یک نقشه کلی بوده است و غیره، که یکدفعه اسکات از کتابی اسم برد که ارزش گوش تیز کردن را داشت :” سربازان یهودی هیتلر” و اینکه نویسنده کتاب از یهودیانی اسم می برد که در ارتش نازی حتی تا سطح فیلد مارشالی هم بالا
رفته اند.

کتاب را می شود با یک جستجوی ساده اینترنتی دید و اگر عمری بود خودش را هم گیر می آورم. ولی این بحث اسکات حس بی اعتمادی را عجیب زنده کرد دوباره در وجودم. تمام مدت داشتم به این فکر می کردم که توی این دنیا واقعا به چی می شود اعتماد کرد، وقتی اسطوره ضد یهود هم گوزو در می آید از آب و مهره ای برای اجرای نقشه های فراموشخانه های اداره دنیا. واقعا چی را می شود باور کرد؟

تاثیر اسکات روی فکر و نگاهم به دنیا انکار ناپذیر است. آشنایی مان بر می گردد به نیمه شبی که کلیدش را توی آپارتمانش جا گذاشته بود و تا مسئول ساختمان کلید زاپاس بیاورد “تلپ” شد آپارتمان ما. آن وقت حدود یک سال مانده بود به بحران اقتصادی، که اسکات پیش بینی اش کرد. گفت که اقتصاد خوانده است و در بانک کار می کند. گفت که اقتصاد آمریکا در حال فروریزی است و ما فقط گوش دادیم و توی دلمان به این پسرک آلمانی – انگلیسی تبار خندیدیم که چرند می گوید. اما مصاحبت با مهران گویا به دهانش مزه کرده بود که  دو – سه شب بعدش ساعت یک نیمه شب، مست پاتیل آمد دم در آپارتمانمان را زد که می توانم بیایم تو حرف بزنیم با هم؟ من خواب بودم و مهران هم راهش داده بود تو و همان شد اول رفاقتمان. بعدها که بحران اقتصادی شروع کرد به درو کردن و آمریکایی ها خواهر و مادرشان عروس شد، تازه دوزاری ما افتاد که آهااااا!

بعد کم کم کشیده شدیم توی آرشیو مغز و کتاب و دی وی دی اش. اولین سری شبی بود که دعوتمان کرد خانه اش به صرف لازانیا و شراب قرمز و یکی – دو ساعت مستند بازخوانی پرونده قتل کندی. فکر می کنم از اینکه می دید ما هم مثل خودش خوره این مزخرفاتیم سرکیف آمده بود. بعد کم کم دیدارها بیشتر شد و انصافا هم هر بار او زنگ می زند که بیایید برویم بیرون، مگر اینکه ما بخواهیم برویم سینما که خبرش کنیم.

تاریخ می داند مثل سگ بی پدر! و نه فقط لایه های بالایی، که لایه های زیرین. دلیل حوادث، توطئه ها، قرارهای پنهانی. پاسپورتهای معتبرش هم کمکش کرده اند که هرجای دنیا می خواهد برود. پس اگر می گوید فلان معبد فلان گروه در واشنگتن، یعنی خودش رفته است و دیده. خلاصه که این “گیک” دوست داشتنی، هر دفعه چیزی برای رو کردن دارد در مجالس دو – سه نفره ما. تنها آرزوی این کاپیتالیست افراطی هم این است که پولدار شود و برود یک گوشه دنیا بنشیند و کتاب بنویسد.

به هر حال از آخر هفته قبل و ماجرای فیلد مارشالهای یهودی هیتلر مغزم عجیب “تیلیت” این جریان شده است و دائما دارم به تمام آن آدمهایی فکر می کنم که چه مخلصا و خالصا به هر مزخرفی که بهشان گفته می شود باور دارند و برای آن باور حتی آدم هم می کشند و حاضرند که بمیرند هم. انسان، واقعا که جانور غریبی است.

