این پست فقط ارزش فحاشی دارد

فوریه 4, 2010 at 09:40 (Uncategorized)

قبل از خواندن این پست ذکر چند نکته لازم است:

1. اینجا وبلاگ شخصی من است و در وبلاگ شخصی خودم حق دارم به هر کس و ناکسی فحش خواهر و مادر بدهم، همانطور که بقیه هم حق دارند در وبلاگ خودشان به من فحش خواهر و مادر بدهند.

2. خواندن این پست را به عشاق ائمه اطهار و خایه مالان ولایت و چیز لیسان انبیا و اولیا توصیه نمی کنم. اگر بد و بیراه به ائمه اطهار فشار خونت را می برد بالا، گه می خوری این پست را بخوانی و اگر هم خواندی، گه می خوری بعدا زرت و پرت کنی. این دقیقا مصداق اصل آزادی بیان است. من آزادم حرفم را بزنم و قبلش هم به تو اخطار می دهم نخوانی. اگر تصمیم گرفتی بخوانی مسئولیت پیامدهایش با خودت است. دوستان وبلاگی مذهبی از کلمات سخیف بالا مستثنی هستند. من این را برای کامنت گذاران بی نام و نشان نوشتم. شما دوست وبلاگی عزیز، اگر مذهبی هستی لطفا نخوان.

3. من این پست را می نویسم تا دلم خنک شود. اگر اطلاعات داده شده در این پست واقعیت ندارد به کسی مربوط نیست چون این پست ارزش خبری ندارد. من که نمی خواهم چیزی را ثابت کنم که دنبال واقعیات خبری باشم. در شرایطی که حضرات هر مزخرفی را از تریبونهای اسلامی شان می رینند، من هم این حق را در وبلاگ شخصی خودم برای خودم قایلم.

4. تا همین الانش حتما فهمیده اید که این پست حاوی کلمات رکیک بالای سکته قلبی است. اگر انسان محترم پاستوریزه ای هستید، لطفا همین جا دست از خواندن بکشید. مسئولیت عواقب بعدی با خود خواننده محترم است.

و اما …

البته رازهای زیادی در خلقت وجود دارند که عقل ناقص ما از درکشان عاجز است. ولی بعضی از این رازها مثل خیار سالادی هایی هستند که می روند تو ماتحت مغز آدم و همانجا گیر می کنند. مثلا اینکه چرا فاطمه زهرا، حالا گیرم سلام الله علیها، کار و زندگی اش را ول می کند و از عالم غیب می کوبد می آید ورزشگاه آزادی تا دستی بکشد به سر و گوش بچه های پرسپولیسی که ببرند، اما یک “تک پا” نمی رود تا هاییتی و یک فکری بکند به حال هزاران هزار بچه یتیمی که هیچ کس نیست شکمشان را سیر کند در نبود پدر و مادر و دولت و هزار کوفت و زهرمار دیگر بعد از زلزله. یعنی به نظر بی بی، برد سرخپوشان شکم سیر تهرانی از آبی پوشان شکم سیر تهرانی مهمتر است از سر و سامان دادن هزاران بچه ای که این روزها قاچاقچیهای اعضای بدن انسان، مثل لاشخور افتاده اند به جانشان؟! به هر حال از دو حال خارج نیست: یا بی بی فاطمه فلان سلام الله فلان، یک جای مبارکشان خل تشریف دارند، یا علی دایی یک پفیوز بی همه چیز نان به نرخ روز خور خایه مال بی پدر مادر است.

بارها گفته ام که حکومتهایی مثل جمهوری اسلامی، بیش از آنکه روی کول تفنگ و توپ و تانک و اینها سوار باشند، روی کول حرامزاده هایی مثل همین پفیوز سوارند. مردک حرام لقمه، تخم چپ و راستش را هم حواله زهرا و جد و آبادش نمی کند، آنوقت برای اینکه خودش را با عسل بچپاند توی ماتحت دم و دستگاه، زرپ و زرپ خشتک پاره رقیه و زهرا را می کشد وسط تا نکند یک دفعه زیرآبش را بزنند توی آن هرت بی قانون. شاید هم راست می گوید بنده خدا! همانطور که ابالفضل کار و زندگی اش را ول کرده بود و نشسته بود زیر وزنه های رضازاده، که البته بعدا معلوم شد ابالفضلش ” تورگی ” بوده است. این حکایت همان قورباغه ای است که ابوعطا می خواند. فعلا آب دارد آنجا سربالا می رود و امثال دایی خوش خوشانشان است.