——————————————————
Geek:unpopular or unusual person, boring person
*

پیوند پایدار تا کنون 23 نظر داده شده

از اعتصاب تا سیاست

نوامبر 1, 2009 at 07:15 (Uncategorized)

اینها هم دیگر شورش را درآورده اند توی این دموکراتیک و غیر خشونت آمیز رفتار کردنشان. یک چند وقتی است توی “تیف” دارند می زنند توی سروکله شان برای کم کردن هزینه ها. برای همین دارند ساعتهای تدریس را به ضرر استادان حق التدریس دستکاری می کنند. یعنی ساعتهای بیشتری را می کنند توی پاچه معلمهای استخدامی که خوب این به ضرر آنهایی است که ساعتی پول می گیرند. برای همین هم “ساعتی ها” چند باری با همکاری سندیکا اعتصاب کرده اند تا حالا. البته اعتصاب چه عرض کنم، اینها آبروی اعتراض مدنی را هم برده اند. اعتصابی که شب قبلش ایمیل بزنی به دانشجوها و خبر بدهی که فردا اعتصاب است و بعد هم معذرتخواهی کنی به خاطر هر نوع زحمتی که ممکن است پیش بیاید برایشان که نشد اعتصاب. به قول مهران اصل اعتصاب برای ایجاد نارضایتی است.

خلاصه اعتصاب اول کار نکرد تا این چهارشنبه که باز هم حق التدریس ها جلسه داشتند و این بار دیگر “قاطی” کردند و همان از جلسه که آمدند بیرون اعلام اعتصاب کردند. ما سر کلاس کارولین داشتیم نقاشی می کشیدیم که دیوید معلم عکاسی مان آمد دم در کلاس و خبر داد که اعتصاب است. همه هم در یک جایی شان عروسی شد، چون تعطیلی کلاسهای چهارشنبه به معنی یه هفته وقت اضافی برای تحویل مشقهایمان بود. آن وسط من از همه بیشتر ذوق کردم. نه به خاطر وقت اضافی که باعث شد این آخر هفته با وجدان راحت لنگهایم را هوا کنم و 16 ساعت بخوابم، بلکه به خاطر اتفاقی که افتاد. بالاخره نمردم و توی این مملکت یک اعتصاب مردانه دیدم. کم کم داشتم نا امید می شدم. آنقدر ذوقمرگ شده بودم از خبر اعتصاب که همه کلاس میخ شده بود روی من. اینها چه می فهمند لذت اعتصاب را!

معلم “دیزاین پراسس” مان دست گل پسرش را گرفته است و دو نفری زده اند به بیابانهای استرالیا. برای همین هم کلاسش مثل این بچه یتیمها دارد دست به دست می شود بین معلمها. این هفته موعد تحویل پروژه وایکینگها بود. می دانستم که هیچکس آماده نکرده است کار را، بجز من که یک هفته از تعطیلاتم را به فاک دادم سرش. وقتی رسیدم سر کلاس قبل از من فقط یک نفر آمده بود. معلم تازه هم یک عدد جنتلمن انگلیسی اتو کشیده بود، از همانهایی که ولشان کنی دوباره بساط چوب و فلک را علم می کنند سر کلاسها. از آنجایی هم که بین بچه های کلاس فقط اینجانب کمی “اولد فشن” تشریف دارم و بقیه کمی تا اندازه ای آدم فضایی هستند، مورد توجه این آقا بزرگ عصر چارلز پنجم قرار گرفتیم شدید. با مزه اینجا بود که بعدا وقتی برای تحویل کار رفتم دفتر استادان حق التحریر، دو ساعت مخم را کار گرفت به غر زدن به خاطر رفتار دانشجوها که این چه وضعی است و این رفتارها دارد “نورم” می شود و اینها نمی فهمند و از این قبیل حرفها. کلی یاد استادان خودمان افتادم تو ایران که تا کمی حالشان گرفته می شد از خر و گوساله بارمان کمی گردند تا پفیوز و بگیر برو جلو. ولی کلا با این ” اولد فشن بریتیش من” کلی حال کردم. کلا ما اینها را بیشتر درک می کنیم!

همچنان داریم فیلم می بینیم مثل سگ. مهران پیشنهاد داد حالا که داری مثل سگ فیلم می بینی حداقل جایی چیزی بنویس درباره شان. این بچه فکرهای خوبی می زند به سرش. شاید نوشتم. اگر بنویسم توی جاده یکطرفه و به انگلیسی می نویسم که هم وبلاگ انگلیسی مان شامل خمس نشود و به قول زن بابایم “مشغول ذمه” نشویم، هم شما کمی به انگلیسی ما بخندید و روحتان شاد شود.

من تحتها الانهار مطلب قبلی دیدم جماعت چه دل خونی دارند از این کنعان! البته فیلم خودش کلم پیچ هست، سینماها هم خودشان بخواهند سانسور کنند که عاشورا می شود کلا. کل ماجرای فیلم این بود که این خواهرمان با آن علی آقا بله! یعنی بعد از ازدواج با جناب استاد گرامی، عشق دوران دانشجویی دلنشین تر به کام نشسته اند. بعد هم که خانه مجردی علی آقا ( آقا مرشد!) و مابقی قضایا. خواهر از فرنگ آمده هم همان روزی که با علی رفت در خانه اش برای کرایه کردن، قضیه را فهمید چون قبلا با خواهرش رفته بود آنجا. برای همین شوهر از شنیدن خبر حامله گی شوکه شد چون اینها مدتها بود که با هم نمی خوابیدند – که البته تو سینمای ایران نمی شود این را علنا نشان داد- و برای همین هم بود آن جمله اخر زن که “بمانم؟” . این یعنی که مرا می بخشی به خاطر خیانتم به تو؟ البته همه اینها پس از تاملات واپسینی حالیمان شد وگرنه به محض تمام شدن فیلم حالت بزی را داشتم که یک کلم سخنگو گذاشته باشند جلوش.

نمی دانم نوشته ام یا نه. برای رشته ادبیات تقاضا دادم برای دانشگاه “وسترن سیدنی” که اگر قبول کنند برویم “پارت تایم” ادبیات بخوانیم. اگر شد که به قول اینها ” گود”، وگرنه یک فکرهای دیگری داریم که انشاءالله به وقتش اعلان رسمی می کنیم. از همین الان هم بگویم که فکر ازدواج نیست. بل نگیرید. البته اگر “کیس” مناسب سراغ دارید معرفی کنید، قول می دهیم ” کانسیدریشن” کنیم روش.

الان هم ساعت شش غروب روز یک شنبه است و من هنوز صبحانه نخورده ام! دیشب برو بچه ها “تلپ” شدند اینجا تا یک و دوی نیمه شب به فک و شعر گفتن. عین بچه های خوب هم همه چیز را، از سوسیس و مرغ بگیر تا آبجو خودشان خریدند آوردند. دستشان درد نکند. ما هم پررو پررو صدایمان در نیامد . البته که خوب به قانون ایران “مکان” از ما بود طبیعتا و ما می بایست “خرج فری” باشیم. خوش گذشت به هر حال. آرمان هم طبق معمول همین جا کپه مرگش را گذاشت و صبح من خواب بودم که رفت. این بشر شبهای تعطیل به قصد نرفتن خراب می شود خانه ما. خلاصه که جای همه اسیران وطن خالی، خوش گذشت. هرچند که ما به فاک فنا رفتیم اینجا و نشد که یک مهمانی برویم یا بدهیم و آقایان مثل آدم بیایند و بخورند و بنوشند و فک و شعر بگویند و بروند و حرف را به سیاست و نقشه های امپریالیزم جهانی برای ایران و این خزعبلات نکشانند. برادر من شما آبجویتان را کوفت کنید بگذارید یک شب مال خودمان باشیم مرگ مادرتان.