اما قضیه بدتر از اینهاست. تا جایی که به خود این حضرات مربوط است، گور پدرشان! از لب و لوچه پایین و بالای هر کس و ناکسی که می خواهند آویزان شوند. اما وقتی آویزان همین دایناسورهای مقدس می شوند برای چپاول اموال ملت پابرهنه گرسنه کراکی، با یکی از بالاترین درصد های ایدز و اعتیاد و ناامنی و اعدام در دنیا، آنوقت آدم دلش می خواهد یک چیزی بکند توی یک جای امثال این مردک دایی و روده هایش را بکشد بیرون. مثلا آن اسدالله بوزینه بادامچیان یا آن فسیل یزدی، اگر خودشان باشند و پشت سر همین ائمه “هار” هیکل منحوسشان را پنهان نکنند، ملت پهن هم بارشان نمی کنند که ببرند سر قبر پدر قرمدنگشان. اما وقتی پای ائمه بیاید وسط، یکی مثل آن واعظ گدا گرسنه آخوند دوزاری می تواند مثل افعی چنبر بزند روی سرمایه های میلیاردی آستان قدس رضوی، صدقه سر ملت بدبختی که فکر می کنند آن ولیعهد عرب می تواند تخم خدا را سوزن بزند برای حاجاتشان. این وسط آدمهایی مثل من که خونشان مثل خون سگ مباح است لابد برای گردن کلفتهای مفت خوری مثل فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، یا باید دربه در غربت بشوند، یا بروند زندان و یا سوار آسانسور آخرت بشوند و بروند بالا، چرا؟ چون اسهال خونی هم بار امثال فاطمه زهرا و جد و آبادش نمی کنند.

اصل حرف اینکه امثال همین دایی بی همه چیز ، یا آدمهای نان به نرخ روز خواری مثل او که برای منافع خودشان خایه های حکومت ایران را می لیسند هستند که آب به آسیاب مشروعیت آدمکشان اسلام تبار حکومتی و غیر حکومتی می ریزند. اگر آدمهایی مثل دایی نباشند، یقینا راحت تر می شود با آن حرامزاده هایی برخورد کرد که قتلهای زنجیره ای کرمان را ترتیب دادند و مثل آب خوردن و به ناجوانمردانه ترین – و البته اسلامی ترین – شکل ممکن آدم کشتند و کسی پشمکشان را هم نگرفت. اگر امثال دایی برای خودشیرینی پیش اربابان فدراسیونی و فوق فدراسیونیشان دم به دقیقه “لیس” نزنند، امثال آن صلواتی حرام لقمه هم نمی توانند زرپ و زرپ برای جوانان این مملکت حکم اعدام صادر کنند. این مزدوران مقدس سازی ارواح سرگردان عرب، حال مرا به هم می زنند، آن قدر که می خواهم عق بزنم روی صورت کثیفشان.

بدتر از همه اینها هم اینکه فردای روزی که پرده ها ورافتاد، هیچکس نمی رود یقه این مادر قحبه لال را بگیرد و چنان بزند توی دهان کج و کوله اش که دست بیل عربی شوهر فاطمه زهرا برود توی هرچه نه بدتر ننه اش. چرا؟ خوب به هر حال ایشان از اعتقاداتشان گفته اند. مثل آن “مرحوم” هایده که صد تا فلان صد تا یک غاز می داد، بعد می آمد از علی می خواند زنیکه فاحشه! انگار نه انگار که اگر دست علی می افتاد، اول ترتیبش را می داد مثل سگ، بعد می داد سنگسارش کنند. اما خوب ایشان هم عشق علی داشتند. اصولا این عشق ائمه اطهار وقتی بگیرد، انگار زناکارها و فواحش و دزدها و قداره بندها هم در امان نیستند ازش. اصلا جالب است که لشکر جرار روحانیت شیعه را همین جماعت تشکیل داده اند همیشه. تا همین جا باشد تا بعد!