پیوند پایدار تا کنون 50 نظر داده شده

خدا پدر صلوات فرستو بیامرزه، دومی رو بلندتر برفس*

اکتبر 24, 2009 at 06:57 (Uncategorized)

این روزها تنها کار مفیدی که می کنم این است که مثل خر دارم فیلم می بینم. البته بجز کارهای مدرسه که خوب از اهم واجبات هستند کلا. ولی تازه دارم می فهمم چه می کشیده اند این شاهان جنت مکان شوکت فلان ما با آن حرمسراهای چند صد تایی. خوب وقتی یک سر داشته باشی و صد تا سودا، همینطور می شود که چند تا از این سوداها به سرنوشت مادر عیسی مسیح دچار می شوند. یعنی باکره می میرند! همین می شود که وقتی حال و حوصله هیچ کاری را نداری و چند تا کار هم هست که حتما باید انجام بدهی، وبلاگ می رود جزو گروه باکره ها. تازه با این همه سودا، داشته باشید مهران را که دیشب یکدفعه با یک فکر بکر از سقف افتاد که بیا نمایشنامه بنویسیم ببریم روی صحنه. بعد معلوم شد که منظورش از “بنویسیم” این است که “بنویس”. بعد هم درآمد که خوب به جای اینکه وقتت را تلف کنی بنشینی فیلم مزخرف ببینی – داشتم فیلم می دیدم که مهران با فکر بکرش از سقف افتاد روم – بنشین نمایشنامه بنویس. البته فکرش مثل همیشه حرف ندارد. ولی کی می خواهد کالیبر ما را جمع کند سر نمایشنامه نوشتن. اگر بیل زدن بلد باشیم می نشینیم سر همان داستان نیمه کاره مان.

ولی خوب فیلم می بینم گوش شیطان کر. دیروز رفتیم سینما “آخرین رقاص مائو” را دیدیم بالاخره. اگر کسی دلش می خواهدحالش از هرچی رژیم انقلابی است به هم بخورد ، برود ببیند فیلم را. هرچند که نگذاشت کیفمان خوب کیفور شود و آخر سر و درست در سکانس پایانی، تعظیم کرد به چین مدرن قدرتمند بعد از دوران اصلاحات. انگار که تمام آن حماقتها مختص مائو بوده است و زنش و یکی – دو نفر دور و بریهایش و همه آنهایی که کشته شدند و زندگی شان به گه رفت چغندر قند بودند و نه آدم. به هر حال مدتهاست که فهمیده ام برای اصلاحات باید عدالت را قربانی کرد و چاره دیگری هم نیست. بگذریم از خاکی سیاست، فیلم خوبی بود کلا.

یک پای سینمایمان اینجا “اسکات” است. دوست آلمانی – انگلیسی – استرالیایی مان. بچه با سواد بانمکی است وقتی حوصله اش را داشته باشی. یک کمی رفتارش برای یک آدم غربی عجیب است. مثلا زنگ می زند که من دارم می آیم آنجا. هر بهانه ای بیاوری نمی توانی شرش را کم کنی از سرت. مثلا بگو من مرده ام. می گوید خیلی خوب، پس من می آیم تشییع جنازه! بعد هم که قطع می کنی می بینی دارد زنگ در را می زند. یعنی اول راه می افتد، بعد تلفن می کند. مخصوصا که پایه قلیان هم شده است خفن. دیروز مثل یک بچه ننه پنج ستاره، رفته بود پیش مامانش. اگر می آمد کلی اطلاعات تکمیلی داشتیم در مورد فیلم و تاریخ انقلاب چین و اصلاحات بعد از مائو و محاکمه زن مائو و قس علی هذا.