دلم خنک شد!


پیوند پایدار 41 دیدگاه

آواتار، شهریار و راک اند رول

ژانویه 16, 2010 at 18:01 (Uncategorized)

این روزها همه کار و زندگی ام را گذاشته ام زمین و دارم “evony” بازی می کنم. از همان بازیهایی که اولش یک تکه زمین می دهند به بازیکن و او باید یک امپراطوری بسازد آنجا، اگر بتواند دوام بیاورد تاراج همسایه هایش را. شنیده ام مدل ایرانی اش هم هست به نام “تراوین” گویا. اولش با اکراه شروع کردم به بازی که خودم را می شناسم که اگر گیر بدهم به چیزی خواهر و مادرش را عروس می کنم و خودم را از کار و زندگی می اندازم. اما بعد از روز اول چنان به دهکده کوچک مجازی خودم – اسمش را گذاشته ام پرسپولیس – که کم کم داشت رشد می کرد وابسته شدم که حتی از خوابم هم زدم برای کنترل اوضاع و ایجاد توازن در نیروها و سربازها و منابع و سلاحها و رضایتمندی شهروندان. پایین آمدن میزان رضایتمندی شهروندان و یا رعایا واقعا نگرانم می کند، همانطور که پایین آمدن سطح تولید مواد غذایی، انگار که واقعا شهری هست و مردمی و منم ارباب یا پادشاهشانم. این بازی دارد اشتیاق “شهریاری” را که از کودکی داشتم ارضا می کند در این کودک سی ساله!

این را که می خواهم بگویم شاید خیلی ها بدشان بیاید. از روزی که آمدم اینجا بارها با دوستانمان، خصوصا “اسکات” بر سر پایان امپراطوری ایالات متحده بحث کرده ایم. اسکات یقین دارد که تمدن آمریکایی به زودی از هم خواهد پاشید. اسکات فکر می کند من شوخی می کنم وقتی می گویم سقوط این امپراطوری برای من پایان همه چیزهای قشنگی است که دارم. پایان امریکای قشنگ و فرهنگی که به دنیا هدیه داد، برای من آغاز “هیچ” است.

قرن بیستم بدون شک قرن آمریکاست. بارها و بارها به شوخی و جدی به بچه ها گفته ام که قبل از آمریکا واقعا مردم چطور زندگی می کرده اند! زندگی ما در هر گوشه دنیا خواه ناخواه آمریکایی است حتی اگر ندانیم. من بارها این فهرست را توی ذهنم مرور کرده ام. اینها فهرست چیزهایی است که یا آمریکایی ها به بشریت هدیه داده اند و یا امکان آن را فراهم کرده اند که در اختیار همه مردم قرار بگیرد. من فهرست خودم را دارم. هرکسی برای پیدا کردن فهرست خودش فقط کافی است به دور و بر خودش یک نگاه بیاندازد: یخچال، تلویزیون، اعم از دستگاه تلویزیون که امریکایی ها توسعه اش دادند و صنعت تلویزیون، اتومبیل، هواپیما، سینما، تقریبا تمام وسایل خانگی که باعث شده اند زنان خانه دار خواهرشان عروس نشود هر روز توی خانه، کامپیوتر و همه چیزهایی که به نوعی به آن مربوطند و مهمترینشان اینترنت و … این فهرست خیلی طولانی تر از این هاست. همه می دانیم.

“آواتار” را که دیدم به معنای واقعی کلمه لذت بردم. لذت آواتار شدن و پریدن وسط تصاویر سه بعدی ساخت آمریکا به راحتی قابل کنترل نیست. راک که گوش می دهم بخشی از روحم انگار آزاد می شود از بند بدنم. رویای دنیای بهتر بنیانگذاران آمریکا – که حالا به گه کشیده اندش – در عصر توحش بشر، برایم زیباست. نمی دانم می توانم بگویم چه می گویم یا نه. لب کلام اینکه فرهنگ آمریکایی برای اولین بار در تاریخ بشر به او این امکان را داد تا همانی باشد که می خواهد. حالا یا واقعی، یا در دنیای مجازی.

من در دنیای واقعی یک تبعیدی گریخته از وطنم. همین گریز را هم مدیون فرهنگ آمریکایی هستم البته. اما در دنیای مجازی می توانم برای سه ساعت لذت آزادی آواتارگونه ای را حس کنم که اگر سینما نبود هرگز تجربه اش نمی کردم. من در دنیای مجازی، به لطف اینترنت آمریکایی، شهریار یک شهرم که با شهریاران دیگری در سایر نقاط دنیا متحد می شوم و می جنگم.من راک گوش می دهم و لذت می برم از صدای اعتراضی که در گلو خفه نمی شود حتی امروز که میراث بنیانگذاران امریکا به گه کشیده شده است و آمریکایی ها می گویند دیگر آزادی سابق را ندارند.

یک چیز مهم را همین الان بگویم. لطفا کسی نیاید اینجا از بمب اتم و گوانتانامو بنویسد. اولا که بحث من از حکومت امریکا بعد جنگ دوم جداست که معتقدم هردولتی، هرکجا که شروع کند به بزرگ شدن به فاک می دهد همه چیز را. فرقی هم ندارد امریکا باشد یا ایران. دوم هم اینکه هیچ دولتی را در دنیا نمی شناسم که زورش رسیده باشد و علیه بشریت جنایت نکرده باشد. از همان ژاپنی ها بگیر که بمب اتم را کرده اند پیراهن عثمان و اصلا به روی مبارک هم نمی آورند یک عذرخواهی خشک و خالی کنند برای آن همه جنایتی که مرتکب شدند در جنوب شرقی آسیا، تا دولت کریمه جمهوری اسلامی با همه ادعاهای ضد صهیونیستی اش. بحث من درباره فرهنگ امریکایی است. تجربه ناب و خالصی که امریکایی ها به بشر هدیه دادند. فرهنگ زندگی کردن  و نه فقط زنده بودن.

حالا این دوره دارد به انتها می رسد مثل هر دوره تاریخی دیگری. آمریکایی ها قدر میراث نیاکانشان را ندانستند و دوران طلایی تمدن غرب دوباره دارد افول می کند. می گویند قرن بعد، قرن چینی هاست. من نمی دانم چینی ها چه چیزی می خواهند به بشریت هدیه کنند، ولی هرچه هست، یقینا معجزه “هرچه می خواهی باش” نیست!

پیوند پایدار 39 دیدگاه

عاشورا

دسامبر 28, 2009 at 03:19 (Uncategorized)

بیشتر از ده سال توی آن مملکت منتظر یک چنین روزهایی بودم و حالا باید بنشینم کنج خانه، 15 هزار کیلومتر دورتر و فیلمهای تهران را ببینم. خیابانهای آشنایی که فکر می کردم مردمش بیرگ تر از آنند که برای حقشان بلند شوند. حالا منم و شرمندگی، منم و بغض … می دانم که حسرت این روزها تا دم مرگ ولم نمی کند. حالم خوب نیست. حس هیچ کاری را ندارم.


پیوند پایدار 46 دیدگاه

سی ساعت گذشته

دسامبر 19, 2009 at 13:50 (Uncategorized)

از دیروز بعد از ظهر ساعت شش که اسکات از در خانه آمد تو و اجبارا از خواب بیدار شدم و با او و کاوه رفتیم بیرون برای شام، تا همین الان که تازه از “Xmas carol”  برگشتم خانه، چیزی حدود سی ساعت است که نخوابیدم. به قول خودمان خواهرمان عروس شده است کمابیش و همگی منتظر دامادند که به سلامتی بیاید بیرون از حجله.