دو هفته تعطیلی وسط ترم کالج بد جور نمره کالیبرمان را اضافه کرد. تنها کار مفیدی که کردم توی این دو هفته، منهای کتابچه وایکینگها، فیلم دیدن بود. چند تایی هم فیلم ایرانی دیدم، از جمله کنعان که آن هم تقصیر مهسا شد. اول خوشم نیامد از فیلم، کلی هم  بد و بیراه بار جامانده شاه شهید کردم، ولی بعدتر فهمیدم اصلا فیلم را نفهمیده ام خیر سرم. کار قشنگی است. وقتی می فهمی اش تازه از جسارت کارگردان و نویسنده شوکه می شوی برای انتخاب چنین موضوعی. نمی دانم چطور توانسته است از ممیزی ارشاد بگذرد. شاید حضرات ارشادی هم نفهمیده اند جریان چیست که البته بعید نیست ازشان. خود جناب وزیر که فکر نمی کنم توی تمام زندگی اش دو تا فیلم درست و حسابی دیده باشد یا دو تا کتاب حسابی خوانده باشد. بقیه هم لابد با حضرتش از یک قماشند. به هر حال کنعان را دوست داشتم. ببینیدش. هرچند اخلاقگرایی مزخرف دست و پاگیر حکومتی مجبورشان کرده است که فیلم را مثل کلم پیچ بپیچانند، ولی همچنان فیلم خوبی است.

فردا بعد از ظهر انجمن قلم استرالیا با همکاری عفو بین الملل دارند سمیناری برگزار می کنند در باره وقایع اخیر ایران. مثل اینکه این بار نه داخلی ها کوتاه می آیند و نه خارجی ها. فیلمهای نمایشگاه را هم که دیدم و قضیه حمله به کروبی روحم شاد شد. اگر زیاد چیزی نمی نویسم از این جریانات برای این است که نمی خواهم مصداق قضیه کنار گود و لنگش کن باشم. خودم که ایران بودم تا کسی از ان طرف آب چیزی می گفت اولین چیزی که سر زبانم می رسید “تو خفه شو” بود. الان هم دلیلی نمی بینم که دیگران همین را به خودم نگویند. پس خودم پیشاپیش خفه می شوم. ولی خوب به هر حال ما هم در غم و شادی اش شریکیم، اگر در عذابش شریک نباشیم. هرچند در عوض شمایی که داخل هستید عذاب وجدان در کنج عافیت بودن را ندارید.

اوضاع درس و مدرسه هم به لطف آقا امام زمان بدک نیست. هر جوری هست لک و لک کنان خودمان را می کشانیم پا به پای بقیه بچه ها و نمی گذاریم آبروی اسلام و مسلمین برود. تو بعضی کلاسها هم خودمان را عسل می کنیم هوارتا. مخصوصا کلاس تایپوگرافی که خیلی حال می دهد. گاهی اصلا نمی فهمم چهار ساعت چطور می گذرد لاکردار. زیاد هم که خسته می شوم کافی است سرم را بچرخانم سمت “نیوکای” خوشگل مامانی و یک کم گپ بزنم تا روحم شاد شود دوباره. کلاس عکاسی هم که می نشیند روبرویم معمولا، بماند.

تعداد ایرانی های تازه وارد جلسه پنجشنبه های “کامیونیتی سنتر” دارد زیاد می شود همینطور. سه شنبه بعد از ظهر ها را هم گرفتیم، این بار دیگر مخصوص جوانان و نوجوانان بالای 15 سال. سه شنبه هفته قبل که اولین جلسه بود، بجز من و مهران فقط ارشیا آمد که چند ماهی است با مادر و برادر کوچکش آمده اند اینجا. تفاوت استرالیا و ایران را به خوبی می شود توی حرفهای این بچه های تازه وارد دید. کسانی که آنقدر سن داشته اند تا ایران را تجربه کنند و حالا خواه ناخواه مقایسه می کنند. ارشیا می گفت هرگز حاضر نیست دوباره برگردد سر کلاسهای ایران. یاد دوران مزخرف دبیرستان خودمان افتادم. دخترها که دیگر بماند. افسوس روزهای تباه شده جوانی و نوجوانی مان توی آن رژیم منحوس گه مذهبی تا دم گور رهایمان نخواهد کرد.