دیشب از پیتزا خوران که آمدیم نشستیم پای قلیان تا نیمه شب که اول کاوه رفت و نیم ساعت بعد هم اسکات. تازه آن موقع بود که فیس بوکم را باز کردم و دیدم “لورنا” یا آنطور که دوستانش صدایش می کنند “لوره” پیغام گذاشته که فردا اگر خواستی بیا برویم “کریسمس کارول”.من هم فکر کردم که این “کارول” هرچه است دم غروب است و دلیلی ندارد من شبم را به خاطرش خراب کنم. برای همین هم نشستم به فیلم دیدن و فتوشاپ بازی تا ساعت نه صبح. ساعت نه هم یک “اس ام اس” زدم به لوره که زمان و مکان بده و گرفتم خوابیدم. داشت بعد کلی جان کندن تازه چشمهایم گرم می شد که “اس ام اس” زد که کارول ساعت 8:30 شروع می شود، ولی اگر دلت می خواهد من می توانم ساعت دو تو را “پیک آپ” کنم با هم برویم خرید. ما هم  که خداخواسته، دو لپی افتادیم به هوار کور از خدا چی می خواد در بیابانت یک قران بده آش! ولی داغ نیم ساعت خواب ماند دلم.

خلاصه با هم رفتیم خرید و بعد هم رفتیم محل “شو” که دوستان لوره از ساعت نه صبح رفته بودند جا گرفته بودند و ما هم در همان نگاه اول مبهوت نازجیگر بودگی دوست دوستمان شدیم که تقریبا هیچی پایش نبود و کلی ناز بود! بعد چون هنوز ساعت چهار بود و تا ساعت هشت کلی وقت داشتیم – یعنی چهار ساعت تمام – تصمیم گرفتیم با لوره برویم موزه هنر “نیو ساوث ولز”. خلاصه تا ساعت پنج تو موزه “اس چرخ” زدیم و ساعت پنج برگشتیم سر مکان که دقیقا جلوی سن بود و یک کم دید زدیم و یک کم فک زدیم و یک لبی تر کردیم و کمی ورق بازی کردیم – یک بازی “اهماتیک” آمریکای لاتینی بود که دو دست بردم بدون اینکه بفهمم چرا – و خلاصه وقت کشتیم تا ساعت هشت که دیگر جای سوزن انداختن نبود و برنامه شروع شد.

و اما این کارول مراسمی است که اینها شب کریسمس دارند و جمع می شوند به خواندن سرودهای کریسمس و رقص و شادی و اینها، و همه این لش بازیها تحت نام عیسی مسیح، و اصلا به خاطر همین بود که همان هفته پیش لوره به من نگفت بیا. فکر کرده بود که من ملحدم، احتمالا خوشم نمی آید از بودن در این محیط. دیگر نمی دانست من برای رقص و کلی دختر نیمه لخت خوشگل و ویسکی تو هوای آزاد و موزیک، زیارت واتیکان هم می روم، اینکه همین سیدنی خودمان است. کلا خدا پدر و مادر عیسی را بیامرزد، دکان خوبی بود برای حال کردن ما. هر چند وسط شو مجبور شدم بکنم و برگردم، ولی کلا حال داد.

الان هم نیمه جان آمده ام ولو شده ام روی تخت و نمی دانم چرا یکهو ویرم گرفت وبلاگ آپ کنم. راستی، وحید محمدی دارد می آید سیدنی. از همکلاسی های دبیرستان بود و حالا دکتر محمدی است و ساکن “بریزبن”. تعطیلات، سر راه ملبورن، قرار است سه – چهار روزی مهمان ما باشد که احتمالا اگر دوست داشت می ماند پیش ما چونکه دیلاک دارد می رود ولایت و خانه مکان است اساسی. ماجرای بچه های دبیرستان دانشمند را هم شاید نوشتم سر فرصت. وحید را 13 سال است که ندیده ام. سیزده سال! داریم پیر می شویم!

پیوند پایدار 17 دیدگاه

برگه‌ی بعدی »