———————————————–
این گاو تک شاخ هم ادا و اصول درآورده است و می خواهد ننویسد از این به بعد. نمی دانیم چه مرگش شده است، ولی همین جا رسما از حضرت گنده بکشان دعوت می کنیم خودشان را لوس نکنند لطفا و مثل یک بچه کرگدن خوب برگردند سر ملک و املاکشان.

* تیتر هیچ ربطی به مطلب ندارد.

پیوند پایدار تا کنون 41 نظر داده شده

The shipping news*

اکتبر 7, 2009 at 15:05 (Uncategorized)

shipping
بعضی وقتها، توی زندگی که بعضی وقتها چندان هم قشنگ نیست، دیدن فیلمی که چندان معروف نیست و تو همینطور برای اینکه چهارتا فیلمی که می توانی برای آخر هفته ات قرض بگیری کامل شود از روی قفسه فیلمهای کتابخانه برش داشته ای، آنقدر می چسبد که هوس می کنی بگویی گور پدر دنیا و بروی ساعت یک بعد از نیمه شب برای خودت قهوه درست کنی و یک چیزی بنویسی. انگار که آن بعضی وقتها، بعضی چیزهایی که از توی مغز آدمهای دیگر بیرون آمده اند و شده اند کتاب، فیلم یا هر کوفت دیگری، زندگی را خرد می کنند و گردش را می ریزند توی دهانت تا مثل دانه های ریزهمان قهوه ای که داری سر می کشی زیر دندانت بمانند تا بتوانی تا مدتها بعد بجویشان و از طعمشان لذت ببری.

حس خوبی دارم الان. از بعد از ظهر دارم زور می زنم تا حوادث این چند روزه را توی مغزم سامان بدهم و پستی بنویسم که بلکه کمی تارتنکهای گوشه های وبلاگ را بتکاند. نتوانستم. نشستم بالاخره سر تحقیق هنر های دستی وایکینگها و حداقل متنش را تمام کردم. بعد کمی با همان چند تا آکورد زپرتی که یاد گرفته ام با گیتار بزنم، ور رفتم وهمین! انرژی روزی که از ساعت چهار بعد از ظهر شروع شده بود ته کشید. شام را که خوردم آمدم لم دادم تو رختخواب و فیلم را گذاشتم تو درایور لپتاب. از همان دقیقه اول، از همان سکانس اول انگار که سیگاری باشم که فیلم گذاشته است گوشه لبهایش و گیرانده است. پک، بعد پک تا ته. تا آنجا که کویل، ایستاده است روی صخره رو به دریا، روی بقایای خانه ای که باد با خود برده است و می گوید:

there are still so many things I don’t know
if a piece of knotted string can unleash the wind
and if a drowned man can awaken
then I believe a broken man can heal.
headline:
deadly storm takes house
leaves … Excellent  view

اینجور وقتهاست که با خودت می گویی به جهنم که هرگز گرافیست نشوی. به درک که داستان جنازه های پای منقل را هرگز تمام نکنی و تا دم گور تو انتخاب راوی، بال بال بزنی. به تخم چپ خود حضرت عباس اگر بمیری بی اینکه اثری جا گذاشته باشی از خودت. همه اینها چه اهمیتی دارد وقتی آدمهایی هستند که کارهایی می کنند که تو با دیدنشان روحت شاد می شود و می توانی با خیال راحت کنار بخاری خانه ای که مال تو نیست و توش راحت نیستی و هرگز هم نبوده ای، بنشینی و قهوه کوفتی ات را کوفت کنی و از اینکه می توانی وسط هر چهارتا سرفه دو بار نفس بکشی لذت ببری. فیلم را دوست داشتم!

——————————————————————————————-
*عنوان فیلم و رمانی که فیلم را بر اساس آن ساخته اند. کتاب برنده پولیتزر سال 94 است.

پیوند پایدار تا کنون 49 نظر داده شده

Next page »